تبليغاتX
نی نامه
 
نی نامه
 
 
بشنو از نی چون حکایت می کند ......قصه ی دلگون روایت می کند.
 

دوستان مهربان / هم دل / هم راه و همزبانم :

دست تقدیر اکنون دوهفته ای دوری را  از شما هم رازان برایم رقم زده

از این رو مجددا فرارسیدن نوروز و سال جدید را به شما و خانواده محترم تبریک و سالی سرشار از عشق ورزی و محبت را به همراه سبد سبد آرزوهای روئیایی و رنگی از درگاه ایزدی برایتان خواستارم .

از تمام دوستان بپاس همراهی ها و همدلی هاشون تشکر و قدر دانی می کنم . خصوصا سروران پر احساس و مهربان دوستانی چون :

خواهران شهرزاد قصه گو / آوای خوش آهنگ/ شاپرک بلند پرواز/ صبای مهربون (شبگرد سکوت )/ رویای شیرین (اسرار عشق و مستی ) / ماهیگیری که هیچوقت به دام نمیاد (خودش میدونه چرا ) / محمد جون که میراث دار فروغه / آق مسعود گل (یه مسافر ) که از بس بهش زحمت دارم  دیگه نمی یاد پیشم !/ آق محمد زخمی تر از همیشه !آق امین عشق گرافیک که مثل خودمه !و عین القضات که بادلش شعر میگه و هیچوقت جواب کامنتهامو نداده 

ازهمتون میخوام توی این مدت دعا یادتون نره / نظر یادتون نره / پیشم بیایید یادتون نره  خلاصه داداشی تونو یادتون نره چون مه هیچوقت شما رو یادم نمیره  

بازم ممنونم و چشم انتظار لحظه های خوش دیدار دوباره .

یا لطیف ارحم عبدک الضعیف

التماس دعا

یا علی

ایلیا

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

هوالجمیل و یحب الجمال

بنام خالق عشق ، آب ، آتش و گل

 

  

دوستان با صفا و همدلم ، رسولان محبت و انسانیت

خواهران گل صفت و بارانی طینت و برادران سرو قامت غیورم     

 

 

فرا رسیدن انقلاب سبز طبیعت ، فرصتی است دوباره تا پنجره ی دلمان را روبه تحولی عظیم و نو شُدنی دوباره بگشاییم و طرحی نو در اندازیم . رو ئیدن شکوفه های خرّم ایمان در بوستان سبز خاطرتان را تبریک گفته ، قلبی بهاری و زندگی سرشار از محبت و پیروزی را برای شما و خانواده ی محترمتان آ رزو مندم .

 بیایید در سال جدید ، چشم ها را شسته و جور دیگری بنگریم . و در این دنیای وانفسا که انسان مویه کُنان و موی کنان برمزار ارزشهایش می گرید ، جهان را از  نغمه ی فاخته گون عشق و نوع دوستی آکنده و با دمی مسیحایی روحی تازه به کالبد ارزشهای والای انسانی بدمیم . دوست هنرمندم : ما همه پیامبرانی هستیم که رسالت ترویج انسانیت را سینه به سینه ، از دل اعصار و رسالت قدسی رسولان ، از نوح گرفته تا ابراهیم ، موسی و عیسی (ع) به امانت گرفته ایم و اکنون که مکارم اخلاق به دست مبارک حضرت رسول المرسلین ، آخرین پیامبر عرش برین محمد امین (ص) به اتمام رسیده و حجت بر ما تمام گشته ، وظیفه ای بس عظیم و مسئولیتی به حق خطیر ، بر دوشمان سنگینی می کند . اندیشمندان : 

ما مردم نوح (ع) نبی الله نیستیم که پاکِمان به کشتی درآید و نجات یابد و ناپاکِمان غرق و هلاک .

ما مردم ابراهیم (ع) خلیل الله نیستیم که حجت الهی را با گلستانی از آتش بر ما نمایند .

ما مردم موسی (ع) کلیم الله نیستیم که یاری خداوند جل جلاله در شکافتن رود و حجرت از کفر زمان بر ما آشکار گردد.

