تبليغاتX
نی نامه
 
نی نامه
 
 
بشنو از نی چون حکایت می کند ......قصه ی دلگون روایت می کند.
 

بــســـــــــــــــــــــــــــم الله

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

 

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ نشیند تنها به موجی

 

رود گو شه ای دور و تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

 

که خود در میان غزلها بمیرد (دکتر شفیعی کدکنی)

 

 

 

واذا اصابهم المصیبه قالو انا الله و انا الیه را جعون

 امروز يه خبر شنيدم که خيلي ....

 يا الله .......

iز تو صبر مي خوام

 

TinyPic image

 يکي ديگه ار پرستوهاي خوش قلم و پرشور وب نويس کوچ عبدي کرد. براش خیلی خوشحالم و برای خودم ناراحت و متاسف. چون می دونم اون بعداز تحمل مدتی بیماری و درد های ناشی از اون حالا دیگه رسیده اونجایی که باید می رسید و از همیشه شاد تر و سلامت تره . اما ایم ماییم که باید عمری در فراغ اونها بسوزیم و حسرت بخوریم و با انواع و اقسام بیماریهای رو حی و جسمی و این دنیای زیبای زشت سر کنیم ؟!!

 

نمی دونم چرا و لی همیشه از این جور خبرای نا گوار یه احساس عجیبی بهم دست میده که قابل وصف نیست . نمی دونم باید بگم ناراحت می شم ؟/ به وجد میام ؟/ به فکر فرو میرم ؟/ یا....

 

وقتی خبر پر کشیدن دوست تازه آشنا ( نگار ) از وبلاگ می گن بزرگ شدم رو از دوست عزیزم سامی شنیدم انگار که با چوب توی سرم کوبیده باشن مدتی با دهن باز به مانیتور خیره شدم و چشمهای خیسمو سر گردان دنبال پیدا کردن لینکش در میون لینک دوستان سامی ( حدیث دل ) رها کردم .

 

با اینکه میدونستم ایشون بیمارن و مدتیه که بسترین و حتی تازگیها توی کما رفتن   اما  ....  برام باور کردنی نبود که یه جوون به اون شادی و سر زندگی و پر تحرکی که از نوشته هاش موج می زد به این زودی تسلیم مرگ بشه ؟!!

 

اونقدر متعجب و متاثر بودم که یادم رفته بود مرگ حقه و خوب ... توی این وانفسا هر کی زودتر رفت زود تر رسید .

 

تا بخودم اومدم دیدم وبشو باز کردم و زورق خسته و خیس چشامو میون نوشته هاش رها کردم و دلمو سرپردم به موج واژها و نوشته های سرشار از احساس پاک و پر شورش .

 

اینو نوشتم و علی رقم میلم در دادن خبرهای ناراحت کننده به همتون اطلاع دادم به همه یه جورایی به فکر باشیم و قباز اینکه خیلی زود دیر شود قدر همدیکه و لحظه هایی رو که در کنار عزیزانمون هستیم بدونیم .

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

 

وقتی سراغ وقت من آیی که نیستم (شهریار)

 

شما رو به خدا به وبش سری بزنید و با قرائت یه فاتحه همراه صلوات روحشو شاد و با پیامی دل خانواده ی داغ دارشو تسکینی ببخشید و از همتون میخوام که از دوستاش بخواین نذارن وبش تعطیل بشه و خودشون به یادش راهشو ادامه بدن .

 

کاری کنن که به جای مهر زشت تعطیل شد / مهر زیبای دوباره متولد شد رو بالای وبش بزنن . منکه خدایی با دیدن این نوشته بالای وبش خیلی دلم گرفت .

 

ضمنا اگه رفتید اونجا حتما قسمت در باره وبلاگشو بخونید تا بفهمید چه دختر پر شور و ساده دلی بوده / همین طور آرشیو مطالبشو .

بریده های از نوشته هاشو بخونید / بعضی نوشته ها بعد از مرگ آدم خوندنی تر میشن نه ؟؟؟؟

-------------------------------

 

-سلام به دوستای گللللللللللللللللللللللللللللللم

راستش می خوام بگم یه مدت از دست نگارا دارید راحت میشید

یه نفس عمیق بکشید تا بقیه اش رو بگم

اره میخواستم بگم برای یه مدت نیستم اخه قراره یه یلاق داشته باشیم

باز دوباره میخوان منو از دوستام شهرم ومدرسه جدا کنند اخه بابام منتقل شده باید کوچ کنیم دیگه

میدونید زندگی منم شده دقیقا مثل کوچ پرستوها اخه هر چند سال باید همین کوچ رو داشته باشیم

خوب چاره چیه

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 20:58 توسط ..::نگارناناز::..

------------------------

بیاید تا در بامداد زندگی تا می توانیم گل از شاخسار جوانی چیده ودامن

 ارزو را پر کنیم ودر این بهار نا پایدار از بوی دلاویز ان مست شویم بیاید تا

دلهایمان را به دست خوشی سپاریم وتا انجا که ممکن است یکدیگر را

دوست بداریم وپایبند اندیشهای بیهوده نباشیم

بیاید رشک وحسد را از خود دور سازیم...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:28 توسط ..::نگارناناز::..

-----------------

دوست دارم روحم را در اسمان صاف وابی رها کنم تا بینهایت را ببینم

امشب دلم خیلی گرفته نمیدونم چرا اما دلم میخواد بنویسم یادمه اون زمان که بچه بودم هر وقت ناارومی میکردم مامان بغلم میکرد برام غصه میگفت همیشه منو بجای ادم تو قصه میذاشت....

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:49 توسط ..::نگارناناز::..

