|
نی نامه
|
||
|
بشنو از نی چون حکایت می کند ......قصه ی دلگون روایت می کند. |
میلاد مسعود بانوی فصاحت و بلاغت / شیر زن کربلا و تربیت یافته ی دامان زهرا (س)
حضرت زینب کبری (س)
و
روز پرستار بر همگان مبارک باد .

بنام اوکه هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست
الله نورالسماوات والارض
سلامی به درخشندگی انوار خورشید به جمع دوستان ، خواهران و برادران آسمانیم .
چندی پیش دوستی داستانی از زندگی خود برایم تعریف کرد که بسیار برایم جالب آمد . از این رو این واقعیت زیبا را با قلم شکسته ام به داستانی تبدیل نموده در دو قسمت تقدیم می کنم ، با شد که با عث تشدید و تمدید ایمانمان به وجودت قدرتی لایزال شود که هماره و همه جا یار یاور و پشتیبان ما بوده و هست و هستی ما از اوست .
قبل از آن به ذکر یک حدیث قدسی و یک روایت از پیامبر عشق حضرت محمد مصطفی (ص ) پرداخته ذهن آماده و روح قدسی تمامی دوستان را به مداقه در این داستان دعوت می نمایم .
حدیث قدسی : کسی که طلب کند مرا می یابد ، کسی که مرا بیابد می شناسد و کسی که مرا شناخت مرا دوست می دارد و کسی که دوست بدارد مرا عاشم می شود و کسی که عاشق من شد من عاشقش می شوم و کسی که من عاشقش شوم ، می کشم او را و کسی که من او را کشتم پس من خونبهایش هستم .
پیامبر اکرم (ص) : کسی که برای بر آوردن نیاز بیماری بکوشد ، چه آن را بر آورده سازد و چه نسازد ، مانند روزی که از مادرش زاده شد ، از گناهانش پاک می شود .
دیدار نور در سرزمین دور
توی اتاق پشت میزم نشسته بودم و از پنچره به تک درخت سپیدار توی با غچه ذل زده بودم که مثل خودم تک و تنها دستاشو پل زده بود به سمت آسمون و با نوک انگشتاش خدا رو نشون کرده بود .
در همین حال و هوا بودم که زندگی گذشته پشت سرم فریم به فریم از جلو چشمام عبور می کرد و با خوب و بد هاش می گذشت . حال خوشی نداشتم سر یه دو راهی تردید مونده بودم ، مات و مبهوت ، از پشت سر مشکلات زندگیم کنار خانواده ریز و درشت احاطم کرده بود و از روبرو یه پنجره رو به دنیایی نا شناخته و مبهم دلمو می لرزوند .
موندن یا رفتن مسئله این بود .......
با و جود تموم ابهامات و تردیدهایی که در روبروم برای ورود به یه جامعه ی جدید با فرهنگی نو و نا آشنا برام وجود داشت ، اما هر بار که بر می گشتم و مشکلات خانوادگی پشت سرمو نگاه می کردم پشتم شروع به لرزیدن می کرد ، سرم تیر می کشید و عرقی سرد مثل شبنم هایی که هر صبح گاه روی برگهای نازک و ظریف شب بو های توی حیاط می نشست ، سراسر گو نه ها و پیشونیمو خیس می کرد .
زانوهام شل شده بود ، کسل بودم ، دچار سستی و افسردگی بودم . آخه من یه انسانم ، یه انسان با تموم خطا ها و خوبیها ش ....
در خت سرو و سپیدار نبودم که ریشه ی محکمی در خاک و سری سر بلند به آسمون داشته باشم ...
نور می خوام ...
رو یش و هوای تازه نیازدارم . اااااااای خدا .
آه ای خدای مهربون ، پس کی کی ...
کی دیگه می خوای به منم نور برسونی ، آب بدی ، هوار تازه به ششهای خستم تزریق کنی ، پرورشم بدی ، رشدم بدی ، این ... این...
این دستامو که پله یله پل زدن تا اوج آسمونها ت نیگاه کن ...
این دستهای خسته و پینه بسته از زخم زندگی ، نور می خوان . نور... نور... نور....
آه چه واژه ی روشنی ، چه کلمه ی گیرایی . یه ذره نورش اگه به زندگی تاریکم می تابید ، جونه میزد م
رشد می کردم و از این خاک سرد و بی روح ، سینه خیز می رفتم به در گاهش برای دست بوسی .
نمی دونم ، من که همیشه ذکرم صلوات بود . خدای مهربونم مگه خودت نگفتی صلوات نورییه که به قلوب تاریک شما می تابه . پس کو؟ .... کجاست این نور؟ .... من که نمی بینم .؟
حالم خیلی بد بود ... خیلی بد .
انتخاب بین :
زندگی تاریک پشت سرم و میل باطنیم برای موندن ...
دنیای ناشناخته و مبهم پیش روم و گردن نهادن به فرمان خانوادم برای رفتن و ترک علائقم...
یکیشو باید انتخاب می کردم ...
میل و علاقه و رضایت خودم .
یا جلب رضایت پدر و مادرم .
***
چچچینلیگ .
_ دستم به لیوان روی میز خورده بود و با صدای پرت شدن و شکستنش تموم افکار در وجودم شکستن و ریز ریز شده و هر کدوم به گوشه ای جهیدن .
به خودم او مدم ، یادم اومد همیشه این جور مواقع که حالم خراب می شد ، یه ختم صلوات برا سلامتی و ظهور آقا و دو رکعت نماز حال پریشونمو سر جاش می نشوند .
بلند شدم و با یه دست نماز رفتم پای سجاده .
***
تق تق تق ...
این صدای دست خواهرم بود که بریده بریده و با فاصله به در اتاقم می خورد .