ما مردم عیسی (ع) روح الله نیستیم که قدرت بی زوال یزدان را با زنده کردن مرده به نَفَس قدسیش دلیل راهمان سازد و زنگار زشتیها و سختیهای راه را با قلم عشق و محبت رنگ زیبایی زند .

ما مردم پیامبر آخرالزمانیم ، مردم محمد (ص) رسول الله مارا به دیگر آزمون می آزمایند ؟!

اندیشه ما از کشتی و در یا ، آتش و گلستان و ... فراتر است . ما را به عقل ، صبر ، حیاءو علممان می شناسند. که پیامبر رحمت حضرت محمد (ص) فرود : " مومن را باید سه چیز باشد . اول مرکبی راهوار ( عقل ) ، دوم خانه ای در خور (صبر) ، سوم لباسی زیبا (حیاء) و چهارم ، چراغی نورانی (علم ) . "

ما مردم  انسانی هستیم که که داری شخصیت تک محوری نبود ، رسولی اُمی وبرخاسته از دل مردم کوچه وبازار . از خصایص انسانیش همان بس که وقتی از کوچه گذر می کرد انسانهای تک محور و کم اندیش خاکستر و خاکروبه بر سرش می ریختند و او به رویشان لبخند می زد . حتی برایشان دلتنگ می شد و به هنگام بیماری به عیادتشان می رفت . او کسی بود که وقتی با جمع دوستان در راهی می رفتند ، با دیدن جسد یک سگ هر کدام لب به مذمت لاشه گشودند که : چه بوی بدی ، چه جسد متعفنی ، باید از او دور شویم . اما او که رسول مهر بانی بود تنها یک کلمه گفت :

" چه دندانهای سفید و زیبا یی ." ...................

حال آنکه هم او بود که در جنگ با کفار آنگاه که دیگر عرصه زبان و کلمات بسته شده بود ، چون شیر ژیان می جنگید و این بود که در وصفش نازل شد :

" مُحَمدٌ رَّسُولُ الله وَ الَذینَ مَعَهُ اَشِداءُ عَلَی الکُفار رُحَماءُ بَینَهُم . " 

 ( سوره مبارک فتح آیه 79 )

دوستان خوب بیایید در این عصر چرخش و ریزش ارزشها ، به عوامل وحدت انسانی ( عشق و محبت و نوع دوستی) و منابع عظیم دینی متمسک شویم تا به کمک هم راه را بهتر بیابیم و وصل شویم .

 

وَاعتَصِمو بِحَبلِ اللهِ جِمیعاً وَ لا تَفَرَقوُا

سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد

آوای خوش هزار تقدیم توباد

گو یند که لحظه ای است روییدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم توباد.

لمس دستانت محجوبت  لحضه ی پیوند به دامان خدا را تداعی می کند  

 

التماس دعا

موفق و پیروز در پناه حق باشید

برادر کوچک شما

ایلیا

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

ما هی گلیها چقــــــدر خوشبختند نه ؟؟؟!

آرزو داشتم ماهی گلی کوچکی بودم ....

تا به بهای اسارت خود ...

دل کوچک کودک همسایه را شاد و آزاد می دیدم .

این ماهی گلی ها ی کوچک چقدر بزرگند ...

چقدر دلشان در یایی است .

حتی اگر ....

در یک شیشه کوچک بازچه دستان شاد کودکی باشند.

ماهی ها هرجا که باشند از تبار دریایند و در یادل و آزاد .

کاش من هم یک ماهی بودم ...

کاش .

کاش.

ایلیا

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

آیا وقت آن نیست که رنگ دلت را عوض کنی ؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

شما از رویش طبیعت چه درسی می گیرید ؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
 

یاد یاران سفر کرده بخیر ...

شهيد حسين چراغي: 

بارالها!.. 

از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از يك سوي ديگر بايد شهيد شويم تا آينده بماند. 

هم بايد بمانيم كه فردا شهيد نشود هم بايد شهيد شويم كه فردا بماند. 