----------------

امروز وقتی از پنجره همیشه بسته اتاقم بیرونو نگاه کردم دخترک ۸ ساله ی همسایه رو دیدم که خندان روی سنگ فرش خیابان لی لی بازی میکنه وای خدا چقدر عاشق این بازی بودم پاتو بالا میگرفتی از روی خانه ها می پریدی وای چه زیبا می خندد بیاختیار خنده رو لبهام نقش میبنده دلم هوای دوران کودکی رو کرده....

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 9:2 توسط ..::نگارناناز::..

----------------

وتو این فرخنده روز واست بهترین آرزوها رو دارم

این شعرم  که کادوی تولد من به داداشیمه

داداشی غصه نخور زندگی جذر ومد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب وبد داره

داداشی غصه نخورگریه پناه آدماس

تروتازه موندن گل،مالِ اشک شبناماس

داداشی غصه نخور،خاطره هامون کودکن

توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

داداشی غصه نخور،بازی زمین خوردن داره

کار دنیا همینه،تولدومردن داره

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:34 توسط ..::نگارناناز::..

 

و.........................

 برو به اين آدرس و روحشو با يه فاتحه و صلوات شاد کن

 

http://www.negarshytoonbala.blogfa.com/

 

همتون زنده باشید و در پناه خدا سلامت / ممنونم

 يا حق

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

یاد آر ز شمع مرده یاد آر

اختر به سحر شمرده یاد آر

TinyPic image

گزیده ای از وصیت نامه استاد اندیشه دکتر شریعتی

به بهانه سالروز عروج آن معلم بزرگ

امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم.........

عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد.......

من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......

فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟..........

و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست..........

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل  یا دیپلم  ادامه دهند.....

و خدا را سپاس می گزارم که عمر را  به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم  و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی  و من از هیجده سالگی کارم این هر دو...........

و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند. و دیگر این سخن لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که « شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند . »

« علی شریعتی »

۱۳۴۸/۱۱/۱۳

http://shariatti.blogsky.com/  منبع 

TinyPic image

به استقبال دنیا های جدید برویم اما ریشه هایمان را فراموش نکنیم

( از زبان خانوم سوسن شریعتی )

TinyPic image

کلکم راع و کلکم مسئول

دیدگاه دکتر شریعتی در خصوص مسئول و مسئولیت قلم و علما در سخنرانی ایشان با عنوان شیعه :

مسئولیت مخصوص مخصوص رهبر نیست / مخصوص روحانیون نیست / مخصوص روشنفکران نیست .هر فردی در این جمع مسئولیت رهبری همه ی جمع را دارد .  

- هر فردی انتخابی که می کند / دوست دارد همه مردم مثل او انتخاب کنند . در انتخابش قانونی  برای همه بشریت وضع می کند و از اینجاست که مسئولیت هر فرد و انسانی به اندازه مسئولیت به عهده گرفتن سرنوشت همه انسانها / دلهره آور و سنگین است .

- در تشیع و اسلام عالم بی عمل ( دانشمندی که مسئولیت ندارد /احساس مسئولیت در زمان نسبت به تودمه مردم نسبت به سرنوشت مردم و انسانها نمی کند ) این انسان غیر مسئول و دانشمند غیر مسئول است .

- در باره دانشمند غیر مسئول است که در قرآن آنچه ما نزاکت ادبی می دانیم ترک می کند و می گوید " مثلهم کمثل حمار / کمثل کلب . "

-بزررگترین مسئولیت در عین حال که هر انشانی امانتدار خداوند است . چون فرزند بنی آدم است و مسئول . این اندازه مسئولیت نه در برابر فقط و فقط یک گروه / یک خانواده و یک نژاد که مسئول است در برابر تمام وجود و اراده حاکم بر کائنات .این مسئولیت انسان در دینش است .

- اما اختصاصا بزرکترین مسئولیت را متوجه علم می کند در اسلام .( یک نهضتی که تازه در عربستان بوجود آمده و / با بت پرستی / با کفار / با دشمنها و قدرتهای مهاجم در گیر است ـ به مجاهد احتیاج دارد / در اون جامعه بی سواد که هنوز خط درش نیست . مع ذالک سخنی رو می گوید که هنوز بشریت در دوره نبوغ /فرهنگ ودانش چنین تابیری را ندارد .)

** مداد العلماء افضل من دماءالشهداء **

مرکب دانشمند از خون شهید بر تر است

از این معنا آیا استنباط نمی شود که اولا خون و مرکب مسئولیتی مشابه دارند و ثانیا مسئولیت مرکب از مسئولیت خون حساس تر و سنگین تر است و برای همین است که قرآن در جامعه بی سواد و بی نوشته که اینقدر بی سوادی عمومی است / به مرکب به قلم و به آنچه می نویسد سو گند می خورد . قلم مسئول و مرکب همزاد و خیشاوند خون .

یادش گرامی

یا حق

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

TinyPic image

بر حاشیه یه برگ شقایق بنویسید

گل تاب فشار در و دیوار ندارد  

-----------------------------------------------------

چنان پر شد فضای سینه از دوست

که یاد خویش گم شد از ضمیرم

 

TinyPic image

 به چشم دل که بنگری میبینیش که شال سیاهی بر گردن می گرید در عزای مادر / پای گلدسته های ویران مرقد مطهر پدر .

TinyPic image

الهی مددی

ای روح زمان آجرک الله

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

این مطلبو دوست خوبم آقای ۹۷ برام فرستادن . خوندمش و برام جالب بود .

با خودم گفتم قراردادنش توی وبم میتونه جواب خیلی مسائل باشه .

خوندنش خالی از لطف نیست .