از پای سجاده بلند شدم ، خودمو جمع و جور کردم و با صدایی که حالا بهتر از قبل بود نسبتا بلند گفتم : _بفرمایید تو ، در بازه .
خواهرم مثل همیشه محکم و با صلابت بود . می دونستم اون همون اول تصمیمشو گرفته و با شناختی که ازش داشتم مطمئن بودم که الان میاد تو و میگه : " چیکار کردی طلا جون . تصمیمتو گرفتی یانه . من که ساکمم بستم و آماده ی آمادم . "
همینجورم شد . به محض وارد شدن دقیقا همین جملا تو انگار که از توی ذهنم کپی گرفته باشه ، تحویلم داد . بعد اومد نشست کنارم روی تخت . انگار فهمیده بود طوفان مهیبی چند لحظه پیش تموم ذهنمو ریخته بوده به هم . از سر دلسوزی یه آهنگ خاصی به صداش داد و گفت :" آخی نازی ، چی طلا جون ، مثل اینکه حالت خوش نیست . از چی نگرانی آبجی گلم . نگران نباش خودم تا آخرین لحظه کنارتم و غصه هاتو به جون می خرم ، همه چی درست میشه ... همه چی ."
اینو گفت و منو تَنگِ تَنگ در آغوش گرفت و بعد بلند شد و رفت . یه جورایی بهش حسودیم میشد . کاش منم می تو نستم یه ذره مثل اون باشم .
***
ختم صلواتم که تموم شد . انگار یه ندایی بهم گفت :" بلند شو دختر این چه وضعیه ، پاشو خودتو جمع و جور کن ، غبار تردیدو از افکارت بتکون و درخت شو ، سرو شوو ، سپیدار شو . اراده کن ، قوی باش ، محکم باش ، تو ریشه داری ببین ... چشماتو بیشتر باز کن نگاه کن نور هست ، هوای تازه هست ، همه چی برای رویشت فراهمه . تو با این دل پاکت می تونی تا آسمون هفتم پل بزنی . همین که من اجازه می دم زنده باشی و دوست بداری و عاشق بمونی ، یعنی باهاتم ، کمکت می کنم باید بهتر ببینی تا وجود نور منو کنارت ببینی ."
اینقدر این ندا بهم آرامش داد که نفهمیدم چطور خوابم برد .
***
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز ....
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ....
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ....
_ نمی دونم چرا اما وقتی از خواب بیدار شدم مدام این شعر به سرعت در سرم تکرار می شد . نمی دونم چرا نا خدا گاه شورو ع کردم به زمزمه کردنش . اونقدر که به فکرم انداخت و از خودم پرسیدم :
یعنی این شعر چی می خواد بهم بفهمونه ؟
اصلا چی شد که این شعر سر زبونم افتاد ؟
کی اونو یاد آوریم کرد ؟
با ادامه ی این سوالها به فکرم رسید که شاید این خداست که این شعرو سر زبونم انداخته و می خواد بهم بفهمونه من کنارتم ، همیشه بوده و هستم .
تصمیم خودمو گرفته بودم . باید می رفتم . حالا دیگه دلم قرص تر و تردیدم کمتر شده بود .با ید تو کل می کردم ، حجاب روحمو کنار می زدم و این حلقه و پیله ی امنی رو که دور خودم تنده بودم می دریدم .
باید خطر می کردم ...
باید دلو به در یا می زدم ...
اصلا روبرو شدن با یه دنیای نو و زندگی در یه جامعه ی غربی و آشنایی با فرهنگ اروپایی اونقدر هم نمی تونه بد باشه . تازه تجربمو بیشتر می کنه .اصلا ...
اصلا می تونم کلی درس از این تو فیق اجباری برای خودم کسب کنم .
خوب هرکسی یه تقدیر و سر نوشتی داره دیگه . شاید تقدیر اینه که سر نوشت منم در خارج از کشور رقم بخوره و آیندمو باید اونجا توی یه دنیای نو بسازم .
فقط باید توکل کنم . این تنها راه منطقیه .
***
از اونجایی که همه ی مقدمات سفر از قبل آماده شده بود ، فردای اون روز بار سفررو بستیم و با خواهرم منتظر بودیم تا بلیطهای پروازنمون آماده بشه .
***
صدای زنگ تلفون برامون یه پیام به ارمغان آورد . پرواز نزدیک شده بود ...
پرواز به آسمان آینده .
می روم با باد ، هرچه بادا باد ....
با ورود مادرم به اتاق و دادن خبر اوکی شدن بلیطها برای فردا ، اولین چیزی که مثل نسیمی خنک از ذهنم گذشت همین شعر گونه بود .
بنام او...
عشق / یار / حبیب
و به اذن سیب .

همراهان گرامی و یاران عاشق :
چند شب پیش از سر دلتنگی سراغ کتابخانه رفتم و بی اختیار دستم رفت روی نهج البلاغه ی مولا علی (ع) سلام . یا خودم گفتم الخیرو فی ما وقع . دلم شدید از زمانه و مسافراش گرفته بود از خدا می خواستم یه جوری آرومم کنه / این بود که انگشت ی لابلای برگهاش کشیدم و یه صفحه باز شد .
خطبه ی ۹۲ در بیان فتنه و فتنه ی بنی امیه .
نمی دونید دوستان چقدر این خطبه برام تازه بود اینگار که همین الان حضرت عشق مولا علی نشسته کنارم و داره عینا روزگار امروزو برام شرح می ده .