عجب دردي است… 

چه مي شد كه امروز شهيد مي شديم و فردا زنده و دوباره شهيد…

 

 

 

.... !!! یادمان باشد / مبادا آجیلها غافلمان کنند

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

از جمع دوستان رندی لطیف برایم نوشت :

چگونه  سر  کشدش  دل  ذلال  باده ی  شوق ؟

و را که هست شوق مستی و تاب فرقت نیست .

بسوخت  جان  جوان  در امید  شاهد  پاک

دریغ  و  درد  شاهدان  را  مجال  صحبت  نیست .

سپهر ، چون که شدی راد و راوی قرآن

تو را مُصاحب نا اهل و حرف لغو فرصت نیست .

(( سپهر ))

برایش نوشتم :

هزار جان گرامی فدای آن جانی

که سوخت از سر شوق ِ وصال و دوری یار

تورا که رایت قرآن و راه وصل بنمودند

زخم باده پرستان پیاله ای به من آر

گذشت عُمرامانی به بوالهوسی

ببین چگونه سهم تو گل گشت و قسمت من خار

((ایلیا))

یاعلی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

وقتی دستانت با چرخهای ویلچر می جنگد .

وقتی سینه ات از درد زخمهای بی شمار تنت می سوزد .

وقتی نگاه معصومت به چشمان مترحمی بی درد !! گره می خورد.

وقتی صدای سوت خمپاره گوش زندگیت را می خراشد .

و قتی فرزندت به عضوی که جایش در پیکرت خالیست می نگرد .

وقتی همسرت سالهاست که فقط با چشمانت حرف می زند .

وقتی که با چشم دلت / از زیر عینکی تیره تصدق خانواده ات می روی .

و آن وقت که نفسهایت از زهر کینه یزیردیان به شماره می افتد و تو نازنین حتی کپسول اکسیژنت تمام شده !!

 بیاد آر آنانکه عباسیند همیشه می مانند .

بیاد آر همیشه کسی هست قلبش به یادت می تپد / حتی در سال ۲۰۰۷   ! 

آندم که کارگردان زندگی نقش تو را به دستت سپرد می دانست که این نقش نقشی است ماندنی .

یاعلی

ایلیا

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

بار الها در این وانفسای دنیا که قلب انسانها شیشه می شکاند !!؟...

مارا دلی کودکانه و معصوم عطا فرما .

آمین

چقدر بهت حسودیم میشه .

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

کاش مرا بالی بود تا امروز ققنوس قلبم را در بین الحرمین می نشاند .

پیراهن مشکیم را بده / نگاه کن ...

 این بیرق حسینی است که از پس قرنها سرخ تر از پیش می آید .

این چکامه های اربعین است .

نمی شنوی !!! 

 این صدای زینب است (س) / که اینگونه مردانه غیرت خفته را می تکاند .

(( آنانکه رفتند کاری حسینی کردند / آنانکه ماندند باید کاری زینبی کنند .................. وگرنه یزیدیند .!))

باید برم .

ماندن جایز نیست ....

 ندایی مرا می خواند .

نذری دارم ...

بارالها این دستان فرتوت و گناه آلودم ! تحفه ای است ناقابل که امشب

نذر بازوان توانمند علمدار حسین (ع) می کنم / تا رها در امواج انبوه سینه زنان بیاد ظهر عاشورا / قفس کهنه سینه را بکوبد .

 صدای هیئت بلند شد . باید بروم .

قربتا الی الله

یا حسین

ایلیا

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

فقط اشک . ناله . مویه . شکایت . دعا ....

شاید فقط اینها بتونن یه ذره از حجم سنگین غم /حسرت و حسادتی رو که باشنیدن این خبر روی شونه ها و سینه مجروحم نشسته کم کنن .

اونم رفت وچه زیبا رفت ...

یه پرستوی دیگه هم پر کشید به آسمون . به اون وسعت بیکران . آزاد و رها کوچ کرد تا در وطن جدیدش آروم بگیره .