تمامی وجودم مملو از او بود /  نمی دانم او که بود بارها به خودم نهیبی زده و

می گویم که او خدا می باشد اما درون سرکشم می گوید او ابلیس / زیرا تو از ابلیس

 طبعیت می کنی / بیا  یکبار از خدا طبعیت کن تا یک بار خدا به تو نظر کند شاید

 همان یک بار تو را برای همیشه خدایی کند .   

خدایا منعمم کردان به درویشی و خرسندی

یا حق 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

TinyPic image

پرنده می میرد ...

پرواز می ماند .

استاد مسیحا برزگر

پرواز را به خاطر بسپار

** شاخکهای کج شده ** 

داستان دلداگی و عشق سردار شهید برونسی به خانوم زهرا و...

به روایت علی اکبر محمدی پویا .

اونقدر عاشق و دلداده خانوم زهرا  س  بود که هیچگاه نمی شد وقت شروع سخن  بعد از یاد خدا نام مبارک بی بی رو به زبون نیاره .

اونشب هم نمی دونم چه مناسبتی داشت که بچه ی گردانو دور خودش جمع کرد و مثل همیشه با السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده سخنو آغاز کرد .

بغض گلوشو گرفت و اشک توی چشماش جمع شد . همیشه همین طور بود اسم حضرت رو که می برد اشک توی چشماش جمع و جاری می شد . گویی همه وجودش عشق و ارادت شده بود .موضوع صحبت اون شبش امدادهای غیبی و عشقی و دلدادگی بود . لا بلای حرفاش یه خاطره تعریف کرد از یکی از عملیاتها که بسیار جالب بود او می گفت :

" شب عملیات بعد از تموم پیش بینی ها خیلی آروم و بی سر وصدا رفتیم طرف دشمن . یهو به یه میدان عظیم مین بر خوردیم . خدا رحم کرد که به موقع متوجه شدیم و همونجا زمین گیر شدیم . بچه های اطلاعات عملیات مات و مبهوت قضیه رو بهم خبر دادند . خیل یعجیب بود که قبلا متوجه این میدون نشده بودیم .

حساب همه چیو می کردیم جز یه میدون مین که تعدادشون تقریبا دو برابر تعداد نفرات گردان بود . فقط یه احتمال وجود داشت که راه رو کمی اشتباه رفته باشیم .

بلا فاصله شروع به بررسی کردیم . وقت بیسار کم بود / باید زود تر عمل می کردیم . وگرنه خطر لو رفتن عملیات همه رو تهدید می کرد . بچه های اطلاعات عملیات همه معبر رو گشتند که بلکه معبر خود عراقی ها پیدا بشه و بتونیم ازش استفاده کنیم اما این امر محقق نشد . وقت خنثی کردن هم نبود .

همه مونده بودیم بچه ها نگران و ناراحت مدام بهم فشار می آوردند که حاجی چه باید کرد . بچه ها تو خطرن ؟

اعصابم بهم ریخته بود . حال عجیبی داشتم . نمی تونستم باور کنم که اینجوری و اینقدر راحت شکست بخوریم .

فکر کردم یه نگاه به آسمون  کردم و بلا فاصله متوسل شدم به خانوم حضرت زهرا  س  گفتم یا زهرا خودتون وضعو دارید می بینید . اینها همه بچه های تواند خودت یه کاری کن یه دعایی کن تا راهی پیدا بشه . دلم شکست همونجا به سجده افتادم و زدم زیر گریه . گفتم خانوم این اولین باری نیست که کمکتونو می بینم و...

وقتی لطف الهی و معجزه ای مقدر شده باد مطمئن بودم که قطعا اتفاق خواهد افتاد . اونقدر از این امدادهای غیبی و توسلات کار ساز دیده بودم و می دونستم اگر  کسی عقل رو وارد این جریانها کنه ممکن نیست به نتیجه برسه . باید بادل به میدان زد .

توی همین افکار بودم که اصلا نفهمیدم چی شد . اختیار اصلا دست خدم نبود انگار یه نفر بی اختیار از زمین بلندم کرد از خود بی خود شده بودم . یه دفعه رفتم نزدیک بچه های گردان . همه حاضر و آماده نشسته بودند و منتظر فرمان حمله بودن . 

بی اختیار فریاد زدم و بر پا دام و فرمان حمله رو صادر گردم . و بلافاصله خودمم دویدم . یکی ار بچه های اطلاعات دستم و گرفت و فریاد زد : حاجی چیکار کردی . تو که همه رو به کشتن دادی .اینی که جلومونه یه میدون مینه .نمیبینی . .

تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی شده . انگار اون موقع خواب بودم . اما به جلو که نگاه کردم متعجب به بچه های اطلاعات گفتم :

نگاه کنید ...

نگاه کنید یا زهرا ... یازهرا .

همه متعجب و خیره به سمت جلو دویدیم . باور کردنی نبود . بچه ها تقریبه نصف میدون مین رو گذشته بودن بدون اینکه حتی یه مین منفجر بشه ؟!!!

صبح زود که کار تموم شده بود و مواضعو فتح کرده بودیم / رفتم وضو بگیرم .

میشنیدم که بچه های اطلاعات عملیات دو سه نفری راه افتاده بودن و با هیجان خاصی سراغ  منو از سایرین می گرفتن .

بلند شدم و رفتم جلو : چی شده ؟ چه خبره ؟

یکی شون گفت : حاجی فهمیدی دیشب چکار کردی . خودمو زدم به اون راه و گفتم : نه دیشب مگه چی شده بود ؟

گفتن : یعنی شما نمی دونی دیشب بچه هارو از کجا رد کردی .

پرسیدم : از کجا ؟

جریانو با آب و تاب تعریف کردن منم بی خیال با خنده گفتم نه بابا مگه میشه !!

