|
نی نامه
|
||
|
بشنو از نی چون حکایت می کند ......قصه ی دلگون روایت می کند. |
پس ببین فرجام هشدار داده شدگان چگونه بود !
روز پیش شنونده ی خبری بودم که سخت فکرم را مشغول کرد .
آبگیری ســـــــــــــد سیـــــــــــــــــوند ؟؟؟؟!!
چرا ؟
به چه قیمت ؟
آیا حتی اگر یک درصد هم امکان خطر بالا رفتن رطوبت و شکستن سد و .... وجود داشته باشد ارزش آن را دارد که قرنها تمدن / فرهنگ / اقتدار / هنر / زیبایی و علم زیر آب رود ؟
ارگ بم را در یک حادثه طبیعی / تلخ و فراموش نشدنی همرا با صدها تن انسان و هم وطن از دست دادیم . اما اینگونه به خود دلداری دادیم که این مشیت الهی بود و لا یمکن الفرار من حکومتک . اما ....
چرا ؟........
چرا باید اینگونه خطر کنیم و مغرورانه یک پشتوانه ی ملی را نادیده گرفته و به همین راحتی از کنار خطرات احتمالی و حتی با درصد وقوع پایین آبگیری این سد / که در کنار یک عظمت تاریخی (تخت جمشید و پاسارگاد ) است / بگذریم و چشم بر آن فرو بندیم و به قولی شتر دیدی ندیدی ؟!!
اونم بنایی که هر خشت و سنگش کلی درس و پیام با خودش داره .
و همه جوره باعث عبرت گرفتن میشه . مثل اینکه فکر کنیم چی شد که از اون همه اقتدار و برو بیا فقط مشتی سنگ و نقش برجسته بجا مونده . نقش برجسته هایی که هر نقشش دنیایی از فرهنگ و قدمته .
و اینه که در قرآن کریم اونهمه راجه به مطالعه در سر گذشت امم گذشته چه فاسد چه درستکار و درس گرفتن از فرجامشون / سفارش شده .
لَقَد کانَ فیِ قَصَصِهم عِبرَةٌ لِاُولیِ الاَلبَبِ ( سوره ی مبارک یوسف آیه 111)
عاقل آن است که اندیشه کند پایان را
جمله ی زیباییست نه ؟...
ای کاش بیشتر به معنی این جمله و ته کار هامون می اندیشیدیم .
اونوقت توقع داریم بیگانه به فرهنگ مون احترام بگذاره و کلی به امثال فیلمها و حرکات پوچ صدتا یه غازی چون فیلم ۳۰۰ اعتراض می کنیم و اونو توی بوغ و کرنا می کنیم که های چنین شد و چنان شد .
بشتابید و بیایید که فرهنگمان را .....
هچکس نیست بگه آخه بابا قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری .
ما که خودمون اینقدر به پیشینه های تاریخیمون بی اهمیتیم و ساده از کنارشون رد میشیم دیگه نباید برای یه فیلم بی سرو ته که بیشتر با عث خجالت هالیوودیا و دارو دستشون شده با اون کیفیت گنگ و مبهم / عزا بگیریم و قضیه رو بیشتر از اونی که هست جلوه بدیم و لوثش کنیم .
نمی دونم خدا خودش آخرشو بخیر کنه . به هر حال بحث های کارشناسانه در مورد فیلم ملعون ۳۰۰ و تقارنش با بحث آبگیری سد سیوند . در این مدت بسیار جالب و به نسب داغ بود .
که باعث شد یکی از دوستان ایمیلی رو برام بفرسته که خیلی جالبه و دیدنش خالی از لطف نست . اینجا میذارمش ببینید و خوب قاعداتا بعداز کلی کر کر خنده پند هم بگیرید .
