تبليغاتX
نی نامه
 
نی نامه
 
 
بشنو از نی چون حکایت می کند ......قصه ی دلگون روایت می کند.
 

یا لطیف

چه کسی گفت شیشه ها احساس ندا رند !!!؟

تــقدیم به جمع دوستان صاحب کمال و محبت پیشه

·       وقتی قطره های سرد و لطیف بارون ضربه های نرم و لطیفی رو روی گونه هام زد ، به خودم اومدم ، دور و برم رو نگاه کردم . بیرون داشت بارون می بارید و همه جا رو هاله ای مه مانند گرفته بود .

پشت سرم درست کنار طاقچه ی ترک خورده و قدیمی بخاری نفتی ای که سنّ اون از طاقچه ی  قدیمی خونه فقط چند سالی کمتر بود ، باشعله ای افتان و خیزان آروم آروم کبود می سوخت و گرمای مطبوعی رو به فضای اتاق هدیه می کرد .تمام تَنَم رو بُخار خیسی در آغوش گرفته بود ...

غرق تماشای تابلو ی  زیبای بارش بودم که ناگهان احساس گرمای غریبی در کنارم ، توجه من رو به خودش جلب کرد .

بله ...

 درسته ....

  خودش بود  (( احسان )) .

باز نمی دونم از کجا دلش پُر بود که دوباره با صورتی آویزون !!!  اومد کنارم تو چار چوب پنجره نشست و سرش رو روی شونم تکیه داد و آرام آرام گریه کرد . وای خدای من تو این روز دلگیر و سردِ بارونی فقط همینو کم داشتم .

هیچی بدتر از این نیست که وقتی حال و حوصله کاری رو نداری یکی از راه برسه و موی دَماغت بشه . تازه بد تراز اون وقتیه که تو حال خودتی و داری تو پیاده روِ خلوتِ خیالت قدم می زنی و با افکارت ور میری که  ......

( آدم تو شهرِ سگا اُستُخون بشه و به چنین بلایی مبتلا نشه !!! ).

الانه که سَرِ درد و دِلِش باز شهِ و .... خلاصه یکی دوساعتی مُخمو بذاره تو فورقون و دور اتاق چند دوری بزنه ...!

 

·       وقتی گریه هاش تموم شد آروم سرشو از روی زانوهاش بلند کرد . با پِلک نیمه باز نگاه خیسی به من انداخت  . ( مثل اینکه این دفعه با همیشه فرق داشت ) پیکانِ تیز غم سنگینی که تو نگاهش بود از من عبور کرد و درست وسط تنه بارون خورده و خیس درخت کنار پیاده رو نشست .

چند لحظه ای نگاه هر دومون مثل پیچک گوشه حیاط دور تنه همون درخته پیچید.

فکر کنم این دفعه دیگه حسابی دلشو شِکونده و خلاصه حسابی از خجالت دلهای همدیگه در اومدن .

 یا شایدم ...

شایدم اون دیگه واقعاً آب پاکی رو ریخته رو دستاش و بقول جونای جاهل بهش گفته :

(( برو دیگه دوست ندارم .......... اسمتو نمی خوام بیارم ........... برو دیگه نمی خوام به یادت .........................))

نمی دونم چی شد که یه دفعه این آهنگ تو ذهنم اومد. داشتم زمزمه می کردم که ناگهان احسان با خشم تمام بلند شد و با یه فریاد ضربه محکمی به پهلو زد .

... آه از نهادم بلندشد ...

نمی دونم انگار برای چند لحظه تمام اتاق دور سرم چرخید . بی مُروّت بد جوری زد . خدارحم کرد خورد نشدم . آخه دیگه برام عادی شده بود ، چند وقتی یه بار اینجوری عُقده ها شو سر من خالی می کرد .

 حالا دیگه یه جورایی شده بودم جزو ضدّ ضربه ها و نشکن ها . !!!

·       حرفهای احسان مَنو متوجه خودش کرد :

(( اینجوری نمی شه ، باید تکلیفَموم باهاش معلوم کُنم . این که نمی شه ، هرروزی یه فیلم جدید برام  بازی می کنه و حالمو اساسی می گیره . ))

- یه روز می گه باید شغلتو عوض کنی !

- یه روز می گه باید ازخودت خونه داشته باشی !

- یه روز می گه باید عروسی تو بهترین سالن شهر باشه !

- تازگیها هم لباسِ کار چرب و چیلی و روغنیم که یه روزی بَراش مایه  افتخار بود و منو توی اونها یه مرد کامل و قوی که راحت میشه بهش تکیه کرد می دید ، براش شده مایه سرشکستگی و اُفت کلاس . !!؟  

نمی دونم چی شده ، انگار تموم اون قول و قرارایی رو که با طناب عشق بستیم و با مُهر صداقت محکم کردیم پاک یادش رفته !!.

 نه ،  این اون الهه محبوب و دوست داشتنی من نیست .!

 صدو هشتاد درجه عوض شده .؟

_ اونی که وقتی دخیل نگاه عاشقمو به ضَریح نورانی چشماش گره می زدم ، حاجت روا می شدم و روح متلاتم و مواجم ، کنار ساحل زیبای مهربونیش آروم می گرفت .