نا گهان یکیشون دستم و گفت و به سمت میدون دووندم .

با ور کردنی نبود . این واقعا یه معجزه بودو سراسر عبرت . خای روی تمامی مینها پاشیده بود و روشون رد پاس بچه ها به چشم می خورد . حتی شاخکهای بعضی شون هم کج شده بودن . اما به حمد الله هیچ کدوم منفجر نشده بودن .!!

*****

خدا رحمت کنه شهید برونسی رو آخر تعریف ماجرا با گریه گفت اینه امداد غیبی و معجره خدا وند در اثر توسل به بزرگان و عشق به خوبیها . حضرت فاطمه زهرا س همیشه توی عملیاتها مارو یاری کردن .

****

محمد رضا فداکار یکی از هم رزمان شهید می گفت :

چند روز بهد یه گروه از بچه ها می خواستن از اون منطقه عبور کنن /نفر اولی که پاش روی مین میره منفجر میشه و پای این بنده خدارو قطع می کنه . با قی مینها رو که امتحان می کنن می بینن دیگه اون حالت خنثی بودن رو ندارن . ؟!

این جمله شهید برونسی همیه توی گوشمه که می گفت : باید نزدیکی مان را با اهل بیت س بیشتر کنیم و ایمانمان را در این راه قوی  تر .

کجایید ای شهیدان خدایی ...

صلوات

دوستان گلم و عزیزان همراه و هم دلم .

ممکنه یک هفته ای نتونم دلمو به دیدار دل نوشته هاتون تازه کنم . هر جا هستید دلتون شاد و لبتون خندون باشه و عشقتون سرشار تر از همیشه متجلی بمونه .

لطف کنید نظرتونو در مورد این روایت اخیر و داستان سه قسمتی خودم در پستهای قبل به اطلاعم برسونید و  دیگه اینکه ...

در این ایام پرفیض هم دیگه رو از دعا فراموش نکنیم و قدر لحظه های زندگیمونو بدونیم و ازش لذت ببریم و در راه شناخت خود و عاشق شدن بکوشیم .

یه خواهش دیگه هم داشتم . یه مطلب نوشتم در وبلاگ گروهی بیا تا برایت بگویم . نظرتون در مورد اون برام خیلی خیلی مهمه . حتما بخونید و بیاندیشید و نظر بدید . آدرسش هم آخر پیوندای وبم هستش . منتظرما.

شاد و سلامت در پناه حق باشید .

یا علی مدد

داداش کوچیک همتون / خاک پاتون ایلیا . 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

این روزها بد جوری دلم می گیره - بوی در سوخته مشاممو آزار میده ..

صدای شیون دختری میاد که سوزش دل سنگو آب میکنه .

مردی در سکوتی ژرف ناله می کنه و آه میکشه .

چقدر این روزها تاریکه .

این صدا از کجاست . خوب گوش کن / انگار خانومی وصیت می کند ...

چه درد ناک / از غسل غریبانه و دفن شبانه سخن می گوید . با او چه کرده اند که اینگونه از هجرتی غریبانه سخن می راند .

مردی سر به سینه ای گذاشته عاشقانه می گرید .

او کیست ...؟

آن زن کیست که اینگونه با صورتی نیلی و ناله از درد سیلی دور کردن فرزندانش را از کنارش می طلبد ... ؟

خدای من ...

فریاد   مادر  مادر  می شنوم ...

این صدا از کجاست .؟

این سوز از کجاست ؟

این......

 1616.gif, hosted by TheImageHosting.com

 

یارب الزهرا بحق الزهرا اشف صدر الزهرا بظهور الحجه (آمین )

 

 

ادامه داستان- قسمت سوم و پایانی

***

 

چند مدتی بود که شبها به منزل خانوم پیری که در همسایگیمون منزل داشت می رفتم . بیچاره بیمار بود و توی بستر افتاده بود . کسی رو نداشت که ازش پرستاری کنه . بهش می گفتم مادر کاترینا . نمی دونم یه جورایی بهش وابسته شده بودم . حس می کردم وقتی به خونش می رم و تر و خشکش می کنم و غذای فرداشو آماده می کنم قلبم قوی میشه و سختیهام برام قابل قبول تر میشه .

حتی ...

حتی بعض از مشکلاتم به طور غیر منتظره ای حل می شد . جوری که خودمم می موندم که چی شد و چه جوری سایه ی سیاه اون مشکل از آسمون زندگیم رخت بر می بست . شبها معمولا همونجا می موندم و بعد از انجام کارهای مادر کاترینا و دادن غذا به اون پیرزن ،  شروع به درس خوندن می کردم . و بعد  هم خسته و کوفته ، در اتاقی که درست  روبروی اتاق خواب پیرزن بود ،  می خوابیدم . مخصوصا این اواخر که حالش بد تر شده بود و نیاز داشت یه نفر شبها نزدیکش باشه . چون در خواب دچار نفس تنگی می شد و صدا می کرد و باید یکی می بود که بتونه داروهاشو بهش بخورونه و براش اسپری بزنه .

خیلی نگران بودم . بی خبری و دلتنگی برای خانه و  خانواده و مملکتم از یک طرف و نارحتی برای خواهرم که آرزو هاش یکی پس از دیگری زیر فشار زندگی فراموش می شد و تازگی هم نگرانی برای مادر کاترینا که دیگه شده بود مثل مادر خودم از طرف دیگه  داشت کلافم می کرد .