تا بعد حق یارتون
یا علی

... توکلت علی الله و کفی بالله وکیلا
ما مستی خود بر در این خانه نهادیم
یک داغ دگر بر دل دیوانه نهادیم
وز نشتر دیده / دل به خونابه نشاندیم
بس آرزوی خام که گنجانه نهادیم
دیریست که سودای بتان محو و محال است
چون آن بت عیار به بتخانه نهادیم
در عشوه گری جمله حریفان به کمالند
ماییم که مستی خود عقلانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این جادوی چشمان
افسون دو چشمش به فنا خانه نهادیم
در سینه ی سینا / همان مخزن اسرار
جای دل عاقل دل دیوانه نهادیم
ما تا ز کنشت و می و میخانه بریدیم
مهر لب او بر خم و پیمانه نهادیم
امروز امیر در میخانه تویی تو
زان روست که ما روی به این خانه نهادیم
ما سوته دلانیم کز این دیر مکافات
بی نام و نشان روی به جانانه نهادیم
آرام برفتیم زجمع همه یاران
دنیا و می و میکده شاهانه نهادیم
ایلیا
شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶
۱۸ ربیع الاول ۱۴۲۸
یا الله
نامه ای به نام او و برای او ، به امضای سیب :
بِسمِ رَبُّ المَشرِقََینِ وَ المَغرِبَینِ
یمَشعَرَالجِنِّ وَ الإنسِ إِنِ استَطَعتُم أَن تَنفُذُوا مِن أَقطَارِ السَّمَوَاتِ وَ الأَرضِ فَانفُذُوا لاَ تَنفُذُونََ إِلاَّ بِسُلطَنٍ .
( سُورَهَ الرَحمن 33 )
ای گروه جن وانس،اگر می توانید از اطراف آسمانها و زمین ( و از قبضه ی قدرت الهی ) بیرون شوید ، بیرون شوید(ولی این خیال محالی است زیرا) هرگز خارج از ملک و سلطنت خدا نتوانید شد.

الهی تسلیم امر تو و مطیع اراده ی لا یتناهیت هستم . و هرچه باشد جز اراده ی تو نیست و خیر است .
اکنون که به خامه ی آزرم ، این رقعه ی خاموش می نگارم و سپید سینه ی کاغذ را به سیاهه ی واژگان می آلایم ،کَمَرم زیر بار گناهانی ریز و درشت خمیده و شانه هایم همچون بیدی مجنون در تند باد حوادث روزگار می لرزد . اینک سخت احساس گناهی توأمان با اندوهی شگفت و ناشناخته دارم .
از گناهی نا دانسته و ناخواسته . تو خود میدانی که تمام هَمِّ این بنده ی حقیرت ، ترویج اخلاق ، اندیشه و عمل نیک + عشق ، محبت و نوع دوستی بوده .
من با این اندیشه که ما انسانها همه گی می توانیم پیامبرانی باشیم و با این شعار ، هماره به دنبال دستی بودم تا مرا به این رسالت مبعوث نماید تا من هم بتوانم دستگیر دیگران باشم در این راه .
اما افسوس ..
افسوس ....
و بازهم افسوس .
چقدر ساده بودم من که این گونه خود ناشناخته به دنبال شناخت دیگران و تو بودم .
اکنون که تو ، ای کریم عظیم ، به تلنگر ی وجود نازکِ بلورینم را شکستی و آبگینه ی خام اندیشه ام را از بلندای غرور و سرمستی ، به سخره ی فنا کوبیدی و در این سکوت و تشویش مطوّل که سراسر وجودم را فراگرفته و ابری کبود هوای سینه را بارانی نموده است ،بیش از پیش نیازمند توام .
نیاز مند تو و دستی نجات بخش که اوراق افکار و نامه های نانوشته ی مخدوش و بی خط هستی ام
( منیتم ) را چنان ریز ریز و پاره گرداند ، که حتی نسیم ملایم صبحگاهان نیز ، برای پرا کندنش به اندک زحمتی دچار نگردد.
بار الها زخمی ام اما مرحم نمی خواهم ، ناشادم اما کامرانی نمی جویم ، چون این همه را مصلحت و تو و در ید قدرت بزرگی میدانم که هست همه از هست اوست .
تنها از تو می خوهم مرا در شناختن خود و رهایی از قید این (من ) دست و پاگیر ، یاری دهی و حق خود را بر من بخشوده و طوق سنگین حق الناس از گردنم برداری .