یه رسول دیگه . که رسالتی بس سنگینو به زیبا ترین وجه به اتمام رسوند و بار سنگین وظیفشو برای ما و آینده ها گذاشت .

بله او رسول بود ....

در زندگی / اجتماع / خانه و در کارش .!!!؟

ابزار کارش چیزی نبود جز قلم / کاغذ و ... دوربین .این چشم شیشه ای که با اون سالها رنج / زخم / رشادت / ایثار و شهادت رو دید و با قلمش روایت کرد و به ما هدیه داد تا امانت دارش باشیم .

بله او رسول ملاقلی پور بود .

کارگردان و فیلم نامه نویس معروف ۸سال دفاع مقدس و راوی زخمهای

کهنه اجتماع . 

اورا با فیلمهایی چون :  

عصر روز دهم (۱۳۸۵)
۲ -  
ميم مثل مادر (۱۳۸۵)
۳ -  
مزرعه پدري (۱۳۸۲)
۴ -  
قارچ سمي (۱۳۸۰)
۵ -  
نسل سوخته (۱۳۷۸)
۶ -  
كمكم كن (۱۳۷۷)
۷ -  
هيوا (۱۳۷۷)
۸ -  
سفر به چزابه (۱۳۷۴)
۹ -  
نجات يافتگان (۱۳۷۴)
۱۰ -  
پناهنده (۱۳۷۲)
۱۱ -  
خسوف (۱۳۷۱)
۱۲ -  
مجنون (۱۳۶۹)
۱۳ -  
افق (۱۳۶۷)
۱۴ -  
پرواز در شب (۱۳۶۵)
۱۵ -  
بلمي به سوي ساحل (۱۳۶۴)
۱۶ -  
نينوا (۱۳۶۲)

و در نویسندگی با آثاری چون :

 ميم مثل مادر (۱۳۸۵)
۲ -  
مزرعه پدري (۱۳۸۲)
۳ -  
قارچ سمي (۱۳۸۰)
۴ -  
نسل سوخته (۱۳۷۸)
۵ -  
كمكم كن (۱۳۷۷)
۶ -  
هيوا (۱۳۷۷)
۷ -  
سفر به چزابه (۱۳۷۴)
۸ -  
نجات يافتگان (۱۳۷۴)
۹ -  
دشت ارغواني (۱۳۷۳)
۱۰ -  
پناهنده (۱۳۷۲)
۱۱ -  
خسوف (۱۳۷۱)
۱۲ -  
لبه تيغ (۱۳۷۱)
۱۳ -  
مجنون (۱۳۶۹)
۱۴ -  
افق (۱۳۶۷)
۱۵ -  
پرواز در شب (۱۳۶۵)
۱۶ -  
بلمي به سوي ساحل (۱۳۶۴)
۱۷ -  
نينوا (۱۳۶۲)

می شناسیم .رسول ملاقلي پور متولد 1334 تهران بود. وي در روزهاي آغازين انقلاب عكاسي را بطور آماتور آغاز كرد و با شروع جنگ بطور حرفه اي به ادامه آن پرداخت و پس از آن به ساخت فيلمهاي مستند جنگي از عملياتها پرداخت و فيلم كوتاه «شاه كوچك» را با دوربين 16 م.م ساخت كه موفق به دريافت جايزه بهترين فيلم از جشنواره وحدت شد. او نخستين فيلم بلند خود را در سال 1363 با نام «نينوا» با دوربين 16 م.م ساخت و به اين ترتيب به سينماي حرفه اي راه يافت.

فاتحه و صلوات یادت نره

او رسولی بود که برای ساخت فیلم جدیدش به سمت حرم آقا و مولایش امام حسین (ع) پر گشود . اما با زیارت آقاش دیگه نتونست دل بکنه ... پر گشید و رفت تا در کنار ش باشه و از این دنیای پر مشقت و پر شرارت راحت شه.

(( گفتم کاش مرا بالهایی مثل کبوتر می بود تا پرواز کرده راحتی می یافتم ...