شبها بعد از انجام کارها و تکالیفم به خوندن نماز و ذکر صلوات مشغول می شدم  و این به من خیلی قوت قلب می داد .  خیلی جالب بود توی سرزمینی که از این جور حرفها خبری نبود ، من ، یه دختر تنها و گرفتار بتونم با ذکر و توسل و جود یه منبع لایزال قدرتو کنارم احساس کنم و با تکیه به اون وجودم سر شار از امید و توکل بشه . یه فقط فکر می کردم که خدا فقط مال آدمهای خاصیه که در یه شرایط خاص قرار دارن . اما  حالا اینو به عینه تجربه کردم و دونستم خدای مهربون همیشه و همه جا در هر زمانی کنار دلهای شکسته هست و یارو نگهدار همه ی بندگانش .

***

 

دیگه یکی دوترم بیشتر نمونده بود که درسمون تموم بشه . در پوست خودمون نمی کنجیدیم . مدام در حال لحظه شمار یبودیم تا زمان موعود فرابرسه ، زمان بازگشت به وطن ، زمان نشستن  مجدد در آغوش گرم خانواده . مدتی بود که احساس خوبی داشتم ، مدام فکر می کردم یه معجزه در انتظارمه ، یه صدایی از اوج آسمون بهم می گفت تو قبول شدی . ...

نمی دونم یه جورایی از این ندای آسمونی هم  می ترسیدم و هم به وجد می اومدم .

***

 

با صدای سرفه های شدید و پی در پی مادر کاترینا از خواب پریدم .

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید ...

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید ...

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید ...

نمی دونم دوباره اون ندای عجیب این دفعه با این بیت اومد سراغم . چند ثانیه ای توی رختخواب نشستم ، این بیت مدام توی سرم می چرخید و روی زبانم نا خدا گاه تکرار می شد . همین جور که اونو زیر لب زمزمه می کردم با ذکر یا صاحب الزمان رفتم بالای سر پیرزن . حالش خیلی بد بود ، تموم صورتش کبود شده بود ،

چشماش شده بودن مثل دانه های یاقوت ، شرخ و حشتناک . خیلی ترسیده ودست و پامو گم کرده بودم .

خدایا چیکار باید بکنم ...

یا زهرا کمکم کن ...

یا امام زمان همیشه توی این جور مواقع به کمکم اومدی حالاهم تنهام نذار . وای خدای من نکنه بمیره .

دا...دا...

داروهاش کجان ؟

چون هول شده بودم داروهارو که توی سینی کوچک بالای تختش و جلو چشمام بود نمی دیدم . زمانی متوجه شدم که دستم خورد به سینی ، فورا اسپری رو برداشتم و دستمو زیر سرش کرده و تا کمر بلندش کردم .

خیلی بدن سنگینی داشت دستم دردگرفت .

نمی دونم چرا بدنش در حالی که خیس عرق بود ولی انگار یه تیکه یخ ، سرد سرد بود . اسپری رو توی دهنش کردم و چند تا پاف به فضای دهنش تزریق کردم . بعد قرصهاش و شربتهاش .

یه مقدار آروم گرفت ، رنگ صورتش آروم آروم داشت  به حالت اولش بر می گشت . نفسش باز تر شد .

حالش که جا اومد با صدایی بریده و لرزان ، بازم ازم آب خواست .

آبو که آوردم و بهش خوراندم ، دیدم اشک توی چشماش حلقه شده ،  با اون چشمای زیبا ذل زد به چشمام و خیلی بی رمق و با زبون خشکیده ، منو دخترم خطاب کرد و ازم تشکر کرد و دوباره خوابید .

دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم . اون منو دختر خودش می دونست ، یاد مادرم افتادم و همونجا روی زمین نشستم و بی اختیار های های گریه کردم . اصلا متوجه نبودم . فقط بلند بلند آمام زمانو صدا می زدم و یا زهرا می گفتم و ازشون بابت کمک دوباره تشکر می کردم .

***

روی تختم نشستم و تسبیحو توی دستام گرفتم و شروع کردم به ذکر صلوات .

اللهم صل علی محمد و آل محمد ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد ...

اللهم صل ... علی ...محم..

نفهمیدم چندتا صلوات فرستادم که خوابم برد . 20 تا 50  تا .... نمی دونم . توی خواب دوباره اون شعر به یادم اومد و توی سرم شروع کرد به چر خیدن .

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید .

توی خواب میدیم در اتاق باز شد و یه گلوله نور وارد اتاق شد و اومد و بالای سرم ایستاد . خیلی عجیب بود

انگار خواب نبودم ، انگار توی بیداری داشتم میدیدم . دوبار ترسی توأم با وجد سراسر وجودمو گرفت . تموم تنم از عرقی سرد خیس شده بود .

مدام با فریاد می گفتم :  یا صاحب الزمان یا زهرا ....

 باور نکردنی نبود ، از تسبیحی که توی دستام مونده بود نور جذاب و خیره کننده ای ساتع می شد . دستام داشتن می لرزیدن . ترس داشت مثل خوره اعصابمو می جوید .

یه لحظه حس کردم کسی پشت در ایستاده .

نیگاه کردم  ...

اشک توی چشمام حلقه زده بود .

نور عجیبی شبیه همون نور روی تسبیح ( زرد یا سفید ) از کنار در که باز بود به درون اتاق می تابید .

لرزان و مقطع با صدایی که از ترس و تعجب داشت بند می اومد گفتم : کی ...

کی ... اونجاست .

غیر ممکن بود ولی در باز شد و یه آقایی که صورتش اصلا معلوم نبود با یه ردای سفید و یه شال سبز دور گردنش داخل شد . از ترس داشتم قالب تهی می کردم .