فرازی از اونو براتون نقل می کنم که تامل روی آن میتونه آگاهی براتون به ارمغان بیاره :
(( هنگامی که فتنه ها روی آرند / حق و باطل در آمیخته و چون از میان روند حقیقت آشکار گردد . به هنگام روی آوردن ناشناخته و چون باز گردند شناخته آیند .فتنه ها چون بادها در گردشند به شهری می رسند و از شهری می گذرند .
آگاه باشید که ترسناک ترین فتنه ها فتنه های بنی امیه است / زیرا فتنه ای است کور و تاریک و فراگیر و گزندش شامل اهل ایمان شود . هرکس در آن بصیر و داناست گزندش به او رسد و آنکه کوردل و نابیناست از گزندش دور ماند .
به خدا سوگند پس از من بنی امیه را فرمانروایانی نابکار خواهید یافت / چون ماده شتری بد خو که به هنگام دوشیدن به دهان گاز گیرد و دستها برزمین کوبد و لگد افکند و نگذارد کسی شیر وی بدوشد .
بنی امیه در میان شما همواره چنین باشند و در میان شما باقی نگذارند مگر کسی که به حالشان سود مند بود یا به ایشان ضرری نرساند .
انتقام گرفتن از ایشان چونان انتقام گرفتن برده ای از صاحبش یا فرمان برداری از فرمانده اش شود .
فتنه ی بنی امیه بر شما زشت و هول انگیز است و ورودش به شیوه ی زمان جاهلیت ماند .
نه نور هدایتی در آن پدیدار است ونه نشانه ای از راه حق در آن دیده می شود .
و ما اهل بیت از گناه آن فتنه ها به دوریم و نتوانیم از دعوت کنندگان باشیم .
سر انجام خداوند آن فتنه ها را چون جدا کردن پوست از تن حیوان از شما دور گرداند . به دست کسی که بنی امیه را به خواری افکند و به قهر از تخت فرمانروایی به زیر کشید و شرنگ مرگ به جانشان ریزد و جز به زبان شمشیر با آنان سخن نگوید و جز لباس بیم بر تن آنان نپوشاند .
در این حال قریش دوست دارند که دنیا و هرچه در آن هست را بدهند . یک بار دیگر مرا ببینند . هر چند زمانش به اندازه ی قربانی کردن شتر کوتاه باشد . تا آنچه امروز مقداری از آنرا می طلبم و نمی دهند / همه اش را یکباره به من تسلیم کنند . ))
دوستان آسمانی مهربون اگه خوب دقت کنیم می بینیم چقدر فتنه ی بعضی از مردم و مسئولین امروز به فتنه ی ترسناک و هول انگیز و کور بنی امیه شبیه شده .
درست همونجور که علی (ع) فرمود گزندش به اهل ایمان و بصیرت و دانش میرسه و کوردلان و نا آگاهان از گزند اون مصون اند و مطاع خیش از این آشفته بازار به خوبی می برند .
به هر حال پناه میبریم به خدا و اهل بیت از شر زمان و نفس اماره .
و همگی به ریسمان محکم الهی چنگ می زنیم تا در این مرداب گندیده فرو نرویم تا آن که زمانش فرابرسه و آنکه بنی امیه و بنی امیه زاده ها و بازمانده گانشونو خوار و ذلیل خواهد کرد بیاد و دل هممونو شاد کنه .
الهی ایاک نعبد و ایاک نستعین
و
اهدنا الصراط المستقیم
التماس دعا از همتون
تادر قفس بال و پر خویش اسیر است
دیوانه ی پرواز بود مرغ هوایی .
تقدیم به تمامی معلمین گرامی / اساتید بزرگ علم و ادب و پیشکسوتان و تعلیم دهندگان ارزشهای والای انسانی .
و باگرامی داشت یاد و خاطر شهید مر تضی مطهری و تمامی شهدای والا مقامی که مرز آگاهی و یقین را شکستند تا به بی مرگی و جاودانگی برسند . واین خود درسی است بس بزرگ .
اینک به این بهانه گزیده ای از کتاب جاذبه و دافعه ی مولای عشق / امیر محبت علی ابن ابی طالب را که از وبلاگ خواهر خوبم نرگس
برداشت کردم برایتان می نویسم / باشد که حقیر نیز گامی کوچک در راستای تر ویج ارزشها برداشته / ادای دینی هر چند کم کرده باشم .
عشق، سازنده یا خرا ب کننده
"علاقه به شخص یا شیئ وقتی به اوج شدت برسد به طوری که وجود انسان را
مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد"عشق" نامیده می شود.عشق اوج علاقه و
احساسات است اما نباید پنداشت یک نوع است بلکه دو نوع متفاوت
است.احساسات ا نسان انواع و مراتب دارد که برخی از مقوله ی شهوت جنسی
است که از وجوه مشترک حیوان و ا نسان است با این تفاوت که در انسان به
علت خاصی اوج و غلیان زاید الوصفی می گیرد و بدین جهت نام عشق به آن
می دهند و در حیوان هرگز به این صورت درنمی آید.
جوانی که از دیدن رویی زیبا و مویی مجعد به خود می لرزد و از لمس دستی
ظریف به خود می پیچد باید بداند جز جریان مادی حیوانی در کار نیست.این
گونه عشقها به سرعت می آید و به سرعت می رود،قابل اعتماد و توصیه نیست
خطرناک است فضیلت کُش است.تنها با کمک عفاف وتقوا و تسلیم نشدن در
برابر آن است که آدمی سود می برد.
اما گاهی انسان تحت تاثیر عواطف عالی انسانی خویش قرار می گیرد،محبوب و
معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا می کند،سعادت او را می خواهد،آماده
است خود را فدای خواسته های او بکند.این گونه عواطف صفا و و صمیمیت و
از خود گذشتگی به وجود می آورد بر خلاف نوع اول که از آن خشونت برمی
خیزد.این نوع از احساسات است که اگر به اوج و کمال برسد همه ی آثار نیک
بر آن مرتب می شود و هم این نوع است که به روح عظمت می دهد."