می شتافتم به سوی پناهگاهی از باد تند و طوفان شدید...

زیرا در زمین مشقت و شرارت دیده ام ... )) فروغ فرخزاد

رو حش شاد.

بیایید همین الان ۵ صلوات به نیت پنج تن  برای شادی روحش  و یه زیارت عاشورا برای رحمت و غفرانش نذر کنیم .

یا علی مدد.



 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

بنام او  که جان را فکرت آموخت

چراغ دل به نور جان بر افروخت .

دوستان همدل و سبز اندیشه ی پرستو مسلکم . چند روز پیش در منزل دوستی عزیزمیهمان بودم ، دوستی ساده و خاکی . درست مثل خانه اش ! وقتی کبوتر دلم در آشیانش نشست ، اولین چیزی که نگاهم را به خود ش  پیوند  زد ، متنی خوش نویسی شده با دست خطی زیبا بود که با یک قاب ساده چوبی توی قفسه قدیمی کتابخانه کنار عکس شهیدی که نگاه آرام و لبخند جذابش ، مانند نوشته هایش شاید برای اکثر ما آشنا باشد ، نشسته بود . از دور خواندن متن کمی برایم سخت بود . این بود که بلند شدم و بااجازه نزدیک تر رفتم . با خواندن اولین جمله طوفانی در دلم بپا شد و بلم کوچک اندیشه را با خودش برد ، وچقدر زیبا و تامل برانگیز به نوک قلم بر سینه ی سپید کاغذ حک کرده بود :

(( مردمان مسافران کاروان مرگند ، اما خود نمی دانند .

مرگ کاروان دار سفر زندگی است ؛ کجاوه ثابت می نماید . دل شهر نشیتان پرستویی در قفس است و پرستو را با گرما عهدی است که هر بار تازه می شود . وطن پرستو بهار است . اما وطن پرستوی دل ، فراسوی گرما و سرما و شمال و جنوب است !

وطن پرستوی دل در ماوراء است .

اهل هجرت که کاروانیان و کشتی نشستگانند ، خوب می دانند این خمودی که دل شهر نشینان را گرفته از چیست !. زندگی زیباست اما از شهید مجید خیاط زاده باز پرس که زندگی چیست ؟:

{ اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند ، پس ما قبرستان نشینان عادات و روزمرگیهارا کی راهی به معنای زندگی هست ؟.

اگر مقصد پرواز است ، قفس ویران بهتر . پرستویی که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد . } ))

سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی  

 

           

 

 

مسافران مرگ ....؟

اهل هجرت ...؟

پرستوی دل ... ؟

قبرستان و قبرستان نشینان ... ؟

مقصد ... ؟

پرواز... ؟

این تذهـــــــــــبون ... !!؟

به کجا میرویم ؟ به راستی به کجا می رویم و از کجا آمده ایم ؟ تفاوب میان دونسلِ بنی بشر تا چه حد ؟ آنها به چه می اندیشیدند و ما به چه ؟  

دوســـــــتان    وطـن مـاءلـوف   دل مــا کــجـــــــاســــت ؟

 تا به حال اندیشیده ایم ؟.......

 اینها همه سوالهایی بودند که با دیدن این متن خیلی کند و با فاصله های طولانی در ذهنم شروع به چرخیدن کرد . خداوندا این ودیعه های پاک و ژرف اندیش الهی در چه عالمی بودند و ما ....

صد افسوس که  ....

(( وطن ماءلوف پرستوی دل در ماوراء است . )) وه که چه خلاصه و دل نشین حکایت دل را نقل کرد. اما ...

اما واقعا آیا دل ما را پرستویی است ، تا وطن ماءلوفی برایش باشد ؟ آیا اصلا چنین دلی با این عمق پرواز برای ما انسانهای قرن بیست و یکم متصور است ؟ اونهم ما آدمهایی که با این پر وبال شکسته حتی چهار فرسخ آن ورتر هم نمی توانیم بپریم . درست مانند اندیشه و بینش بعضیها ، که از محدوده جمجمه سر و نوک بینیشان نمی تواند فراتر برود . با این تابیر سفر به ماورا ء آن هم با دلی پرستوگون جمله ای است تهی از معنا.