اکنون با شمایم ای همه دوستان و همراهان صدیق و فرشته سیرت و ماه صورت ، اگر جسارت یا خطایی از این حقیر و برادر کوچکتان سر زده بر من ببخشایید که ....
بخصوص تو ای مهربان فرشته که در ایام سراسر نور آشنایی ، صادقانه به من اعتماد کردی و من از روی جهل و کورکورانه تورا آزردم . به آن روح الهی و نفس مطمئنت که مرا مجذوب خودکرد قسمت می دهم حقت را بر من حلال گردانی . و مرا ببخشی .
تو از روی عدالتت گفتی راهم را ادامه دهم ، اما ندانستی که این خامه ی تهی از معنا و این روح سرگردان و نفس سرکش لیاقت این رسالت نداشته ویا لااقل برایش خیلی زود بوده که این طریق بپیماید . لکن این حقیر کمترین به جد قصد کناره گرفتن از این طریق داشتم و اندیشه ی هاشیه نشینی و ازلت ، اما این دم مسیحایی و اندیشه ی الهام بخش توبود که هماره و هم اکنون ، بار دیگر راه بر من بنمود و عزم را راسخ .
بروی چشم ، اگر سرپیچی کنم از این دستور می دانم که عزابم سخت تر خواهد شد و تنی نماده برای کشیدن این عقوبتها .
که گفته اند : سر که نه در راه عزیزان بود بار گران است کشیدن به دوش .
اما......
اما از شما و همه ی دوستان مرسل ِفرشته سیرتم ، فرصتی دوباره میخواهم تا مدتی به دور از هجوم سپاه واژه ها و خیل اندیشه ها ، بیشتر به خود و این من فنا شده بیاندیشم تا بعداز یافتن خود حقیقی دوباره با کمکتان باز گردم .
دستم بگیرید و در این مدت مرا از دعا فراموش مگردانید که سخت ، سختِ سخت محتاجم .
یا لطیف ارحم عبدک الضعیف
برادر کوچکتان
ایلیا
واین است حُسن ختام کار ، تفعلی به دیوان حضرت خواجه شمس الدین محمد :
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است ، همانا که خطا می بینم
سوز دل ، اشک روان ، آه سحر ، ناله ی شب
این همه از نظر لطف شما می بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه ها می بینم
کس ندیده است ز ملک ختن و نافه ی چین
آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید
که من او را ز مُحبان شما می بینم
( شیخ شیراز حافظ علیه الرحمه)
مرا چه شده . وای برمن ....
وای بر روحم که اینک اینگونه با سر به زمین خورد .
من میخواستم پیامبر باشم و بر رسالتم باقی . اما ........
اما چه می دانستم که هنوز برای این منظور کالم و پوک و خشک .
مرگ برمن ...
منی که هنوز قوره نشده می خواستم مویز بشم ....
من .
من پوچ توخالی ... طبل توخالی ... بوق بد صدا .
به وحدانیتت قسم من نمی خواستم نمی خواستم ....
مرگ بر من ..
وای برمن .....
سکوت بی پایان بر من ................
سکوت ..................................................................
همگی مرا ببخشید . همگی دوستان خوبم . مخصوصا ... مخصوصا شما دوست خوبم که به خدا قسم همیشه محتاج این احساس پاکتون بودم و امشب خاک بر سر کنان تا صبح می نالم . چرا که منهم علی رقم میل باطنیم با عث جریحه دار شدن آن طبع لطیف . و روح بلند شدم نا خواسه .
نادانسته ... و از سر نادانی خودم .
همیشه می خواستم انسان شناس باشم و در راه تر ویج ارزشهای انسانی بکوشم . شعارم فکرم هدفم خواستم و همه ی زندکیم همین بود .
اما افسوس . افسوس که خود ناشناخته می خواستم انسان شناس شوم .
افسوس که...
کمکم کن ای خدای مهربان ....
من حقیر تر از آنم که مبعوث شوم .... خیلی حقیر .
کمکم کن و مرا ببخش ...
از همه خدا حافظ ..... از همه ... و از ....

کجایند مردان بی ادعا .....؟
کجایند ....