_ یا هر بار که احساس می کردم تو هَفتا آسمون حتی یه ستاره هم ندارم فوری می رفتم به دیدنش و از آسمون پر ستاره چشماش هزار هزار ستاره میچیدم .

 

نمی دونم می فهمی یانه .؟

 احساس می کنی یانه .؟

 

 کاش زبون داشتی و میتونستی باهام هم دردری کنی و احساسِتو بهم بگی . هربار ...

 هر بار که دلم می گیره و میام پیشت ، سفره پاره پاره دلِ غم زدمو روبروت پهن می کنم ، اما ...

اما تو فقط زل میذنی تو چشام و بی حرکت نگام می کنی . حتی بارها شده که با مشت وسط سینت کوبیدم و تونشکستی ، مثل یه کوهِ محکم و استوار از جات تکون نخوردی ، انگار که ضد ضربه بودی و ما نمی دونستیم !...

می دونی برام سواله ؟

 چی می تونه از روحِ لطیف و بی ریایِ الهه یه بُتِ زُمخت و زشت بسازه.؟

 

·       هنوز یادم نرفته پاییز پارسال بود که از روی بی  حَواسی پَرت شدم تو چال تعمیر گاه و پام شِکَست . بابت همون قضیه یک هفته ای رو نتونستم به دیدنش برم ، دلم خیلی بی تابش بود . این بود که زنگ زدمو باهاش قرار گذاشتم ببینَمش ، همون جای همیشگی ...

وقتی بی خبر با پای شکسته و  با اون سرو  وضع بهم ریخته ،  مثل همیشه نیم ساعتی رو دیر تر سر قرار رسیدم ، تا منو دید نزدیک بود  پس بیفته ، جیقی کشید و فاصله سه نیم کَتو با سرعتِ تمام به سَمتم دَوید، چند بار فریاد کشیدم: الهه ، الهه .....

 امّا انگار نمی شنید . یکی دو بار به زمین خورد و بلند شد تا رسید به من .  در حالی که چشمه ی صاف و زُلال قلبش از حو ضچه چشماش در حال فوران بود و روی لاله زار گونه هاش می ریخت ، مثل همیشه اول شالِ گَردَنِشو باز کرد و اونو دور گردن من انداخت ، بعد طبق معمول دستامو تو دستش گرفت و زل زد تو چشمام و گفت:

( هنوز زخم دستت خوب نشده چیکار کردی با پات .؟ )

راستش اینجور موقعها دلم می خواست زمان بایسته و دستم همینجور توی کورهء دستاش بمونه . آخه گرمی دستای ظریف ، کشیده و  اُستُخونیش ، با سردی و بی روحی دسته ی  آچار فرانسه ی مغازه اُوس تقی قابل مقایسه نبود . مثل اینه که بخوای برگ نرم گل رُز رو با برگ زبرو سوزنی کاکتوس مقایسه کنی .

 

·       احسان دوباره ساکت شد و مدتی خیره به قاب عکس رو دیوار ،  مشغول جَویدن ناخونهاش شد.

خدای من ...!!

 تمام تنم رو عرق و بخار گرفته ، جوری که دیگه بیرون دیده نمی شه حتماً احسان هم به همین خاطر بیرونو نگاه نمی کنه و زل زده به قاب رو دیوار ...

 

یواش یواش عرق داره از پیشونیم شُر میکنه به سمت پایین ...

 کاش احسان یه دستمال برداره و عَرَقامو پاک کنه.

 

·        با صدای احسان که داشت فریاد می زد :

 فهمیدم ... آره ... درسته ....خودشه ....

.... به جوّ اتاق و گفتگوی گذشته برگشتم .

میدونی حالا که فکرشو میکنم دلیل این تغییر رفتارش فقط و فقط همین میتونه باشه . ( آشناییش با اون دختره بعد از قبولیش تو دانشگاه ) . از وقتی با این طنّاز خانوم ریاکارِ مُد پَرَست آشنا شد ، رو ی قَلبِ بی ریاش عنکبوت دورویی تارتنید .

با اون نامزد مسخره ی  بقول خودش با کلاس ..!؟

 کامی جونو میگم  ... ( هه) ...

 باید ببینیش از اون اِوا خواهِری یاست! ، خشک و بی روح و عصا قورت داده .

  خنده داره وقتی راه میره تو یه خط مستقیم حرکت می کنه ،( انگار قطار) ، تنها فرقش اینه که سوت نمی زنه .

 یا وقتی با یکی دست میده فوری و بدون فوت وقت دستشو با اون دستمال گلدار مسخَرَش  پاک می کنه ، مبادا که هَپَلی بره تو جلدش و تنش به بلا دچار شه .

 

 

 

اصلاً همین طناز خانوم . اینقدر ریا کاره که وقتی می خواد بره داخل دانشگاه با چادر میره ، اما وقتی میاد بیرون چندقدم اونور تر از کیوسک حراست دانشگاه  چادرشو در میاره و با اون مانتو آنچنانیش میره سر قرار و رو نیمکت پارک می شینه .