انسان قبرستان نشین عادات و روزمرگیها / که در عصر ارتباطات ، پیشرفت ، تکنولوژی و هزاران واژه قلنبه و سلنبه دیگر که ارمغان قرن و هدیه تمدن و جهان متمدن است چنان غرق شده که که حتی صدای نفسهای آخرش نیز شنیده نمی شود . واین درحالی است که در این عصر متمدن ، ارتباط از پَست ترین تا رفیع ترین نقطه این کره خاکی به لطف تکنولوژی فقط در چند دقیقه فراهم می شود . اما همسایه از همسایه ، پدر از پسر ، برادر از خواهر و ... ، هیچ خبر ندارد و دلها چنان سیاهپوش مرگ ارزشهای انسانی است که گویی پرنده ای است مرده ، درقفسی بی روح .!؟

خداوندا ، ما را چه شده که بر تمامی آن ارزشهای گران قیمت انسانی به یکباره و به ثمن بخس ، چوب حراج زده ایم .؟

مگر این انسان همان اشرف مخلوقات نیست که از خاک آفریدی و آنگاه از روح قدسیت درونش دمیدی ؟

تا فارغ از هر خمودی و روزمرگی این قفس ویران تن رابشکند و با بال پرستوی دل به سوی وطن ماءلوفش در ماوراء کوچ نماید . اما حسرتا که همه روزه / بیخ گوش این اشرف مخلوقات !!!  هزاران انسان بی گناه ، چه کودک ،چه جوان وچه پیر/ در داخل و خارج به دست سلاخان سیاست ذبح می شوند و یا شخصیت و اندیشه شان ترورمی شود . و  این در حالیست که هیچ قلبی نی لرزد / هیچ چشمی نمی گرید و هیچ زبانی حتی نمی گوید بِاَیّ زَنبٍ قُتِلَت...؟!

زندگی می گذرد / چه سخت و چه آسان ، چه در ویلا یا در کلبه ای کاه گلی ، چرا که همه مسافریم و مرگ قافله سالار این سفر ، مقصد کوچ است پس از ویرانی لانه چه باک .؟

آه قلبم می سوزد . دیدگانم به خون نشسته و زورق جانم در این طوفان سهمگین فتنه ها رو به خرد شدن است .

کوره ی آتشی کو تا دست وجدان بر آن سوزیم و این غیرت خفته را از خواب سنگین زمستانیش بیدار سازیم  ؟

آه مولایم کجاست ...؟

نخلستانی نمانده ...؟

چاهی نیست ...؟ 

دور از انسانیت است که عده ای شب را در پوست ثمور بخوابند و شکم از طعام ظلم فربه کنند ، و در گوش خود پنبه فرو برند / که مبادا صدای ناله ی کودکی زخمی و گرسنه خواب نازشان را آشفته و قصر آمالشان را یکباره بر سرشان ویران سازد . اینگونه است که انسان در عزای انسانیت مویه می کند و رخت عزا می پوشد و رفته رفته چنان غرق زرق و برق دنیای مادی متمدن !!!! میشود که به کل ، کاروان و کاروان سالار و مقصد و پرواز را از یاد می برد .

بارالها ؛ در این آشفته بازار دنیا توانی عنایت فرما تا روی ارزشهایمان به خطی سرخ فام بنویسیم:          [ فـــروشـــی نیـــسـت !؟ ].

و چه زیبا سرود او که گفت  :

(( امروز ما وارث دل حقیری هستیم که ظرفیت تفکر ندارد ! ...

می ترسم ...

می ترسم آجیلها غافلمان کند . ))

پروردگارا در این عصر آجیل پرستی و غفلت !!؛ ظرفیتی برای تفکر به مغزمان و وسعتی بیکران برای محبت و عشق ورزیدن به دلهایمان ارزانی فرما و نفسمان را مطمئن گردان و روح پاکمان را مصداق این آیه مبارک قرار ده :

یآاَیَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنهُ*اِرجِعی اِلی رَبِکَ راضِیَهً مَرضِیَهً*فَادخُلی فی عِبادی*وَ دخُلی جَنَّتی .

