|
نی نامه
|
||
|
بشنو از نی چون حکایت می کند ......قصه ی دلگون روایت می کند. |
بسم الله
سلام مجدد به همه ی دوستان گلم
مدت حدود ۱۰ تا ۱۵ روز نیستم . انشا الله عمری باقی باشه و بخت یار بشه . ادامه داستانو بعد از سفر براتون خواهم نوشت . البته راهنمایی های سازندتونو ازم دریغ نکنید . خواهر خوبم ( ساقی ) و دوست خوبم داریوش و علی بیدل راهنمایی های خوبی داشتن که به دیده منت . ایشالا توی این سفر اگه گرفتاریها بذاره یه تصحیح درست حسابی خواهم داشت . شایدم داستان یه تغییر کلی کنه . چون به فضل خدا اگه بشه می خوام به نمایش نامه تبدیلش کنم و با جمع رفقا یه کار کارگاهی خوب ازش بکشیم بیرون . از دلگرمی های خواهر خوبم آوا هم بسیار ممنونم .
و یه خواهش هم دارم . از قصه گویی که نا گهان قصه هاشو به غزلهای خرد و خیسی تبدیل کرد و شد شهرزاد بی شهریار شهر و کنج خاموشی تکیه گاه کرد .
خواهرم شهر زاد خودت می دونی نوشته هات چقدر به دل می نشست و خیلی ساده و صادق می خوام بگم برگرد . اگه اومدی و این نوشته رو خوندی برو سراغ پستهای قبلیت و اون شهرزادو با اینی که الان هست مقایسه کن و نتیجه خوبی بگیر . منظورمو خوب میدونی حتی اگه کال بیان شده باشه .
اینم دو سروده سبز از یه خورشید سبز !
پسر خاله گلم سپهر ببخش اگه دیر شد .![]()
![]()
شعر شاد سادگی :
سرخوش از دلگرمی آوای توست
هستی ام بازیچه ی دستان پر احساس توست
باز هم بنگر سپهر ساده ی دیوانه ام
با د و بارانم هوای آبی چشمان توست .
*********
باز هم هم رنگ بی رنگی به رنگ سادگی
لحظه ها را یک به یک پر رنگ کن
رنگ کن با جعبه ی صد رنگ دنیا را ولی
قلب ها را با دلم یک رنگ کن .
********
همتونو به خدا ی بزرگ می سپارم . فراموشم نکنید که از یادتان نمی کاهم .
به امید دیداری دوباره
یا علی
بنام او که همه اوست .
با سلام خدمت دوستان همراه و خواهران و برادران آسمانی هم دل و عزیز . با عرض تسلیت شهادت امام محمد تقی ع خواهشمندم قبل از خواندن قسمت دوم داستان / در خبر نامه وبلاگ عضو شوید تا به موقع از به روز شدن وبلاگ آگاهی یافته و امکان دیدن رقص سبز قلمهای سبزتان را ذیل هر پست برای برادر کوچکتان فراهم سازید .با عرض تشکر و قدر دانی فراوان از همه ی شما سروران عزیزم و پوزش ازطولانی بودن این چند پست . والعاقبت للمتقین و سبحان الله رب العالمین .
قسمت دوم داستان ...
« جیلی لینگ ... »
باشنیدن این صدا یه شُک صوتی شدید بهم وارد شد ، همه ی سلولهای خاکستری مغزم لرزید . انگار که تا حالا توی یه کُما ی عمیق فرو رفته بودم ؛ جسمم پشت میز نهارخوری با قندها یه قل دوقل بازی می کرد و روحم تو یه عالم دیگه سیر می کرد . اونقدر بی حواس بودم که نفهمیدم چی شد که دستم به لیوان روی میز خورده و از روی میز پرت شده بود روی سرامیکها ی کف آشپز خونه . صدای بر خوردش با عث برگشتم به دنیای واقعی و لحظه اکنون شده بود . به خودم اومدم و هراسون دورو برمو نگاه کردم . تازه یادم اومد که اصلا برای چی اومده بودم توی آشپزخونه و تو دل شب ، اینجا ، پشت میز نهار خوری چی میکردم ...!
لبهامو غنچه کردم ، نفسمو پشت لُپهام جمع کردم و یه دفعه با فشار نفسمو آزاد کردم :
« پووووف ... »
اینجوری یه مقدار از فشار قفسه سینمو کم کردم ، خم شدم و لیوانو برداشتم و با یه چرخش از روی صندلی به سمت کتری برقی عقب گرد کردم . کتری تازه خاموش شده بود و آب هنوز جوش بود . چای کیسه ای رو توی لیوان انداختم و مقداری آب جوش روی اون ریختم . لیوانو محکم بین کف دستهام فشردم . گرمای آب درون لیوان با سرمای دستهام جور نبود ولی یه احساس خوش آیندی بهم دست داد . جنگ بین گرمی و سردی اعصابمو آروم تر کرد . یه دفعه هوس کردم برم توی حیاط و چایی رو کنار حوض قدیمی بنوشم .