 

تازه تو این مدت با تجهیزاتی !!! که تو کیفش داره حسابی از خجالت صورتش در میاد.

_می بینی تورو خدا دل صاف و صادق الهه عشق من بازیچه دست چه جونورایی شده . اُف به این روزگار که هر چی پاکی و سادگی و صفاست باید پشت نقاب خوش آب و رنگِ مُد و مدرنیسم خیلی خاموش و بی سر و صرا ، ذبح بشه .

 تاکی باید هفت رنگ خوش خط و خال ظاهر اینجور آدمای بی ثبات به یک رنگی آدمای با محبت عاشق پیشه ، شَتَک بزنه و آرام آرام از دفتر هستی محوشون کُنه .؟؟؟

 

·       اصلاً من نمی دونم چرا اینارو دارم برای تو میگم ؟

 

 تو که احساسی نداری ...

 نمی فهمی عشق یعنی چی ...

 نمی دونی محبت و دوست داشتنو چه جوری می نویسن .!!

 چیه چرا اینجوری نگام می کنی .؟ نکنه میخوای بگی که می فهمی .؟

اصلاً چرا اینقدر تنت عرق کرده  .!؟

باید برم ...

 آره باید برم و تموم حرفهامو بِهِش بِزَنم ، باید بگم که داره اشتباه می کنه .

 باید بهش بفهمونم که همون لباسهای چرب و چیلی که بوی روغن می ده به صدتا یِ لباسهایی مثل لباس آقا کامی مسخره عصا قورت داده می ارزه . باید بگم چه چقدر دلم و با این مقایسه هاش شکونده . باید ازخواب بیدارش کنم و اون الهه صادق و صمیمی رو دوباره یادش بیارم .

آره ....

مطمئنم که اگه مثل اون وقتا با سَرِ انگُشت ، کف دستش بنویسم  ( دوستت دارم  )  حتماً  اون  دورانِ شیرینِ و بهاریِ  عشقو بیاد میاره .

آره باید برم و اینجوری کف دستش بزرگ بنویسم ......

·       احسان اینو گفت و نوک انگشت اشاره ی دست راستشو بطرفم آورد و روی سینه ی خیسِ از بخار و عرقم با خط درشت نوشت :

·        دوستت دارم ......

با نوشتن این کلمه بخار روی تنم مثل قطره های اشک از زیر حروف یکی یکی شروع کرد به شُر کردن و ریختن .

 

بادیدن این  منظره نمی دونم چی شد که چشمای احسان پُر اشک شد .

 

 پیشونیشو چسبوند به صورتم و های های زد زیر گریه . بعد که کمی آرومتر شد ، با صدایی لرزان و حِق حِق کُنان گفت :

کی گفته که شیشه ها بیجونَن و احساس ندارن ، شاید اونا از خیلی از ما آدما هم با احساس تر باشن ...

 دُرُست مثل تو که با نوشتن این کلمه اَشکِت جاری شد .

 من ازت معذرت میخوام . یه عمره که تنها همزبون و مونس من تویی ، اما...

 

 

اما من نتونسته بودم درک کنم که تو چقدر با احساسی .

 

 تو تمام این مدت حرفای منو کاملاً گوش میدادی و تو دل در یایی و شفافت ثبت و ضبط می کردی .

 حالا می فهمم ...

حالا درک میکنم چرا دل پر احساست اینقدر شفافه و همه چی از پشتش معلومه .

حالا دیگه میدونم که چرا شیشه ساده یه اُتاق قدیمی و نَمور اینقدر صاف و صیقلی و بی آلایشه ...

اما ما آدما هرچقدر هم که خوب و صاف و صادق باشیم باز به صافی شفافیت شما شیشه ها نمی رسیم .

حالا دیگه خیلی چیز هارو میدونم .

مطمئنم اگه الهه هم این داستانو بشنوه به خودش  میاد و عوض میشه .

باید برم ...

باید تا دیر نشده برم و .....

 

 

 

                                                     ایلیا

                                            سه شنبه 21/9/1385                    

                                            ۲۰ ذی القعده 1427

         عاشــــــق شوید واز دل هـــم پرس و جو کنید 

                                                                                         