(سوره مبارکه فجر آیه 27 تا 30)

عزیزان / ویرانه نشین بودن بسی بهتر از قبرستان نشین بودن است ! یادمان باشد مقصد پرستو پرواز است و کوچ پس نباید از لانه ی ویران هراسید . در این ویرانه ی دنیا و عصر هجوم موریانه های موزی تمدن و پیشرفت سیاسیِ پوچ ،! ...

جای عشق کجاست ؟

محبت ونوع دوستی تکلیفش چیست ؟

بیایید پرستو وار و پروانه مسلک ، عشق /  این تنها نسخه و داروی شفا بخش بشریت و ارزشهای انسانی را پاسداریم و با محبت و نوع دوستی نگذاریم که این داروی کیمیا به نوشدارویی بعداز مرگ سهراب تبدیل شود .

هرگز فراموشمان نشود که : ایــن تــذهــبون ؟

 

عاشق شوید و از دل هم پرس و جو کنید....

عشق بورزید...

دوست بدارید.

یاعلی مدد

ایلیا

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

اللهم عجل لولیک الفرج

دلبر که نگین دل ارزانی یک مویش

رخ کرده زما پنهان کاشانه دل کویش

چشمان سیاهش شد محراب نماز من

خال لب او باشد مصداق نیاز من

خورشید جهان افروز بوی خوش هر گلشن

از چهره نقاب انداز تا دیده شود روشن

ای ساقی گل چهره آن ساغر نابت کو

یک لحظه نقاب انداز آن جام شرابت کو

ای واژه رمعنی زیبایی رویایی

می بینمت از اکنون آن روز که می آیی

مجنون شدم از هجرت فریاد زتنهایی

عالم قفسی تنگ است وقت است که باز آیی

عالم قفسی تنگ است وقت است که باز آیی

عالم قفسی تنگ است وقت است که باز آیی...

ایلیا

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

با احساس بخونش...........لطفا

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

او

به
عزیزم
 سجاد
www.webnegasht.net
که امروز صبح خبر پرواز مادرش ...
سجادم
ما هم شریک
به اندازه ی بغضمان
...

یک ماه و چند روز به عیدی که مانده بود
زنبیل مانده بود و خریدی که مانده بود

زنبیل مانده بود و دو دستی که بی رمق
در رد پای سرد و سپیدی که مانده بود

آرام سرد خش خش گامش کشیده شد
بر سنگفرش برف سپیدی که مانده بود

چادر سیاه سوگ خدا را به سر کشید
در کوچه باغ ، قامت بیدی که مانده بود

در دل ، طلوع تازه ی شوقی که می دمید
در سر ، ملال درد شدیدی که مانده بود

بی حرف پیش صحبت دامادی کسی ست
فرزند نه ! که مرد رشیدی که مانده بود

بی اعتنا به هرچه که می گفت هی ! بمان  
حتی همین امید ، امیدی که مانده بود

بازارهای شهر دلش را زدند و رفت
این دکه های شوم  و پلیدی که مانده بود

با داغ خود خرید تمام بهشت را
این را نوشته بود رسیدی که مانده بود

.
.
.
مادر میان سفره ی ما سین دیگری ست
عکست کنار عکس شهیدی که مانده بود

 تا آنجا که یادم هست مادر سجاد خواهر شهید بود
اگر اشتباه نکرده باشم
همین
.

عین القضات

http://www.eynolqozat.persianblog.com

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

او

به امضای سیب
یار
حبیب

همین

بی تو لحضه ها سخت ُ .... سرد و ساکت و سنگ ُ ...
بی تو من دلم تنگ ُ .... بی تو من دلم غمگین ....

بی تو هرچه تاریک ُ .... با تو هرچه نزدیک ُ ....
موج های تبریک ُ .... جشن های آغازین ....

