تبليغاتX
نی نامه
 
نی نامه
 
 
بشنو از نی چون حکایت می کند ......قصه ی دلگون روایت می کند.
 

دستم بگیر و...

من خدا را دیده ام  .

من او را در نیایش دمادم درختان سرو و صنوبر

به نظاره نشسته ام ...

و عطر خوش حضورش را ،

شبا هنگام ،

با عطر درختان شب بو درآویخته ام .

آری ...

من او را دیده ام ،

آندم که کودک درویش نان خشکیده به آب می زد .

و با او گریسته ام ،

آندم که خون سرخ شقایق ...

زیر چکمه های سیاه خزان لگد کوب می شد .

من خدا را دیده ام!!!

آندم که طفل فقر در آغوش سرد نومیدی آرمیده بود .

من او را صدا زده ام ،

هم راه با آن دختر بچه معصوم و فقیر ،

آندم که ...

تنها لنگه کفش کهنه و نخ نمایش ،

در کشمکشهای پوچ مردان سیاه دلِ سیاست پیشه ،

پاره شد .

و شیرازه کتاب انسانیت به دست مردان دُژخیم قدرت و ثروت ...

از هم درید .

من سیب خوش طعم لبخند شادی را گاز زده ام ،

آن دم که او ...

دلهای لیلا و مجنون را به هم گره می زد .

من خدا را دیده ام !!!

در لحضه ها.

صدای قدم زدنش را شنیده ام ،

در تیک تیک ...

عقربه های ساعت ،

اکنون نیز حضور او را احساس می کنم ،

در همین نزدیکی ...

کنار حوض قدیمی وسط حیاط...

آندم که ...

نسیم صبحگاهی،

گیسوی ماهی گلی را شانه می زد .

---------------------------------------

ایلیا

۱۱/۲/۱۳۸۴ 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
 

می توان در کوچه باغ زندگی

پاسخ لبخند را با یاس داد

می توان جای غروب عشق را

به طلوع ساده ی احساس داد .

یا علی

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

  تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم 

                   وقتی سراغ وقت من آیی که نیستم ............

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

دلتان زنده به عشق .

دستتان پر ز غزل خوانی ماه

چه کسی بود که گفت :

دل من غمگین است ؟

خانه دوست  ، همین نزدکیست ،

پشت آن دریاچه ،

زیر نور خورشید ،

غصه ها را می خرند آنجا ،

به بهای یک لبخند .

هدیه شان شاخه گلی ،

نی لبک را بردار و بیا ،

عشق اگر تنگ شدستی جایش

کلبه کوچک دوست ؛

به محبت باز است .

منتظر می مانم .

-------------------

یا علی

موفق باشید .

ایلیا

 

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

خیــــــــــلی جیگرم نه 11؟

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، فضليت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند ، آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند. روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه . ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت : «بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم با شك.» همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم. و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن ...

 يك ... دو ... سه ....

`همه رفتند تا جايي پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.

اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.

هوس به مركز زمين رفت.

طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.

دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم ، اما به ته دريا رفت.

و ديوانگي مشغول شمردن بود.

هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد يك ...

همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد. و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است . در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد.

 نود و پنج ... نود و شش ... نودو هفت...

 هنگاميكه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد دارم ميام   دارم ميام.و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود . زيرا تنبلي ، تنبلي اش آمده بود جائي پنهان شود.

لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق .

او از يافتن عشق، نااميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه كرد، تو فقط بايد عشق را پيدا كني

او پشت بوته گل رز است.

ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند. او كور شده بود. ديوانگي گفت: «من چه كردم ، چگونه مي توانم تو را درمان كنم.» عشق پاسخ داد:« تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو.» و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست.

                             مطلب جالبی  ، بود نه ؟ ببخشید که مدتی مطلبی نذاشتم .

                                              ممنون که منتظر موندید.

                                                      ایلیا

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
 
  بالا