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

ای عشق چرا این همه دل سنگ شدی

با قلب ضعیف من ، تو در جنگ شدی

ای دیده چرا کاسه ای از خون شده ای

دیوانه و سرگشته و مجنون شده ای

ای روح دَمی راحت و آرام بگیر

از ساغر خاطرات او جام بگیر

ای بخت جوانمرد مدد کاری کن

فرسوده تن بی رمقم یاری کن

تا دیده به دیدن رخش شاد کنم

ویرانه ی منزل دل آباد کنم

وان سرو قدش به باغ دل بنشانم

وز اشک روان به پای آن بفشانم

از حُرم نگاه نافذش آب شوم

در بستر گرم دست او خواب شوم

در خواب مگر سیر ببینم رویش

آن روی چو ماه و اختر نیکویش

ای عشق دل تو این همه سنگ نبود

با یار کُهن نشستنت ننگ نبود

با یار کهن نشستنت ننگ نبود

با یار کهن نشستنت ننگ نبود

خرم آ ن چشم که از حادثه عـشـــــــــق تر است

                                                                        ایلیا 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود:
هر کس بگوید:
سبحان الله خداوند در برابر آن درختى در بهشت براى او مى کارد.
و هر کس بگوید:
الحمد الله خداوند در برابر آن درختى در بهشت برایش ‍ مى کارد.
و هر کس بگوید:
لا اله الا الله خداوند در برابر آن درختى در بهشت براى او مى کارد.
و هر کس بگوید:
الله اکبر خداوند در برابر آن درختى در بهشت برایش ‍ مى کارد.
در این وقت مردى از قریش به آن حضرت عرض کرد:
یا رسول الله ! در این صورت درختان ما در بهشت زیاد خواهد بود، چون ما مرتب این ذکرها را مى گوییم .
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
بلى ! درست است لکن
مواظب باشید مبادا آنها را به آتش گناه نسوزانید چون خداوند مى فرماید:
اى اهل ایمان ! خدا و رسولش را اطاعت کنید و اعمالتان را باطل ننمایید.
!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

 

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است

زمین و آسمانم نور باران است

کبوترهای رنگین بال خواهش ها

بهشت پُر گل اندیشه ام را زیر پَر دارند

صفای معبد هستی تماشایی است

ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد

جهان در خواب

تنها من در این معبد٬ در این محراب:

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند

چه خوش است پر کشیدن

که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم

از آنجا با کمند کهکشان٬ تا آستان عرش می رفتم

در آن درگاه٬ درد خویش را فریاد می کردم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد

مگر یک شب ازین شب های بی فرجام

ز یک فریاد بی هنگام

به روی پرنیان آسمان ها خواب در چشم خدا لرزد

دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود

خدا با بنده هایش مهربان تر بود

از این بیچاره مردم یاد می فرمود

دلم می خواست زنجیری گران٬ از بارگاه خویش می آویخت

که مظلومان خدا را پای آن زنجیر

ز درد خویشتن آگاه می کردند

چه شیرین است وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد

چه شیرین است اما من٬

دلم می خواست اهل زور و زر٬ ناگاه

ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند

دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلم می خواست مردم٬ در همه احوال با هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مرادِ خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمی جستند

ازین خون ریختن ها٬ فتنه ها٬ پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام٬ کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

هدیه دخترکان صهیونیست به بچه های مظلوم فلسطینی !!!؟

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است

چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی٬ در آسمان دهر تابنده است

چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند

در این دنیای بی آغاز و بی پایان

در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند

خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد

نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد

نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد

همین ده روز هستی را امان می داد

دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت

پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا می کرد

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد

بهشت عشق می خندید

به روی آسمان آبی آرام

پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند

به روی بام ها٬ ناقوس آزادی صدا می کرد...

مگو این آرزو خام است

مگو روح بشر٬ همواره سرگردان و ناکام است

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

وگر این آسمان در هم نمی ریزد

بیا تا ما " فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم"

به شادی " گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم"

 

 

تــقـــــــــدیـــــــم به شـــــــــــــــمــا

 

 

 

فریدون مشیری

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

آئــــــــیـــنـه عــبرت

روزی نصربن احمدسامانی به همراه سپاهیان و خدم و حشم خود به هرات مسافرت می کند . از غایت خوشی آب وهوا بازگشت خود را از فصلی به فصل دیگربه تاخیر می اندازد و مدت چهارسال درآن جامی ماند . اطرافیان که دوری از خانمان ملولشان ساخته بود ، خدمت ابوعبدالله رودکی رفتند وگفتنند اگر پادشاه را از این خاک حرکت دهد پنج هزار دینار به تو می دهیم . رودکی پذیرفت و اوکه امیر را نیک می شناخت . دانست به نثرکاری از پیش نتوان برد ، سپس رو به نظم آورده ، قصیده ای سرود و هنگام صبوح ، چون مطربان از نواختن خاموش گشتند ، چنگ به دست گرفته ، این قصیده زیبا و جاودان را درپرده عشاق آغازنمود :

بوی جوی مولیان آید همی                    یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی درشتی های او                   زیرپایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست            خنگ ما را تا میان آید همی

                       ای بخارا شادباش و دیر  زی                 میرزی تو شادمان آید همی 

میر ماه است و بخارا آسمان                   ماه سوی آسمان آید همی

میر سرور است و بخارا بوستان               سرو سوی بوستان آید همی

و چنین آورده شده است که چون رودکی بدین بیت رسید امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمده و بی موزه (چکمه) پای در رکاب خنگ (اسب) آورد و رو به بخارا نهاد . چنانکه رانین (شلوار) و موزه را تا دوفرسنگ درپی امیر بردند .

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی

                                 من باشم و وی باشد و می  باشد و نی

من گه لب وی بوسم و وی گه لب نی

                              من مست ز وی باشم و وی مست ز می

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

یک سال گذشت از کوچ مظلومانه پرستوان عاشق صاحب قلم ، اصحاب مطبوعات و رسانه یا بهتر بگویم اصحاب عشق که در ثانحه سقوط هواپیمای  c130 جان به جان آفرین تسلیم کردند .