در قرآن رابطه ی میان زوجین را با کلمه ی مودت و رحمت تعبیر
می کند: و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و
جعل بینکم مودة و رحمة/21 روم.عشقهای شهوانی اگر با تقوا و
عفاف توام شود سودمند است.روایت است:من عشق و کتم و عفّ و
مات مات شهید:آن که عاشق گردد و کتمان کند و عفاف بورزد و در
همان حال بمیرد شهید مرده است.
http://www.tinyangel.persianblog.com/
یا علی مدد
التماس دعا
ایلیا
به نام او
یار .....
سیب ........
و به اذن حبیب .
کوچک بودیم روزی اما ...
چه دلهای پاکی داشتیم / نورانی و روشن .
بی رنگ و ریا .
چه آرزو هایی رنگی زیبا ...
سفید بودیم و بی خط و صاف .
افسو س...
بزرگ شدیم امروز بی آنکه بفهمیم .
اما...
دلمان چقدر تنگ و تاریک .
لبریز ریا و نیرنگ .
منهای آن آرزو های هفت رنگ و قشنگ ...
با دفتری خط خطی و بی شیرازه .
ای کاش در همان سادگی و معصومیت کودکانه مانده بودیم و زمان ایستاده بود ...
ای کاش ...
این کودک دیروز ...
در همان لطافت از ماشین زمان پیاده می شد تا جاودانه می ماند .
جاودانه .
اکنون کودک درونمان را در یابیم که فردا خیلی دیر است ... دیر.
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست .
به اذن الله و به اذن رسوله و به اذن مولانا امیر المومنین (ع)
سلامی گرم همراه با عطر گلهای بهشتی به دوست آسمانیم مسعود
مهربان مسافر :
سوالی از من پرسیدی که جستجوی جوابش مدتی ذهنم را مشغول ساخت . اما بلاخره جوینده یابنده است . به لطف ایزد جواب را یافتم اما از منظر نظر خودم ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .
پرسیدی " در این وانفسای بی بازگشت چه چیزی باعث می شود تا انسانها از آنچه در دلشان و یاد و خاطرشان به آن زنده اند ، باز بمانند و نا گزیر به آنی بپردازند که هیچ انسی با آن ندارند و گاه با آنهایی تعامل کنند که آنان را هیچ سنخیتی با ایشان نیست ؟"
و اما جواب شما :
به نظرم آنچه با عث می شود انساها از آنچه در دلشان و خاطرشان به آن زنده اند باز بمانند ، فراموشی و گرفتار شدن در دام زندگی و روز مرگیهای آن است . که به قول "شهید خیاط زاده "ما قبرستان نشینان عادات و روزمرگیها را کجا را هی به معنای زندگی است ؟." بله آنقدر در زندگی و گرفتاریها ، زرق و برق ها ، شادی ها و غم ها ، پر ها و پوچ ها ، دوستی ها و دشمنی ها و هزاران ((های)) دیگر غرق شده ایم ، که آب از سرمان گذشته و دیگر مجالی برای اندیشیدن به دل ، و آنچه درونش می گذرد ، به آن تعلق خاطر دارد و برایش می طپد ، وجود ندارد.
برای همین است که بی اختیار سراغ چیزها و کسانی میرویم ، که شاید به نوعی فکر می کنیم گم شدمان هستند . شاید هم اصلا توی این وانفسا ی بی بازگشت به ( قول شما ) و این دنیای متمدن اخراجی پرور تاریک ؟!! به ( قول حقیر ) اصل را گم کردیم و با چنگ اندازی به هر نوری که ازدور دستِ ناشناخته ها ، کور سویی میزند ، دنبال چراغ هدایت و انسان می گردیم . انسان به معنی واقعیش که امروزه متاسفانه...
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست .
* مهربون رفیق ...
ما انسانهای امروز قبرستان نشینیم به حق ، انسانهای بی هویتی که در خوابی زمستانی خودمون را گم کردیم و یه جورایی مُردیم و اگه هنوز بوی تعفنمون شامّه ی عالمو پر نکرده شاید برای اینه که یه کسی ، یه جای ، یه جوری هست ، که برای وجود اون و دعاهاشه که هنوز لِکُّ و لِکّی می کنیم . نمی دونم شاید تازه وقتی که مرگ واقعیمون فرابرسه ، از این خواب غفلت بیدار بشیم که مولا علی (ع) فرمودند :
" الناسُ نیامٌ فَاِذا ماتو انتبهو مردمان خوابند و وقتی بمیرند بیدار میشوند ."
عزیز تو خود بهتر می دانی ، که سرشت ما انسانها پاک است و بنایش بر پاکی است اما امروز این سرشت پاک ، زیر زنگار خوش نقش و نگار تمدن و تکنولوژی و کلاس ، می رود که مدفون گردد . به همین واسطه است که هدف گم کرده ایم و روح را فراموش .
ما آفریده شدیم تا زندگی کنیم و زندگی می کنیم که به سعادت برسیم و به عرش کبریایی برگردیم و به آرامش برسیم . " ما زبالاییم و بالا می رویم " لکن پای مان چنان درگل مانده که یارای یک قدم جلو تر رفتن را نداریم ، چه خواسته بالا و عرش این حرفها .
و در این زندگی سر در گم به هر دری می زنیم تا به خیال خام جای خالی این هدف گم شده و ارزشهای انسانی فراموش شده مان را پر کنیم . زهی خیال باطل .
مهربانم عشق و محبت و مهر به هم نوع موهبتی است گرانبها و هدیه از جانب خدا .