کجا ؟

( نهج البلاغه )
مرگ داشت با زندگي درد و دل ميکرد، بهش گفت تو چرا واسه همه دوست داشتني اي و همه دوستت دارن با تو باشن ولي من واسه هيشکي ارزش ندارم ؟؟! زندگي بهش گفت :چون تو يه حقيقتي و من يه دروغ
ويليام شکسپير ميگه: وقتي که فکر ميکني هيچ کسي نيست حرف دلتو بفهمه کسي هست که براي ديدنت روزشماري کنه
ای برادر...!
چراغ ها را باید روشن کرد
من از تو برای طلوع بی تاب ترم.
بگذار این" مذهب جادو" در روشنی بمیرد
تا "مذهب وحی" را ببینیم.
چهره علی در روشنایی زیبا و خدایی است.
به تو و من ـ مذهبی و بی مذهب ـ هر دو
علی را در تاریکی نشان داده اند.
هر چقدر از کرامت انسانی مان کاسته می شود
انسان هایی که در اطرافمان جمع می شوند (جمع می کنیم)
ضعیف تر. شکننده تر و پوچ تر خواهند بود...
حتی اگرم یک نظرت سیر نبینم
... بگذار
....بگذار
ای عشق الهی بگذار.
با اجازن بانوی سفید پوش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعنی يك تمنا، يك نياز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق يعنی چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعنی ملتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعنی عطر خجلت... شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق يعنی «بی تو هرگز ... پس بمان»
تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق يعنی هر چه داری نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
زندگی در نظرم
باده ایست از همه رنگ
رنگ رنگ
پر رنگ
ز - آن زرد چو ماه-
ن- آن نیلی عشق-
د- آن دودی غم-
رنگ عزا
گ آن گندمی است-
رنگ دستان دعا
ی - آن یکرنگیست-
تا در این چرخ و فلک
و در این بازی رنگ
تو بمانی یکرنگ
تو بمانی یکرنگ
با اجازه دوست خوبم آوا خانوم

بازهم انتظاری طویل و نارس و...
وغیبتی طولانی .
چه میشد اگر همین فردا ندای انا المهدیت گوش جهان خفته را می پیچاند و قلب یخ بسته ی کودک عدالت از گرمای وجودت دوباره تپیدن از سر می گرفت .
و کفشهایمان دوباره نو می شد .
و عطر ساده ی نان و پنیر دوباره با عطر گل یاس رد یک صبح بهاری می آمیخت .
بار الها حجتت را بر ما نمایان ساز و بشناسان که هر که اورا نشناخت به راه گمراهی رفته .
اللهم عجل لولیک الفرج
عید آغاز امامت و ولایت ذخیره الهی / حجت حق / امام عصر
حضرت اباصالح المهدی (عج)
بر عشاق و منتظران حضرتش مبارک باد .

بسم رب الجميل
صفحه ي وبت را كه باز كردم و از آن پنجره دلت را سركي كشيدم ديدم كه اين دل چقدر با دلم آشناست نقش و نگار هايش انگار كپي نقش و نگار هاي دلم بود . با اندك تفاوتي كه آن هم حضور سرشار عطر گهاي اطلسي و ياس بود .
عزيزا :
دير زمانيست كه من نيز چون تو ....
لحظه هايم از دشنه ي تنهايي آزرده و مخدوش و اين زبان مسكوت بي فرجام و كوير صامت لبهايم ، خواب آرام سينه ام را از تبي سوزان بسان زلف سياه شب آشفته و قناري روحم اين زبان بسته ي مظلوم !!! ، به عبس در ميان هياهوي پوچ ديوارهاي سرد سينه ام بال پر زده و اكنون گيج و منگ كنج ازلت گزيده ، قلب گوچكش از سكوت سنگين لحضه هاي رو به پوسيدن است .
مهربانا :
من با تو آشنايم ، ميشناسمت نديده ونشناخته ! گويي زماني طويل به اندازه تمام عمرم ميشناسمت . خودت را دلت را احساست را نوشته ها و تمام لحظه هاي كال و نارس زندگيت را .
با طعم اين لحظه ها بس آشنايم . طعم لحظه هاي كال ...
طعم بادامهاي نارس تلخ ...