بی تو من گرفتار ُ .... با تو من گرفتار ُ ....
بوسه های تب دار ُ .... زلف های عطر آگین ....

لحظه های دیدارُ .... تا سپیده بیدار ُ ....
روبروی من باشُ .... در کنار من بنشین ....

هی قرار پنهان ُ .... در دل خیابان  ُ ....
بچه های شیطان ُ .... دیگران به ما بدبین ....

لحظه های توبیخ ُ .... مو به تن شده سیخ ُ ....
گونه از عرق خیس ُ .... هی سکوت و سر پایین ....

بی تو مرگ شیرین ُ .... با تو مرگ شیرین ُ ....
بی تو زندگی تلخ ُ .... با تو زندگی شیرین ....

با تو شانه ها کوه ُ .... من ستبر و نستوه ُ ....
بی تو شانه ها خرد ُ .... بار زندگی سنگین ....

این خبر که پیچید ُ .... می روی سفر عید ُ ...
من کمی زمستانم .... صبح های فروردین ....

مرغ عشق و شاهین ُ .... مرغ حق و آمین ُ ....
تو دعا بکن : حق حق ... تو دعا بکن : آمین ....

بی تو حال من بد با .... تب هزار سیصد با ....
عشق من نیومد با .... نغمه های بنیامین ....

...

عین القضات

http://www.eynolqozat.persianblog.com

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

من غرق پائیزم اما دارم هوایی بهاری

بر شاخه ی خشکم ای کاش روزی بشیند قناری

در کوچه باغ صدایم حس غزل پرسه می زد

اما به شوق شکفتن دل گشته اینک هوایی

این دفترخاطراتم / یک وسعت بی نهایت

خشک و ترک خورده دیگر خالی زفکر بقایی

گر خاطرم خشک و زرد است ترسی ندارم چراکه

هر لحظه بایاد سبزش دارد دل من صفایی

پائیز ذهنم نویدیست از لحظه های شکفتن

آه ای بهار خزان سوز بر روح من ده جلایی

ایلیا 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

بهار حضورت را منتظرم تا بشکفم .

....زنهار

...پاییز همه ی دغدغه هایش خزان نیست 

....!؟چشم هارا باید شست - جور دیگر باید دید

     . همیشه خزان نوید بخش رویشی دوباره است  

ایلیا

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
سیب نگاه جذابت را که گاز زدم ......

سیب نگاه جذابت را که گاز زدم ...

                   خیلی شیرین بود .!

اما ....

این تندی زبانت بود که دلم را سوزاند .

از این رو با خود عهد بستم :

هیچگاه به آسانی ...

پنجره ساده دل را به روی رنگین کمان هفت رنگ نگاهها نگشایم .

ایلیا

           

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

چون  زلف تو ام  جانا  در عين  پريشاني

چون  باد   سحرگاهم  در بي سر و ساماني

من خاكم  و  من  گردم  من  اشكم  و من  دردم

تو  مهري  و  تو  نوري  تو  عشقي  و  تو  جاني

خواهم  كه ترا   در بر بنشانم  و  بنشينم

تا  آتش جانم  را بنشيني  و بنشاني

اي شاهد   افلاكي   در مستي  و در پاكي

من  چشم  ترا مانم   تو  اشك  مرا ماني

در سينه  سوزانم   سمتوري  و  مهجوري

در ديده  بيدارم   پيدايي  و پنهاني

من زمزمه   عودم   تو  زمزمه  پردازي

من سلسله   موجم   تو  سلسله  جنباني

از آتش   سودايت  دارم  من  و  دارد  دل

دلغي  كه نمي بيني  دردي  كه نمي داني

دل  با من  و جان  بي تو  نسپاري  و بسپارم

كام  از  تو  و  تاب   از من   نستانم  و  بستاني

اي چشم  رهي  سويت   كو  چشم   رهي  جويت ؟

روي  از  من   سر گردان  شايد  كه نگرداني

 

                                                 (رهی معیری)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
 
  بالا