یک سال گذشت وما از خنده های زیبای دوستی مهربان که هر روز صبح ساده و بی تکلف میهمان صفره های صبحانه مان می شد و ساعتی جان خسته مان را نوازش می کرد محرومیم .

حمید خیر خواه رامی گویم ، او را می شناسی . کمی فکر کن !!! ، هم او که 365 روز پیش کبوتر جانش به همراه صد پرستوی دیگر عاشق از قفسی آهنین به اوج آسمان عروج کرد و ققنوس جسم پاکشان در آتش حادثه سوخت و خاطره ای جاودان از خاکسترشان متولد شد .

همه شان را می شناختیم . آشنایمان بودند ، هریک به نوعی . حمید را با تلوزیون ، دیگری را با قلمش ، آن یکی را از چشم دوربینش ، او را با تدوین فیلمهایش ، آن یک را از خبر هایش و . اگر فراموششان کردیم شاید بی تقصیر باشیم . چراکه به قول سید شهید آوینی : 

                                               ما قبرستان نشینان عادات و روز مرگیها هستیم .

                                           یاران چه غریبانه   رفتند از این خانه                       

( به یاد همه شهدا ) .

                                               صــــلــــــــــوات   

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

انواع عشق

از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور  غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت  داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از  جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.

هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:

اشتباه نکن

 

۱- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .

پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.

مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:

تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.

صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.

اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:

تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.

تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.

صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.

عشقتان پاکو پایدار باد.

صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.

هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.

تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.

هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب

منبع:http://www.mardoman.com

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
عشق هدیه ایست اذ جانب خدا . مراقب باش لذت آن را با قباحت الوده نکنی .

یادمان باشد ، امروز جفایی نکنیم

یا که در خویش شکستیم ، صدایی نکنیم

یادمان  باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ، ابایی نکنیم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

بعضی افراد در زندگی تو حضور دارن (خواسته یا ناخواسته) . اما تو نمی دونی . شاید حتی آهنگها شو سوت بزنی و یا در ذهنت مرور کنی . بی آن که بدانی. یا هنگامی  که ِدلِت گرفته  با نوازش نُتهای موسیقیش دل تنهات تازه شده .

 نمی دونم بعضی ها خیلی موندگارن جوری که حتی بعد مرگشونَم حضورشون کاملاً ملموس ومشهودِ  !!!

حیف شد .

اونَم  رفت .....

کودک دیروز خیابونای آسیاب دولاب ، شکوفه و محله های دیگه ی جنوب شهر و شاگرد ممتاز اساتیدی چون : خانم اولین باغچه بان آقای ثمین باغچه بان و نصرت الله زابلی .

او که کار حرفه ای خودشو با ساخت موسیقی متن فیلم غریبه آغاز کرد ، بعد از پیروزی انقلاب از ایران خارج نشد و ماند . ماند و نواحت و نت نوشت برای ما ، و برای لذت بردن ما .

او که در سال 1375 در جشن صد سالگی سینما از بین چهار کاندید دو بار نامش اعلام شد .

او ... مردی صاحب سیمرغ بلورین برای :

        - ساخت موسیقی متن فیلم عروس ( بهروز افخمی ) در سال 1369

- ساخت بهترین آهنگ برای جشن صد سالگی سینما

- ساخت موسیقی متن فیلمهایی چون : مردی شبیه باران و سرزمین خورشید در جشنواره فیلم فجر و...

او را همیشه با موسیقی متن فیلمهایی چون مرگ یزدگر

 ( بهرام بیضایی ) ، نقطه ضعف

ریشه در خون ، اتوبوس ، شاید وقتی دیگر ، مسافران ، طلسم ، سریال معروف سلطان و شبان (داریوش فرهنگ ) و ساخت موسیقی برای کاست های قاصدک خروس زری پیرهن پری   چیدن سپیده دم (احمد شاملو) و سکوت سرشار از ناگفته هاست و... به قاب سینه و خاطرمان می سپاریم .

او مردی بود شبیه باران با قلبی از جنس بلور....

مردی به لطافت نُتهای آهنگش ....

بـــابــک بــیـــات

زمان تولد: سال ١٣٢٥           محل تولد: تهران

بابک بیات به سکوت پیوست. اما آهنگهایش همیشه در جان ما ماندگار و تنگ بلور خاطرمان از ضرب آهنگ موسیقی های دل نوازش سرشار است .

هدیه ما برای شادی روحش صلوات

باتشکرایلییا

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
به این عکس دقت کنید .