طعم تلخ لحظه هاي صامت و ساكت تنهايي و بي هم زباني .
با تمام اينها به وسعت هستيم آشنايم .
با من بگو اي غريبه ي آشنا ...
با من بگو تو كيستي كه اينگونه از زبان من همي گويي سخن. تو هديه ي كدامين الهه اي . تو الهه ي كدامين معبدي .
از چه كيش و آييني كه اينگونه دل نوشته هايت به دل مي نشيند ...
تو زبان بودايي ...
يا كلام زرتشت .
يا دم عيسي ....
كيستي تو ، يك فرشته ؟
پري در يايي هستي آيا ؟
از كدامين داستان برخاسته اي كه اين گو نه رويايي و جذاب مي نمايي و سراپا الهامي .......
الهام ...
تو الهه ي الهامي .
به قلب مقلبت كه از مقلب القلوب و الابصار هديه گرفته اي سو گند ، من نيز اگر لب بستم و ديوار سكوت سينه نشكستم ، از بخل نبوده . من هم نخواستم لحظه هاي شيرين كسي را تلخ كنم . اما...
اما تو ...
تو كه الهه ي الهامي اين سكوت سنگين چندين ساله ام را شكستي و مرغ انديشه ام را پر دادي .
(( كسي كه ندارد نمي بخشد ))
خود گفتي و در سفتي، درست . ناز نَفس و نَفَست و گرامي باد انديشه ات اما ...
اما تو كه داري ، فراوان داري ، تو الهه ي الهامي پس حتما چيزهايي داري براي بخشيدن ، يا حد اقل براي تقسيم كردن .
تو يك قلب پر احساس داري و يك سينه ي پر ياس .
تو يك روح داري ، ذلال مثل آب و يك آسمان انديشه ي ناب .
شخصيتي داري پويا چون چشمه و آييني پر مهر و صادق مثل فرشته . و تمام سر مايه ي آيينه همين است .
تو آيينه اي ، فرشته اي فرا موشت نشود ...
اگر امروز بر زميني ديروز در آسمان بودي ( من ملك بودم و فردوس برين جايم بود ) و امروز هم اگر در اين دير خراب آبادي خود نعمتي است براي ساكنان خرابه نشينش و وظيفه اي بس سنگين براي تو .
دل پوسيده و سينه ي صامت ما خرابه نشين ها خراب فرشته هايي چون توست . فرشته آييه صفت است و بهار مسلك، هرچه ببخشد و تقسيم كند نيكواست . حتي سكوتش و تنهاييش يا غم هايش . غم هاي فرشته هم دلنشين است . يادت باشد فرشه ....تو داري ، فراوان داري و بايد بخشي و تقسيم كني ، رسم و رسالت تو اين است و دست خالي ما خرابه نشينان منتظر .
اي كه قلبت ماه و صورتت خورشيد :
بدان كه خورشيد دير زماني است كه براي طلوع از پنجره ي دلهامان وقت ندارد . هنوز نيامده مي رود و به تكان دادن دستي اكتفا مي كند . گويا او هم از تاريكي چشم آزار آذين بسته ي اين شهر شلوغ ِپوچ !؟ خسته شده كه اينگونه از اين ديار ويران رخت بر مي بندد و در دور منظر آسمان هلاكمان را به نظاره مي نشيند .
عزيز : من هم خوب ميدانم كه هواي اين كوير خشك ِبرهوت ....
بس ناجوانمردانه سرد است ؟!!
اين تن پير و خسته و اين دل زبان بسته با دستان زمخت ديوان اين كوير و دوستي هاي خاله خرسه ي دوستان پنهان در حصير !! به كرات و به اشد وجه نوازش شده !!!!
اين را خوب ميدانم و ميداني . چون دردمان مشترك است و غممان مزمن .
اما نمي دانم تو كه خود چشمه ي جوشان احساسي و الهه ي الهام چرا قفس نمي شكني و سكوتت را تقسيم نمي كني ؟
ريسمان اين زندان كه بال فرشته گونت را بسته فقط مال تو نيست . تازيانه هايش بر گرده ي همه ي ما ، فرشته و خرابه نشين باراها و بارها نواخته شده و مي شود . زخمهايم را ببين ...