نور جلوتر اومد و بالای سرم ایستاد . جوری که حالا دیگه می تونستم لبهاشو توی صورتش که پر از نور بود ببینم . تنها چیزی که از صورت سراسر نور مشخص بود همون لبهابودن . خیلی آروم و با صدایی بسیار مهربون که تا حالا شبیهشو جایی نشنیده بدوم گفت:" نترس دخترم ... نترس ... مگه تو منو صدا نزدی؟ ، مگه همیشه نمی خواستی منو ببینی ؟ خوب ... حالا اومدم دیدنت ."

زبونم بند اومده بود ، می خواستم با هاشون صحبت کنم اما ... اما اصلا انگار زبونی در دهان نداشتم .

ناگهان دیدم مرد نورانی دست زیر شال برد و چیزی رو بالای تختم گذاشت . نمی دونم چی شد . وقتی به خودم اومدم که از خواب پریده بودم . مثل آدمای مجنون خیره مونده بودم به در اتاق .

خدای من ، من مطمئنم دیشب بعد از اینکه از اتاق مادر کاترینا بیرون اومدم ، در رو پشت سرم بستم . این ..

این امکان نداره ...

اما حالا در نیمه باز بود ،  جوری که پیرزن ، مثل یه فرشته ساکت و آروم زیر یه ملافه ی سفید خواب بود و از لای در دیده می شد .

بوی عطر عجیبی و روح نوازی فضای اتاقمو پر کرده بود .

به خودم اومدم و فوراً بالای سرم روی تختو نگاه کردم . این دیگه غیر ممکن بود یه مشت گل نرگس روی قرآن بالای سرم ریخته شده بود . ...

دیگه اختیار دست خودم نبود . فریاد گشیدم یا زهرا .... و زدم زیر گریه . این ...

این خود آقا بوده که به دیدنم اومده بود ...

ساعتو نگاه کردم ، پنج صبح بود.     

آرزوی منم بالاخره برآورده شد .  دیدن امام زمان ، اونم در یه کشور بیگانه ؟!!!

دیدار با نور در سرزمین دور  .

در حالی که گریه امونمو بریده بود ، رفتم و کتاب حافظو برداشتم . صفحه نیت کردم ، صفه رو که باز کردم ، این شعردر مقابل چشمان طلوع کرد :

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود

تا سحر گه سخن از سلسله ی موی تو بود ...

--------

\یا حق

ایلیا

دوشنبه 7 خرداد 1386

11 جمادی الاولی 1428

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
دوستان عزیز سلام / مهربانان هم دل چون داستان یه مقدار طولانی شد ادامشو در دو پست براتون میذارم تا زیاد وقتتون گرفته نشه . ممنونم از اینکه دل میدید و قدم رنجه می کنید . این باعث دلگرمی هرچه بیشتر من میشه . یا حق

ادامه داستان دیدارنور در سر زمین دور

قسمت دوم  

بالاخره با پشت سر نهادن فراز و نشیبها و خستگیهای سفر به جایی که قرار بود جای خونمونو بگیره رسیدیم .

یه منزل دانشجویی که تحت نظارت یه عده که وابسته به کلیسا بودند اداره می شد . وارد منزل که شدیم یه خانوم به اصطلاح پیشوازمون اومد ، چهره به ظاهر مهربونی داشت چمدونهامونو گرف و با یه لحن دوستانه خواست که دنبالش بریم . خونه ی زیبایی بود با اون معماری خاص روم که همیشه یه جور حس قدمت و باستانو به من القاء می کرد . دنبال اون خانوم رفتیم تا طبقه دوم ، میون راهرو که رسیدیم اون خانوم جلو یه اتاق که شماره 110 روش حک شده بود ایستاد . چمدونهمونو زمین گذاشت و برگشت و یه نگاه به ما کردو گفت :" خوب خواهرا این اتاقتونه ، لطفا لوازمتونو که گذاشتید داخل بیایید پایین ، باید بریم پیش خانوم  مدیر خودتونو معرفی کنید . "

اینو گفت و چرخید که بره اما ناگهان برگشت و با یه خنده که صورتشو چند برابر زیبا می کرد گفت :" راستی ما با هم آشنا نشدیم . من فلوری هستم و از آشنایی با شما خوشبختم . ببینم خانوما اسم شما چیه ؟ من همیشه از ایرانی ها خوشم میومده و برخلاف جوی که براشون ساخته شده خیلی دوست داشتم با هاشون دوست باشم . حالا وقتش رسیده نه ؟ "

به نظرم اومد آدم بدی نباشه . حداقل چهره زیباش با اون خنده های زیبا ترش که اونوشبیه عروسکهای توی ویترین مغازه ها می کرد ، خیلی به دل می نشست . مثل همیشه خواهرم پیش دستی کرد و رفت جلو و گفت من تینا هستم و اینم خواهرم طلاست . بعد فلوری در مود خانوم والتر (مدیر خانه دانشجویی ) حسابی توجیه کرد و از خصوصیات اون برامون به طور اجمال چیزایی گفت و به خوبی پیش زمینه آشنایی مونو فراهم کرد  . بعد هردو با فلوری روبوسی کردیم و اینجوری بود که اولین دوستمونو در شهر رم ایتالیا پیدا کردیم . لوازممونو گذاشتیم توی اتاق و رفتیم پایین .

***

تق تق تق ..

بفرمایید تو در بازه .

از صدای بم و خشکی که با متانتی منحصر به فرد جوابمونو داد ، به نظر می آمد با  یه انسان کاملا منضبط طرفیم .  درست همونجور که فلوری گفته بود .وارد اتاق که شدیم  ،  خانوم  مسنی رو دیدیم که  با ابهت خاصی پشت میزش  نشسته بود . اتاقی بسیار تمیزکه همه چیز  اونجا با نظم خاصی سر جای خودش قرار گرفته بود و از شدت تمیزی مثل کرم شب تاب ،  توی نور کم رنگ آباژور می درخشید و خود نمایی می کرد  .