الف) آیا او یک بازیگر است ؟

ب)  آیا او یک خواننده است ؟

ج )گزینه الف و ب ؟

د ) هیچکدام ؟

او کیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چند مدتی صبر کردندندی. خواهید ندی فهمیدندی .!!! 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

السلام علیک یا امام الرئوف  یا علی ابن موسی الرضا (ع)

 

این عید سعید رو  (میلاد امام عشق حضرت رضا ع ) به همه شما عاشقان و دوست داران اهل بیت (ع) تبریک میگم امید وارم که تو این ایام پر برکت کبو تر دل هممون یه گوشه صحن مبارک حرمش جابگیره و آقامون لطفی کنه و قلبمونو مثل گنبد زیباش طلاکنه  

مطلب زیر رو تو یه وبلاگ خوندم که توسط یه خانوم به اسم نفیسه نوشته شده بود . این پایین میارمش امید وارم که برای شماهم جالب توجه باشه و خوشتون بیاد . 

سلام بر اسلام و پیامبر گرامیش و سلام  بر ائمه خصوصاً ائمه بقیع . 

روزى که اسلام در شبه جزیره انتشار یافت و نور آن کم‏کم، قسمت مهمى از خاور میانه را در بر گرفت، در آن روز قبور پیامبرانى که مدفن آنان شناخته شده بود، سقف و سایبان بلکه قبه و بارگاهى داشت و هم اکنون قسمتى از قبور آنان به همان شکل باقى است.
در مکه، قبر اسماعیل و مادر او هاجر در حجر قرار گرفته، قبر دانیال در شوش و هود و صالح و یونس و ذو الکفل در عراق، و قبور پیامبرانى مانند ابراهیم خلیل و فرزند او اسحاق و یعقوب و یوسف همگی در قدس اشغالى است و همگى داراى علامت و نشانه و بنا ميباشند، قبر حوا در جده است که آثار آن پس از تسلط سعودى‏ها از بین رفت.
روزى که مسلمانان این بلاد را فتح کردند پس از مشاهده این آثار نه تنها فرمان تخریب آن را صادر نکردند بلکه در مدت چهارده قرن در تعمیر و حفظ آثار پیامبران سلف کوشیده‏اند.
اما وهابی ها در یک اقدام احمقانه و هماهنگ در حدود ۸۰ سال پیش اقدام به تخریب بقاع متبرکه بقیع به بهانه بدعت و شرک کردند.

............. و امروز بقیع به تلی از خاک تبدیل شده و درهای بزرگ و همیشه بسته بقیع  در طلب دستانی است تا ...........

                اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و شيعته


 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
گرخواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
میرزا غلام‌رضا اصفهانی، از خوشنویسان بنام و نوابغ خطوط نستعلیق و شکسته است که حدود یک قرن پیش – یعنی قرن سیزده هجری – زندگی می‌نموده است.
پدر میرزا در سال 1212 از اصفهان به تهران آمده و به کسب قنادی مشغول شد. از آن‌جا که با وجود چند فرزند دختر، هیچ پسری نداشته، به زیارت امام‌رضا(ع) مشرف شده و با توسل به آن حضرت خداوند در سال 1246 ه.ق. پسری به وی می‌دهد که به همین دلیل نام وی را غلام‌رضا نهادند.
غلام‌رضا در 5 سالگی به مکتب رفت پس از دو سال قادر به خواندن قرآن به تمامی شد. میرزا در خاطراتش می‌نویسد که در همان سال در رؤیایی صادقه به محضر امیرالمؤمنین علی(ع) شرفیاب شده و همین واقعه سیر زندگی او را دگرگون می کند. میرزا در قطعه‌ای به خط شکسته‌ی خفی چنین می‌نویسد:
«قریب هفت‌سال از سنین عمرم گذشته در دبستان به خواندن قرآن اشتغال داشته. شبی به خواب، بزرگواری ارشادم نمود به تقبیل آستان شاه‌اولیا در دنبالش شتافتم. در گوشه‌ی آن جا حضرت شاه اولیا ارواح العالمین له الفدا توقف داشتند. چون نزدیک‌تر شدم فرمود مشقت بیاور. علی‌الفور صفحه کاغذ و دواتی به حضور مبارک تقدیم نمودم. در وسط آن صفحه لام و الف و یایی نگاشته و فرمودند از این رو بنگار. فردای آن شب در دبیرستان معلم صورت خواب را سؤال نمود. این بنده ی حقیر ماجرا کماجرا باز گفت. دیگر حقیر را به تحصیل خط واداشت...»
میرزا پس از آن نزد میر سید علی تهرانی به تعلیم خط پرداخته تا جایی که در نه سالگی به حسن‌خط نامی می‌شود و در طول عمر نچندان بلندش آثار بسیاری را آفریده که برخی از آن‌ها در زمره‌ی آثار ملی هنری کشور ثبت شده‌اند.
هنگامی که میرزا 54 ساله بود، صاحب فرزندی می‌شود که نامش را محمد رضا می‌گذارد. اما محمد رضا در سه سالگی فوت نموده و داغ بزرگی به جان میرزا می‌نشیند تا جایی که آرزوی مرگ می‌نماید و طولی نکشید که به آرزویش رسید و در روز پنج‌شنبه چهارم ربیع‌الثانی سال 1304 هجری‌قمری به سرای باقی کوچ کرد و در باغ میرزا حسین خان سپهسالار در چشمه‌علی شهرری به خاک سپرده شد.
از آن جا که میرزا در زمان حیات نامی‌ترین استاد مسلم خوشنویسی بود، نگارش آثار بسیاری به وی سفارش داده می‌شد که برخی را به شاگردان خود سپرده (مانند کاشی‌های پیرامون بقعه‌ی شیخ صدوق این بابویه که به محمد ابراهیم تهرانی واگذار نمود.) و تعدادی را نیز خود رقم زد که از آثار جاودانه‌ی هنر خوشنویسی به شمار می‌روند. که می‌توان کتیبه‌های مدرسه‌ی سپهسالار (مدرسه‌ی عالی شهید مطهری فعلی در میدان بهارستان تهران) را مثال زد که در سال 1301 نگاشته شده و از بهترین نمونه‌های کتیبه‌نویسی به خط نستعلیق است.