اين همان زخمهايي نيست كه از تازيانه ي زمان بر بالت نشسته و اينگونه در وجود من سر باز كرده ؟
سكوتت را بشكن اي فرشته ي مهر الهي ...
سكوتت را بشكن .
و غمت را تقسيم كن و زندان و زنجير هايت را نيز .
غولان سر ماي كوير دير زماني است كه درختان پير و سبز قامت اين دشت را به دشمني نوازش مي كنند . دست معجزه گر فرشته گوني مي خواهد تا سر ماي كويري از تن خسته و تب دار درختان پير بزدايد .
خورشيد خواهد برگشت دوست مهربان .
روزي خواهد رسيد كه خورشيد از پنجره ي دلهاي ساده مان طلوع كند و راه بر نفوذ دزدانه ي غولان سرماي كوير ببندد. اين كرختي كه وجودمان را گرفته رفتني است . شادابي نزديك است . بهار دلهامان در راه است .
بهار تمام هستيش را تقسيم مي كند و مي بخشد . هر چه در چنته دارد . باران ، عطر ، شكوفه ، سنبل ، آواز قناري ،سبزه ، گربه نوروزي و حتي خشيمي كه با عث شكفتن شكوفه ها مي شود ، غمش ، سكوتش و دلتنگي و تنهاييش را . تعجب نكن دوست خوبم ، ميداني آخر ...
بهار هم غم دارد ، سا كت است و دلتنگي رسيدن بهار واقعي ؟! ...
تا به كمكش بيايد و سخاوتش را به اكمال رساند . من و تونيز بايد رسم بهار را پيشه كنيم . ببخشيم و تقسيم كنيم ، حتي سكوتمان را و لحظه هاي كال و تلخمان را ، تا خورشيد دلمان طلوع كند و بهار زندگيمان با باران بهاري بر وجودمان نازل گردد.
يادش بخير چه خوش گفت او كه از تبار طبيعت بود و قبله اش يك گل سرخ و جانمازش چشمه .
او كه وضو با تپش پنجره ها مي گرفت مي گفت :
(( گاهگاهي قفسي مي سازم بارنگ ، مي فروشم به شما ، تا به آواز قناري كه در آن زنداني است ، دل تنهاييتان تازه شود . ))
مهربان :
قناري زنداني دلت را به همراه تمام لحظه هاي كال و صامتش و با قفسي رنگين با ما تقسيم كن كه دلمان سخت تنها ست و مجروح روزكار . مر حمي بر اين زخم نيست جز هم دلي و هم سكوتي ما ، من ، تو ، او و تمام پاك دلان و ذلال احساسان جوان ايران زمين .
بدان كه سكوت چيز بدي نيست اگر تقسيم شود ، غم و لحظه هاي تلخ نيز ...
سكوت مي تواند با تقسيمش ضامن دوام و قوام لحضه هاي شاد باشد و غم نيز !! كه گفتند دل بي غم دل نيست و اگر باشد دل بني آدم نيست .
در اين شلوغي كوچه هاي خلوت پر هياهوي تاريخ روزگار ، تنها سكوت است كه مي ماند . سكوتي لبريز فرياد تنها داروي شفا بخش شلوغيِ صامت پوچ است . شلو غي صامت پوچي كه گلستانمان را به شوره زاري خزان زده بدل كرده .
چند ثانيه سكوت نشسته بر آخرين سطر كلام خاموشت را خريدارم ...
با من تقسيمش كن .
تا بهار مهمان بوستان زندگي مان شود و خورشيد از پنجره ي دلهاي خسته ي درختان پير و تازيان خورده ي سرو و صنوبر طلوع كرده بر سنبل و سوسن رو شني بخشد .
مهربان پر حرفي را بر من ببخشاي كه اين همه سكوتي بود كه با تو تقسيمش كردم تا ميهمان لحظه هاي شاد زندگييت باشد . قلمت روان ، قلبت نوراني ، انديشه ات نيك و بهاري و روح پاكت منزل الهام و آيه هاي الهي باد ، اي فرشته ي زميني .
يا علي
برادر كوچكتان
ايليا
|
|