دل پوسیده و زنگار بسته ی ما ، این انسانهای پر از تمدن پوچ !؟ کجا و رهیافت به این معنا کجا .... ؟
اصلا دلی کو تا طپیدنی باشد و خاطری که به آن زنده بماند . دل بدون محبت دل نیت ، دل بدون عشق و بدون تپش مرده است ، سنگ خاراست این دل . از این روست که درونش پر شده از ریا و نیرنگ و عشقهای پوچ هفت رنگ .
اینها چیزهایی است که جای ارزشها ی والای انسانی را گرفته و از این روست که ما دلداران بی دل ، دل به آنی می بندیم که نباید و تعامل با آنی می کنیم که مارا نشاید .
ما پاک باخته ایم مهربان . چون دل باخته ایم و ارزشهارا فروخته ایم به ثمن بخث . و اکنون ور شکسته تر از همیشه ، چیز هایی را دور خود جمع می کنیم و خودمان را به آن آویزان می کنیم یا آنهارا به خودمان می چسبانیم که نباید و نشاید . درست گفتی و دُر سفتی ، اینگونه تعامل مال مانیست و مارا سنخیتی با آن نیست .
لکن از یک انسان نمای ور شکسته توقعی نیست . و این دردیست مشترک و بیماری است که درمان ندارد . بسیار و به مراتب خطر ناک تر ازHIV. اصلا اگر نیک بنگریم ، در می یابیم که همین بیماری های لا علاج هم از تبعات این ورشکستگی و دل مردگی ماست نه ؟...
اینطور نمی تواند باشد ؟
حکایت دوستی را برایت نقل می کنم که خواندنش خالی از لطف نیست :
یک شب که دلم به وسعت آسمان تاریک شب از هجوم نا مردمیها ، تبعیض ها و نیرنگهای مردم این زمانه به تنگ آمده بود ، در جمع دوستان نشسته بودیم و نقل حکایت دوستی بسیار برایم جالب آمد و فکر انگیز .
او می گفت " پسر برادری دارم پنج ساله که بسیار با او الفت دارم . هر وقت که از سفر کاری بر می گردم ، جان خسته را به دیدارش و بازی با او و لذت بردن از معصومیت کودکانه اش، شاد می کنم . روزی کنارم نشست و با همون شیطنت و غرور کودکانه گفت : عموجان من آدم با کلاسی هستم !! خیل با کلاس ، مثل دکترها . پرسیدم چرا از کجا می دونی که باکلاسی . فورا دوتا دستشو جلو آورد و گفت ببین هم موبایل دارم هم 206 ( منظور خودرو پژو است ) . زدم زیر خنده و گفتم : اما عمو جون اینها که مال پدرت هستن . با اخم و ناز کودکانه اش روشوبرگردوند و زیر لب گفت : " خوب باشه الان که دست منه پس مال منه دیگه . " اینو گفت و رفت . عصر دو روز بعد که پدرش سر کار بود ، رفتم خونشون . تا منو دید انگار که بال در آورده باشه پرید جلوم و چون تنهایی خیلی بهش فشار آورده بود ، ( آخه پدر و مادرش از صبح کله ی سحر می رن سر کار تا دم دمای غروب بر نمی گردن ) از سر دلتنگی دستشو دور کمرم حلقه کرد و با یه خواهش مظلومانه که دل آدمو آب می کرد گفت : عمو توروخدا ، تورو خدا منو با موتورت می بری گردش ؟. ...
تورو خدا . بریم دیگه ...
با شوخی بهش گفتم : عزیزم مگه تو آدم با کلاسی نبودی . با کلاسا که با موتور جایی نمی رن که ، پس موبایل و 206 کو .
دوباره شروع کرد و گفت : هرچی بخوای بهت میدم . بیا اصلا این پلی استیشنم مال تو ، دیگه نمی خوامش . فقط بیا با موتور بریم گردش . " برای چند لحظه توی فکر عمیقی فرورفتم و دیگه گوشام خواهششو نشنید . سوال بود برام . آخه اون پلی استیشنشو مثل جونش دوست داشت حالا چقدر راحت می خواد اونو با یه ساعت گردش باموتور عوض کنه .؟
بله مهربون ، جواب همه ی سوالهامو توی همین یه تیکه روایت دوستم گرفتم . خوب که فکر می کنی میبینی ما انسانها هم مثل همون کودک هستیم . به چیزهایی دلمونو خوش می کنیم که اصلا مال ما نیست و سنخیتی با هامون نداره . تازه برای به دست آوردن چیزهای دیگه خیلی را حت بدون اینکه فکر کنیم ارزششو داره یانه ، عزیز ترین و مهم ترین چیزها و سرمایه هامونو می بخشیم و ازدست می دیم.
و تازه بعد می فهمیم که دیگه چیزی نداریم و نیست که بتونه جای اون سرمایه هارو برامون پر کنه . اینه که ور شکسته می شیم و شدیم .
مثل ما انسانها مثل همون کودکه هست ، منتها ، منهای صداقت و معصومیت کودکانه اش .
یه روزی به دنیا اومدیم به یه دنیا صداقت و معصومیت و پاکی ...
... اما حالا بزرگ و بزرگتر می شیم ، اما بدون اون صداقت و معصومیت و پاکی . !!؟
اما اینم بگم که به تابیر این شعر :
هرکه کو بازماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
آخر یه روزی ، یه جایی ، یه جوری ، به اصل خودمون باز خواهیم گشت . فقط خداکنه تا اون موقع دیر نشده باشه .