میرزا غلام‌رضا شاید تنها خوشنویسی است که هر دو خط نستعلیق و شکسته‌نستعلیق را به مهارت و استادی تمام می‌نوشته و در هر دو نیز صاحب سبک ویژه‌ی خود است.
رساله‌ی تحفه‌الوزراء در سال 1259، مناجات‌نامه‌ی منظوم منسوب به حضرت‌علی(ع)، 298 صفحه بیاض که تنها سند کتبی اشعار میرزا می‌باشد، رساله‌ال در اصطلاحات صوفیه، گلستان سعدی به خط شکسته، سفرنامه‌ی حاج سیاح در 216 صفحه به خط شکسته(ناتمام)، کتاب پاتولوژی ترجمه‌ی میرزا علی خان رئیس‌الاطباء در حدود 200 صفحه به خط شکسته و تعداد نسبتا زیادی از قطعات نفیس شکسته و نستعلیق از جمله‌ی آثاری که از میرزا غلام‌رضا به یادگار مانده‌است.
شیوه‌ی میرزا در خط از محکم‌ترین و قوی‌ترین شیوه‌های خوشنویسی است و کتنیبه‌ها و قطعات و سیاه‌مشق‌های وی نیز در صدر آثار خطوط شکسته و نستعلیق محسوب می‌‌شوند.

 

مرکب ، دوات و لیقه

مرکب خوشنویسی مرکب مخصوصی است که برای اینکار به صورت سنتی ساخته میشود بنابراین انواع دیگری که بصورت جوهر و ... بصورت صنعتی برای خودنویس ها و مصارف دیگر ساخته میشوند برای خوشنویسی مناسب نیستند.

امروزه مرکب خوشنویسی به دو صورت جامد و مایع در بازار موجود است

برای ساخت مرکب روشهای گوناگونی وجود دارد ولی متداول ترین آن که در بین خطاطان رایج است بدین صورت است که ابتدا مقداری دوده (برای رنگ سیاه و انواع کیاهان برای رنگهای دیگر ) رادر آب جوشیده سرد حل کرده و داخل آن زاج سفید ریخته و سپس آنرا با شعله کم میجوشانند؛ سپس آنرا آرام آرام خنک میکنند . این روش ساده ترین روش ساخت مرکب است . البته در بعضی مواقع زعفران ، پوست گردو و ... نیز کاربرد دارد.

برای استفاده بهتر از مرکب آنرا داخل دوات میریزند . دوات ظرف کوچکی است که دارای دهانه گشاد بوده و در داخل آن لیقه که الیاف ابریشم طبیعی است قرار میگیرد . مهمترین خاصیت لیقه تنظیم مقدار مرکب روی نوک قلم نی است .

 

کاغذ خوشنویسی

برای نوشتن خط میتوان روی هرنوع کاغذی نوشت بشرط آنکه جوهر روی آن پخش نشود و سطح آن صاف و نرم باشد امروزه کاغذهای گلاسه برای نوشتن مناسبند هر چند که در صورت عدم دسترسی میتوان از طریق مالیدن صابون خشک روی کاغذهای معمولی تاحدودی آنرا برای نوشتن اماده کرد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

این مطالب رو یکی ازدوستان عزیزم (محسن ) به ایمیلم فرستاده بود ، خوندنش خالی از لطف نیست ، فضای جالبی داره امید وارم باهاش هال کنید .!!!!!!