خانوم والتر با انگشت اشاره  عینکشو روی چشماش جابجا کرد و در حالی که چشماش  به شکلی خاص و کمی ترسناک از بالای عینکش سرک می کشیدن ، تموم هیکل من و خواهرمو ور انداز کرد و آخر کار نگاهشو به چشمامون گره زد و  بعد از چند ثانیه سکوت ، گفت :" خوب ببینم شما ایرانی هستید ؟..."

بعد اسمامونو پرسید و گفت :" با فلوری که آشنا شدید اون ارشد طبقه ای هست که شما قرار اونجا ساکن بشید هر سوالی یا مشکلی داشته باشید اون به شما کمک خواهد کرد . " و  خیلی جدی شروع به توضیح قوانین اونجا و وضایف ما در مقابل اون قوانین کرد .

اونجورا هم که می گفتن ، خانوم بد جنسی به نظر نمی اومد . وقت لازم بود تا بیشتر شناخت بینمون حاصل بشه . توی این غربت دوستی و آشنایی با یه انسان خوب و خوش قلب می تونست خیلی برامون لذت بخ و امید وار کننده باشه .

***

فردای آن روز اولین روز درسی و زندگی ما شروع شد ، خوب  راستش اولش که زیاد هم بد نبود. عصر اون روز فلوری اومد به اتاق ما ، این کار دیگه هم برای اون و هم برای ما آروم آروم داشت تبدیل به یه عادت می شد . جوری که اگه یه  عصر بدون دیدن هم دیگه به رختخواب می رفتیم اون شب رو نمی تونستیم صبح کنیم . از طریق فلوری تونستیم چندتا دوست خوب دیگه که هر کدوم از یه کشور بودن هم پیدا کنیم .

( پائولا- مارینا ریکاردو ماریا نونزیا )  و ( شهرا )  که از همه برای من عزیزتر و مهربون تر بود . من بیشتر وقتمو با شهرا که از ترکیه اومده بود می گذروندم و از نظر روحیه و فرهنگ احساس نزدیکی بیشتری با اون می کردم .

چند ماه اول خیلی خوش میگذروندیم ، درسمون هم بد نبود طبق برنامه می خوندیم و امتحانهارو پشت سر می ذاشتیم . چندباری به صورت دسته جمعی با دوستامون برای تفریح بیرون رفتیم و از دیدن مناظر لذت می بردیم . دیدن برج پیزا برام جالب بود . 

همیشه با شهرا سر رفتن به کنسرت و اپرا ها یی که در شهر برگذار می شد بحث داشتیم آخه من خیلی از دیدن اینجور برانه ها لذت نمی بردم . شهرا هم لج می کرد و همیشه مجبورم می کرد که باهاش به کنسرت برم . یادمه یه عصر سراسیمه اومد خونه و با خوشهالی گفت :" طلا نیگاه کن این بلیط کنسرت آبوچیلیه  ، اندرا آبو چیلی میشناسیش که ، کارش محشره .... " اونروز خیلی خسته بودم . برای همین با بی حوصله گی تمام دستشو پس زدم و گفتم :" بروبابا توهم حوصله داری من امشب هیچ جا نمیام . ولم کن حالم خوب نیست . " شهرا که انتظار این جور برخوردها رو ازمن نداشت با این حرکت من دل شکسته و ناراحت بیطها رو یه گوشه پرت کرد و کنار تخت زانو زد و شروع کرد به گریه کردن .

آخه صبح اون روز نامه ای از خونواده به دستم رسیده بود که خبرای خوبی برای من و تینا نداشت . نامه رو من باز کرده بودم و تینا هنوز ار محتوای اون خبری نداشت . اصلا نذاشتم چیزی بفهمه . توی اون نامه مادرم نوشته بود که  درگیری و بحث های همیشه گیشون با پدرم این بار حسابی بالا گرفته و مادرم اینبار مصمم به جداییه . برای همین گفته بود که دیگه خونواده قادر به تامین مخارج تحصیل و زندگی در خارج از کشور نیست . از طرفی ازمن و خواهرم خواسته بود که سختی ها رو هرجور که شده تحمل کنیم و به ایران نیاییم تا درسمون تموم شه . خیلی مشوش بودم . کنترل اعصابمو نداشتم . نمی دونم چرا هر چی بدبختیه باید سر ما می اومد .

داشتم توی افکارم غرق می شدم که یه دفعه بخودم اومدم و یادم اومد که باعث شدم دل عزیز ترین دوستمو بشکنه. خودمو جمع و جور کردم و رفتم کنار شهرا ،  بغلش کردم ، بوسیدمش و گفتم :" منو ببخش عزیزم اعصابم به هم ریخته . دست خودم نبود . اصلا چشم هرچی تو بگی . پاشو پاشو تا دیر نشده برای دیدن کنسرت بریم ."

بعد از دیدن برنامه شهرا به اصرار من و خواهرمو برای صرف شام به یکی از بهترین و معروفترین پیتزا فروشی های اون حوالی برد . سر میز شهرا و خواهرم که حالا دیگه نسبت به رفتار امروزم حسابی کنجکاو شده بودن ، تمام قدرتشونو جمع کردن و بالاخره تونستن کل ماجرارو از زیر زبونم بیرون بکشن .

بیچاره خواهرم تینا تا صبح خواب به چشماش نرفت . اون روزهای خوش با یه نامه مثل یه پرنده اقبال که روش شونه هامون نشسته بود ، پرید و رفت . از این به بعد دیگه معلوم نبود چه سر نوشتی در انتظارمونه .