دوست خوبم امید وارم که منظور کلامو رسونده باشم . همونجور که گفته بودی ، کماکان منتظر طلوع خورشید بی غروب دوستی جاویدمان هستم و هماره دعا گویت خواهم بود چرا که . وجودم بازتاب وجود گهر بار دوستان آسمانی چون تست .
گفتی دعایت کنم ، باور داشته باش که ...
دعایت خواهم کرد چرا که دعای تورا درحقم ، کبوتران سپید نیایش ، بر بال فرشته های استجابت نشاندند . و در شب دیجور پریشانی هایم ، همراه نسیمی بهشتی و معطر بر دستان خواهشم نشاندند .
دعایت خواهم کرد چراکه این گونه های توبود که تر میشد آن نیمه شب قدر که شبنم استغاثه بر گونه های پشیمانیم می نشست و خنکای بخشش ، رو حم را شاد و جانم را زنده می گرداند . دعایت می کنم اگر قابل باشم .
وبدان که اگر زیباییی باشد ، از نوشته ها و اندیشه های زیبای شماست ، که جوهر این خامه ی شکسته شده ، اینگونه بر سِن سپید کاغذ ، شب های جشن آشنایی را به رقص و سماء می نشینند .
مهربان تونیز از دعای خیر درحقم کوتاهی مکن که تو و دیگر دوستانم ، هدیه هایی هستید آمده از بهشت الهی و همه تجلی نور خدایید که اینگونه در اندیشه ام نشستید و منظری نو و زیبا ، روی نظرم گشودید . از خدا می خواهم ما را تا طلوع صبح عدالت برای هم نگه دارد . آمین یا رب العالمین
به حولِکَ و بعَونِکَ یا لطیف ، اِرحَم عَبدِکَ+ الضعیف
شنبه 8/2/1386
ده ربیع الثانی 1428
برادر کوچکت
ایلیا
سلام برتو ای بانوی مهر و ماه و آیینه . ای که نمازهایت تجلی نمازهای عارفانه ی دخت رسول خانوم زهرای بتول (س) بود . سلام بر تو و برادرت
و اکنون د رآستانه ی سالروز عروجت ای ستاره ی کهکشان / ژرستوی دلم را به سوی حرمت که پل بهشت است می پرانم / چشمانم را بسته و با بال خاطرو خیال روبروی حرم مطهرت از سویدای دل بانگ بر می آرم که :
السلام علیک یا فاطمه المعصومه (س) و رحمه الله و برکاته
بسم رب المهدي
اين روزها که مي گذرد همه در انتظارآمدنش هستند اما:
هر يک به زباني صفت حمد او گويد... بلبل به غزلخواني و طوطي به ترانه
چنانچه در آيين زرتشت از او به نام "سوشيانت" يا "سوشيانس"(نجات دهنده بزرگ جهان) ودر ميان يهوديان به نام "ماشيع"(مهدي بزرگ) و در آيين هندي به نام "آواتارا" و در آيين بودايي به نام "بوداي پنجم" و در ميان برهماييان به نام "ويشنو" و در کتاب شاکموني از کتب مقدس دادتک برهماييان به نام "آخرين وصي ممتاطا"(محمد) و در کتاب پاتيکل به نام "راهنما"(هادي و مهدي) تعبير نموده اند و اهالي صربستان در انتظار "مارکوکراليويچ" و ساکنان جزاير انگلستان در اتنظار "آرتور" و ايرانيان باستان در انتظار "گرزاسپه" و يونانيان در انتظار "کالويبرگ" و اقوام اسکانديناوي در انتظار "اودين" و اقوام اروپاي مرکزي در انتظار "بوخص" و اقوام آمريکاي لاتين در انتظار "کوتزلکوتل" و چيني ها در انتظار "کرشنا" به سر مي برند. http://entezar1172.blogfa.com/
بنازم به این جلوه ی جهانی .
مهدی جان سخت است برای من هر روز خلایق و مردم را ببینم اما تورا.............
پس کی طلوع ای ماه آرزوها و ای خورشید عدالت در شب ظلم مخفی / ببین .... همه ظهورت را منتظرند و دست برسینه دارند به ارادت .
ندبه ی امروز را هم خواندیم و نیامدی .
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز بچه بودم که تو در دلم نشستی .
یا علی مدد
درخور دريا نشدجزمرغ آب
ختم كن و الله اعلم بالصواب
و اعتَصِموا بِحَبلِ اللهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرّقوا و اذکُرُوا نِعمَتَ اللهِ علیکم اِذ کُنتُم اَعدآء فَاَلّفَ بَینَ قُلُوبِکُم فَاَصْبَحتُم بِنِعمَتِهِ اِخواناً وَ کُنتُم عَلی شَفَا حُفرَةٍ مِن النار فَاَنقَذَکُم مِنها کَذلکَ یُبَیّنُ الله لَکم ءایاتِهِ لَعَلَّکم تَهتَدونَ
و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید. و نعمت خدا را بر خود یاد کنید : آنگاه که دشمنان یکدیگر بودید ؛ پس میان دلهای شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شدید. و بر کنار پرتگاه آتش بودید که شما را از آن رهانید. اینگونه، خداوند نشانه های خود را برای شما روشن می کند، باشد که شما راه یابید.