داستان شيري كه يك خرگوش چاق و چله رو خورد

آقا شيره دلش بدجوري براي خوردن يك خرگوش چاق و چله لك زده بود، رفت توي جنگل و يه گوشه كمين كرد،
-
سلام آقا شيره! دنبال خرگوش مي گردي؟!(اين صداي دوستش آقا گرگه بود)
#
آره ... تو از كجا ميدوني؟
-
نويسنده داستان بهم گفت دنبال خرگوش مي گردي بيام بهت بگم بيخودي وقتت رو هدر ندي ، اين روزها اكثر خرگوش هايي كه قابليت خورده شدن رو دارن به جاي چرخ زدن تو جنگل توي خونه هاشون پشت كامپيوتر نشستن و چت مي كنن ... آهاي كجا با اين عجله ... فـقط مواظب با ...
آقا شيره ادامه صحبتهاي گرگ رو نشنيد چون داشت با سرعت تمام به سمت غار آقا خرسه مي رفت كه تازگي ها تبديل به كافي نت شده بود ، بدون معطلي پشت يك كامپيوتر نشست، آقا شيره اول براي اينكه يكم اشتهاش باز بشه مي خواست وارد سايت خرگوشهاي خوشمزه دات كام بشه كه ديد فيلتر شده ... سريع رفت يك در بازكن آورد و حالشو كه رفته بود تو قوطي درآورد!
آقا شيره يك ID به اسم khargoosh_bazigoosh ساخت و سريع وارد يكي از چت روم هاي خرگوشها شد و روي اسم kargoosh_naze كليك كرد و بعد از نيم ساعت چت كردن باهاش زير درخت نارگيل قرار گذاشت ... آقا شيره زودتر به سر قرار رفت و پشت درخت نارگيل قايم شد و منتظر موند ... كه يكدفعه يه چيزي خورد توي سرش ... به بالاي سرش نگاه كرد:
-
ميمون بي خرد چرا با نارگيل مي زني به سرم؟
#
من ميمون نيستم ... من kargoosh_naze هستم! هر هر هر ... !! تو شيشمين جونوري هستي كه امروز سر كارش گذاشتم ... دو تا گرگ ، يه لاشخور،يه كفتار و تو !
-
اين كه پنج تا شد!
#
آها ... يكيشون هم واقعا يه خرگوش بود!!
-
من ميرم ، ولي بهت نصيحت مي كنم پات رو روي زمين نزاري ...!!
شير دوباره رفت غار آقا خرسه و دوباره پشت كامپيوتر نشست و اين دفعه سعي كرد ديگه گول ميمون ها رو نخوره! اين دفه روي khargoosh_chaghe كليك كرد:
# salam
-
سلام
# khobi? Mitonam bahat chat konam?
-
آره ، به شرطي كه فينگليشي تايپ نكني!
# why?
-
آخه اينجوري خواننده ها هنگام خوندن وبلاگ اذيت مي شن!
#
باشه ...
-
تو به چه ميوه اي علاقه داري؟
#
هويج!
-
از چه رنگي خوشت ميآد؟
#
با اينكه الان قهوه اي مد شده ، اما هنوز هم از نارنجي و صورتي خوشم ميآد!
-
واي چه تفاهمي!!! من هم عاشق هويجم و از رنگ نارنجي خوشم ميآد!
#
همديگه رو ببينيم؟
-
نه!!
# why?
-
چونكه مامانم ميگه تو اين دوره زمونه گرگ زياد شده ، بايد مواظب خودت باشي!
#
خوب خرگوش عاقل! مگه گرگ از هويج خوشش ميآد و يا رنك نارنجي رو دوست داره؟! اينم عكسم نگاه كن چه خرگوش با كلاسي هستم! تازه گوشام رو هم عمل جراحي كردم! ( توضيح:آقا شيره براي khargoosh_chagheعكس آخرين خرگوشي رو كه خورده بود send كرد.)
و اونها با هم قرار گذاشتند ...
شير به خودش گفت : چه خرگوش نادوني بود ... وقتي اومد سر قرار يه لقمه چپش مي كنم، چقدر تكنولوژي خوبه! به جاي اينكه دو ساعت برم تو جنگل چرخ بزنم پشت كامپيوتر مي شينم و خرگوش شكار مي كنم! ها ها ها ... ( خنده هاي شيطاني!!)
شير به سر قرار رفت و پشت يه درخت قايم شد تا خرگوش بياد ...
#
ا‌‌َه !! اين خرگوش پس چرا نميآد؟!
و همچنان منتظر ماند ...
-
پق !!! ( اين صداي يك گلوله بود.)
#
آخ! نامردا چرا مي زنيد؟! اِ اين مايع قرمز رنگ چيه داره از شكمم ميِآد بيرون؟!
نويسنده: نادون اين خونه ... و تو تير خوردي و الان هم بايد بميري.
#
اما قرار بود داستان يه جور ديگه تموم بشه ... اسم داستان رو مگه فراموش كردي؟
نويسنده: بيچاره گول خوردي ... راستش ديروز يه شكارچي باهام صحبت كرد من هم فروختمت ... خرج دانشگاه رو بالاخره بايد از يه جايي بيآرم!!
#
خيلي نامرد و (...) هستي!... حالا چند فروختي؟! سهم منو هم بده!!!
نويسنده: ديگه حرف نزن... تو الان بايد بميري!
#
تا سهمم رو ندي نمي ميرم !!
نويسنده: آقاي شكارچي زحمتش رو بكش!!
پق! پق! پق! پق! پق!
نويسنده: آقاي شكارچي ... جو گير نشو ... بسه ديگه ... باور كن شير مرده!!
شكارچي : ها ها ها ... ( خنده هاي شيطاني!!)
توضيح نويسنده: داستان رو يكبار، دوبار، سه بار و يا صد بار ديگه از اول بخونيد و اگه نتيجه اخلاقي پيدا كرديد ما رو در جريان بگذاريد!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
 
  بالا