***

 

فردای اون روز وقتی چشمامو باز کردم متوجه حرارت شدید بدنم شدم . طب داشتم تموم تنم درد می کرد . عرق شدیدی کرده بودم . با صدایی گرفته خواهرمو بیدار کردم  ، اون که تازه خوابش برده بود سراسیمه از خواب پرید . اومد منار تختم ، نبضمو گرفت و گفت :" خدای من ، چه طبی داری . چی شده ؟ حالا من چیکار باید بکنم ؟ " آرومش کردم و گفتم چیزی نیست یه کم سرما خوردم . شاید هم از اعصابم باشه ، خوب می شم نگران نباش . فقط لطف امروز جزوه هارو خودت یادداشت کن و برام بیار . من امروز باید بمونم خونه و استراحت کنم .

***

 

روزها یکی پس از دیگری سپری می شدن و زندگی روز به روز برای ما سخت تر می شد . جوری شده بود که حالا دیگه پول اجاره خوابگاهم نداشتیم . بیماری های پی در پی خودم و خواهرم با عث ضعف جسمیمون شده بود .  بیچاره خانوم والتر که  اول خیلی ترسناک به نظر می اومد ، خیلی بهمون کمک می کرد . حتی اجاره هارو چندین بار ازمون نگرفت و می گفت پولش رو از خیریه جور می کنه .

اما با همه خوبیهایی که داشت هربار به بهانه های مختلف بهمون پرخاش می کرد و دیگه این اواخر خیلی بی شرمانه جریان اجاره رو به رُخمون می کشید .

دیگه باید یه فکر درست و حسابی می کردیم . ادامه زندگی به این روش غیر ممکن بود .

***

 

با توجه به مشکلات به وجود آمده برای ادامه تحصیل و امرار معاش چاره ای نداشتیم جز اینکه کار کنیم . این بود که شروع کردیم به جستجوی یک کار مناسب . یک متهی رو گشتیم .

 روم / ناپل / فلورانس/ ونیز ...

تموم شهرهای معروف و تاریخی التالیا رو گشتیم . خودم ، خواهرم و حتی شهرا که خیلی بهمون کمک کرد اما متاسفانه جز یه سری کارهای سخت و دوراز شأنمون کار دیگه ای رو پیدا نکردیم .

جالب بود ، شاید بشه گفت زیبا ترین شهرهای دنیارو دیدیم اما به دلیل مشغله فکری نتونستیم از دیدنشون لذت ببریم . قصرهای زیبا / کاخهای قدیمی که پادشاههای مختلفی رو به خودشون دیده بودن / دژهای بزرگ که با تموم زخما و خستگی هایی که از جنگهای مکرر بر پیکرشون مونده بود اما هنوز قرص و محکم پابر جا بودن / کلیساها با اون نقاشی های زیبا که از نقاشان برجسته و مشهور اثری بر دیوارها شون می درخشید / شهر های زیبای بندری با اون دریای پاک که زیر نور خورشید چون فرشی زر بافت می د رخشید/ شهر های کوهپایه ای با اون طبیعت بکر و دیدنی شون که جزو شهر های مرکزی ایتالیا به حساب می آمدن و در ارتفاع بلند تری نسبت به دیگر شهر های اون بودن و....

همه جارو گشتیم و آخر مجبور شدیم همو کار در رستورانو در رم تر جیح بدیم .

از اون روز به بعد روزها کار می کردیم و شبها درس می خوندیم . ایام سختی بود . سخت .

***

 

نامه هایی که از مادرم می رسید حاوی خبر های خوبی نبود . اونهم بعد از جدایی تنها شده بود و این براش خیلی سخت بود . نیاز داشت که حالا یکی از ما پیشش باشیم . اما دست  روزگار جدایی عجیبی برامون رقم زده بود . این ایام مصادف شده بود با دوران جنگ ایران و عراق . حملات وحشیانه مختلف به شهر حای ایران و بی خبری از خانواده و اقوام به شدت نگرانی هامون افزوده بود . آخه مکاامه های تلفنی دیگه تقریبا غر ممکن  شده بود و ارسال نامه و در یافتش هم به سختی انجام می شد . تقریبا ارتباطمون با ایران قطع بود .

این میان تصاویر اغراق شده ای که تلوزیون پخش می کرد با عث وحشت و نگرانی دوچندانمون می شد .

***

 

به ادامه داستان در قسمت سوم و آخر توجه فرمایید . متشکرم

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

ای عشق همیشه مخزن الاسراری

بس فیض نهان زیر نگینت داری

ای سینه مسوز این همه در ره عشق

چون مجرمی و به جرم آن بر داری

 ایلیا

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

بسم رب الفتح

 

و صدای صوت آخرین خمپاره خواب دشمن قدار را بر آشفت . 

و شهری که در مدخل آن به خون نوشته بودند :

به خرمشهر خوش آمدید

جمعیت ۳۶ میلیون نفر

در سوم خردارد یکهزارو سیصدو شسصت و یک / جشن آزادیش را در بهار رویش لا له هایی سرخ به پایکوبی نشست .

 سلام خونین شهر خرم

سلام ای شهر نخل های سوخته که بی سر / سر به آسمان کشیده به شکرانه ی پیروزی / سلام سید سردار شهر / سلام جهان آرا  ...  3 -2 - 1 

 

 ** در بهار آزادی جای شهدا خالی **

 

 

 

الهی در این جشن پیروزی هدیه مان را فتح نفس و احساسی سرشار به ما و مسئولینمان در درک پاسداشت خون سبز شهدا  قرار ده . و مارا زنده بدار تا ره شهود پوییم و شاهد شویم . امین یا رب العالمین .

برای شادی روح همهی شهدا همین الان یه صلوات ختم کن ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد

یا حق و یا علی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 
 
  بالا