آل عمران : ۱۰۳
بنام او که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست
اللهمَ انی اَسئلکَ بحق ولیک وَ حُجَتِکَ صاحِبِ الزمانِ علیهِ السلامُ اِلا اَعَنتَنی بِهِ عَلی جَمیعِ اموری و کَفَیتَنی بِِهِ مَوُءنَهَ کُلِّ مُوذٍ وَ طاغٍ وَ باغٍ وَ اَعَنتَنی بِهِ فَقَد بَلَغَ مَجهُودی وَ کَفَیتَنی بِِهِ کُل َّعَدُوٍّ وَهَمٍّ وَ غَمٍّ وَ عَنّی وَ عَن وَلَدی وَ جَمیعِ اَهلی وَ اِخوانی و َمَن یَعنینی اَمرُهُ وَ خاصَّتی امینَ رَبَّ العالَمینَ . ( فراز آخر دعای فرج در مفاتیح الجنان )
پروردگارا از تو در خواست می کنم به حق ولی تو و حجتت بر خلق ، حضرت صاحب الزمان علیه السلام که مرا در همه ی امور یاری کنی و اندیشه ی هر موذی بد اندیش و هر طاغی ستمکار را از من کفایت کنی و به واسطه ی آن بزرگوار به کارم مدد فرمایی که کار من به نهایت سختی رسیده و شر هر دشمن و هر اندوه و غم و دین را برطرف گردانی ، از من و فرزندانم و خاندان و برادرانم و هرکه مرا در کاری یاری کند و خاصانم ، ای پروردگار عالمین این دعا را عجابت فرما .
** الــــــــهم عـجــــــــل لـــــو لـــــــــیک الـــــــفرج **
این غافله از صبح ازل سوی تو رانند
تا شام ابد نیز به سوی تو روانند
سر گشته و حیران همه در عشق تو غرقند
دل سوخته هر ناحیه بی تاب و توانند
بگشای نقاب از رخ و بنمای جمالت
تا فاش شود آنچه همه در پی آنند
ای پرده نشین در پی دیدار رخ تو
جان ها همه دل باخته ، دلها نگرانند
در میکده رندان همه در یاد تو مستند
با ذکر تو در بت کده ها پرسه زنانند
ای دوست دل سوخته ام را تو هدف گیر
مژگان تو و ابروی تو تیر و کمانند
الهی این عید سعید میلاد آقاامام حسن عسکری (ع) را به عید بزرگ ظهور ذخیره و منجی ات پیوند ده و دلهای خسته ی مارا با این عیدی پر ارزش و نیک شاد فرما . آمین

یه عمره که تو این گذر چله نشینیم
برای هر گمشده ای آینه می بینیم
هر چیزی پیدا میشه جز بچه گی هامون
فقط تو عکاسخونه مونده رد پامون
جونیمون تو چنگ باد رقصید و گم شد
اسب سپید ارزو رمید و گم شد
پنج دری قنوتمون باز همیشه
حکایت عاشقی سنک و شیشه
تصویر لاله عباس مونده رو قالی
نقش پرنده جلد کاسه ی سفالی
دود شده و رفته هوا خاطره هامون
فقط تو عکاسخونه مونده رد پامون
ره گذرا یکی یکی تو مه شدن گم
خاطرشون سیاه و سفید مونده تو آلبوم
دوستان و همراهان هم دل بیایید همه مواظب باشیم چون ...
خیلی زود دیر خواهد شد .
ما همه ره گذریم پس بیایید قبل از اینکه در مه گم شویم / عشق بورزیم / دوست بداریم / عشق موهبتی است الهی که با عث میشه
خاطره ها رنگی رنگی در دلها بمونه نه سیاه و سپید توی آلبوم .
یا حق
تورا آتش عشق گر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من ایستاده ام تا بسوزم تمام

مطرب عشق عجب ساز و نوایی درارد
نقش هر زخمه که زد راه به جایی دارد...
جان محو تماشای رخ خوبان ناب
دل بریدن زان میان حتی نمی آید به خواب
ای که رند و عاشقی در راه خود پاینده باش
تا ز هر سو شاهدی زیبا در انداز نقاب
در نکویی گر به حسن یو سفی غافل مشو
چون که اندک لغزشی اندازدت در قعر آب
کار و بار این جهان بی عشق و بی شاهد مباد
توبه را بشکسته ایم از مستی و خمر شراب
هر زمان از عالم معنی گلی نو بشکفد
عارفان را سر نماید بی نصیبان را سراب
مستی و عشق جوانی گر بمیرد در جهان
عشق را پیران هوس رانند با یاد شباب
هجر یار و گیجی و مستی بر ما رحمت است
خود ز درد بی غمی نامش نهی زجر و عذاب
خاک شیراز ای عجب مستانه و سکر آور است
گر خم می بشکنی جان گیردت بهر عقاب
سپهر
۲۳/۱۰/۸۵
شناخت ما از قلبمان به همان اندازه است كه خدا را مي شناسيم.
بايد دل آگاهانه با يك شي مواجه شويم تا با آن چيز و با آن كس « يگانه » شويم.
فاصله اي بين ما و معشوقمان وجود ندارد؛
نگوييم: « من و آن »، « من و او »؛
بگوييم: « من و من ».
بعد از فهم و تجربه اين موضوع به اين نتيجه مي رسيم كه:
آن « من » نيز، يكي از صورتهاي وجودي خود من است.
و در آن وقت است كه عشق، وجودمان را به دخل و تصرف خودش در مي آورد
و رفتارمان بگونه اي ديگر مي شود.
استاد مسیحا برزگر
امام جواد علیه السلام فرمود :
اَلْقَصْدُ إلی اللهِ تَعٰالی بِالْقُلُوبِ أبْلَغُ مِنْ إلْقابِ الْجَوارِحِ بِالْأعْمالِ .
آهنگ خدا را در دل داشتن رساتر از به رنج و زحمت افکندن اعضاء و بدن با اعمال است . (منتهی الآمال)
................/////پندی است اگر نیک بدانی/////................
در بغداد روزی مستی افتاده بود و طاقت نبودش از مستی ، شیخ جنید بر او برگذشت (منظور جنید بغدادی عارف شهیر است . ) . چشم آن مست بر شیخ افتاد و شیخ را نظر بر وی افتاد و مست شرم داشت و گفت : یا شیخ چنین که هستم می نمایم ! اما تو چنان که مینمایی هستی ؟ گریه بر شیخ افتاد .
قال الحسین علیه السلام :
النّاٰسُ عَبیدُ الدُّنْیٰا وَالدّینُ لَعِقٌ عَلٰی ألْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مٰا دَرَّتْ مَعٰایِشُهُمْ فَأذاٰ مَحَّصُوا بِالْبَلٰاءِ قَلَّ الدَّیٰانُونَ
مردم بندگان دنیایند و دین تنها بر سر زبانهایشان است . تا وقتی که زندگیشان بر مُراد است دین گرایند ؛ اما هنگامی که در تنگنای بلا قرار گیرند دینداران واقعی اندکند . (بحارالأنوار جلد 44)
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود می شود. در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید :
کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری
.... امان از این طمع که آخرش آدمو به
ابلیس چنین گفت با پروردگار خویش : بارالها از من مخواه که بر آدم سجده کنم / در عوض آنگونه عبادتت خواهم کرد که تاکنون کسی پرستشت نکرده باشد .
و خدا وند پاسخ داد : مرا انگونه بپرست که من می خواهم نه آنگونه که خود دوست داری .

بارالها تو آنگونه ای که من دوست دارم پس مرا آنگونه کن که دوست داری . ( علی علیه السلام )
پروردگارا / ای کریم بی همتا :
ما هی روحم این زبان بسته ی مغبون ...
در در تنگ لجن بسته / متعفن و گنگو شده ی جسم و جسدم /
سر به دیوار اسارت می کوبد ...
و انقریب است که در آب خفه شود !؟ کریما :
بشکن این تنگ بلورین متعفن را / بشکن .
بشکن این تنگ را که درونش خودم را کشته و بیرونش دیگران را .
بشکن این جام تهی را ...
این تنگ را بشکن / تن را بشکن / من را بشکن ورهایم کن از این هیا هوی بی فر جام مطول .
این ماهی محتاج چاهی است پر از آب حیات تا آزاد و رها هنجره ی کوچکش را علی وار به فریادی بلند بتکاند .
این هنجره ی مظلوم نیازمند تکاندن است ...
بتکان . بتکان و تکانم بده تا از خود برخیزم و با دیو درون بستیزم .
بار پروردگارا " مراهم آنچنان کن که دوست داری . بی پا و سر / بی بال و پر / بی حجاب ولی پر درد . اینگونه مرا به میهمانی دعوت کن . تا در فصل شب نشینی مرغان عاشق بی حجاب و رها در سماء آیم .
عزیرا : سینه ای خواهم آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز
مهربانا : سینه شرحه شرحه از فراغ است اما شرح درد اشتیاق نتوانم و ندانم .
این ماهی را به در یا برسان و دلم دریایی کن...
ای آنکه صدای گامهایت را هر سحر گاه روی کاشی های آبی آن حوض قدیمی وسط حیاط میشنوم / آندم که از اشک ماهی های گلی وضو می سازی برای دورکعت عشق .
که می دانم عاشقی چون تونیست اینگونه که تو به ما هی ها عشق می ورزی .
ای که رویت زیبا و نورانی / هر نیمه شب مهتابی درمیان امواج اشک ماهی های گلی ...
آنجا ...
وسط حوض قدیمی رو به عمارت دل به سماعی عاشقانه در می آید .
هوای سماءدارم امشب ...
وه که چه مستم امشب ...
می گردم و می چرخم و می نوشم از این جام .
بی خود شده از خیشم و از گردش ایام .
این عشق الهی است .
حق لا یتناهی است .
این عشق الهی است .
حق لا یتناهی است .
ای که خود گفتی : " نحن اقرب من حبل الورید ."
مگذار و مپسند که من / این من بی من اسیر تن . ...
از طنین کاشی های آبی تهی شوم .
که امشب چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند . مرا حفظ کن
مرا حفظ کن و به فریادم برس که زنجیر های علایق زمین گیرم کرده .
و قـعـــــدت بی اغـــــــلالی
دیریست که زنجیر می جوم و خون پس می دهم .
واکنون با دهانی پرخون و دندانی شکسته از جویدن زنجیرها فریاد بر می آورم :
معتذرا نادما منکسرا مستقیلا مستغفرا منیبا مقرا مذعنا معترفا.
وه که چه مستم امشب / هوای سماءدارم امشب ....
چه بی پا چه بی دست می گردم .
چه بی چشم چه بی دل می گریم .
چه بی لب و دهان می خندم .
می گردم و می چر خم و می نوشم از این جام / بی خود شده از خیشم و از گردش ایام / این عشق الهی است / حق لا یتناهی است .
این عشق الهی است / حق لایتناهی است.
یا علی مدد
دوشنبه ۳/۲/۱۳۸۶
۵ربیع الثانی ۱۴۲۸
۲۳آپریل ۲۰۰۷
ایلیا
« منشور پرشيا »
« دين ستيزي »
هرچند مستقيما به تاريخ ايران مرتبط نيست:
گويا در هنگام اوج اختلافات ناپلئون با كليساي كاتوليك؛ روزي ناپلئون به يكي از كاردينالهاي فرانسوي مي گويد:" جناب كاردينال بگو كشيشها كوتاه بيايند. من كه نصف عالم را تسخير كرده ام؛ مي توانم همه كليساهاي شما را خراب كنم و ريشه دين را درآورم "
كاردينال با خونسردي جواب داده بود:"عاليجناب! خود ما كشيشها هم 18 قرن است كه در همين تلاشيم و از عهده بر نمي آييم"
|
|