از این تصمیمهای جالب و شاعرانه خودم در دل شب خَندَم گرفته بود . ارزششو داشت ، حتی اگه سرما می خورم . تماشای تصویر زیبای سماء عارفانه ماهی گلیها و دلبری ماه از ستاره ها توی یه شب مهتابی پاییزی در قاب بیضی و آبی حوض قدیمی وسط حیاط ، چیزی نبود که بشه به این راحتی ازش گذشت . این بود که بی مُعطلی رفتم سروقت چوب لباسی و کتمو پوشیدم . لیوانو به آغوش سرد دستم سپردم . کفشمو دم پا انداختم و زدم بیرون . نسیم خُنَکی موهامو نوازش داد و بوی خاک خیس شبنم خورده فرح و مستی نابی رو در وجودم ایجاد کرد . سرمو بالا کردم و با دیدن تابلو زیبای شب زیر لب بزرگی خدارو برای خلق این لحظه های بی بدیل ستودم .
« خش ... خش ... خش ...»
صدای خُرد شدن برگهای خشک درخت مُو (انگور) ، که حالا تنه ی تکیده و لاغر و خشکشو روی شونه ی دیوار حیاط انداخته و به خواب عمیقی فرو رفته بود ، زیر پاهام آهنگ آروم و خیال انگیزی رو می نواخت .
کنار حوض رسیدم . آروم نشستم روی لبه ی حوض و به ماهی ها سلامی کردم . دستی زیر زُلف پریشان آب حوض ، که زیر نور ماه با مرواریدهای درخشان و سپیدی تزئین شده بود کردم و خنکای دلنشینشو با تار و پود وجودم حس کردم . لب به لب ارغوانی و داغ لیوان گذاشتم و جرعه ای چای نوشیدم . بخاری که از دل گرم و سرخ لیوان بلند می شد و توی دل سرد و سپید مهتاب گم می شد ، دیدنی بود و دل هر شب نشین خواب زده ای رو هوایی می کرد و اونو به پروازی رویایی در آسمون خیال و خاطراتش ، دعوت میکرد .
خوب حمید جان خوبی ؟، خدارو شکر که بالا خره پیدات شد و می بینم که سالمی . کجابودی ؟ راستی ببینم از حسین خبری نداری ؟...
« حسین !!» مگه نرسیده هنوز ؟ امکان نداره ، ببینم گرفتید مارو ، کو کجا قایمش کردید ؟
حسین ... حسین ... کجایی بیا بیرون این کَلَکها دیگه قدیمی شده ...
-" کَلَک چیه مرد مؤمن ؟ ،شوخی که نداریم با هم . یعنی ... یعنی الان وقت شوخی نیست . الان یه ساعته که از پایان دعا میگذره و هنوز از حسین خبری نیست . اونقدر توی این سرما منتظرش شدیم که همه ی بدنمون کِرِخت شده ."
کریم دوباره قات زد بود و کلماتو تند و تند ، از دهانش میریخت بیرون . باخودم گفتم « بهتره تا کار بالا نگرفته بحث و عوض کنم . »
- کریم راست میگه حمید جون ، شوخی موخی در کار نیست . حسین الان چیزی نزدیک به یک ساعته که دیر کرده و خبری ازش نیست . ماهم دلمون داره مثل سیر و سرکه می جوشه . تا حالا سابقه نداشت حسین این قدر بد قولی کنه ؟!!
حمید تکونی به خودش داد و در حالی که دستاشو خیس میکرد تا خاک لباساشو بکیره گفت :" طرف یک ساعته دیر کرده و اونوقت ... "
با عجله پریدم وسط حرفاشو گفتم :" اونوقت چی ؟ چیکار می تونستیم بکنیم ، الان که مطمئناً خونه نیست که بهش زنگ بزنیم . تلفنی هم که دم دست نیست ؛ تازه اگرم بود زنگ نمی زدیم . اصلاً زنگ میزدیم خونه چی می گفتیم ها ؟ می گفتیم حسین یه ساعته که ما رو کاشته تو مسجد و نیومده سر قرار . خوب ... خوب به نظر تو این منطقی بود که دل خانوادشم بفکر می انداختیم و اونجاهم شور و شری بپا می کردیم ؟"
حمید گفت :" نه نه ، منظورم این نبود . ولی به نظرم دست روی دست گذاشتن هم درست نیست . باید یه کاری بکنیم ، بهتره یکیمون بمونه مسجد و باقی بریم دنبالش بگردیم ."
کریم پوسخندی زد و گفت :" آخه یه چیزی بگو که بِگُنجه . کجا بریم دنبالش بگردیم ؟ تو کُودوم خیابون ؟ کُودوم محل ؟ کُدوم کوچه ؟ ، تازه مگه ما می دونیم از چه مسیری اومده ؟ نکنه ... نکنه می خوای همه ی شیراز رو بگردی زبل خان ؟!"
دیگه هیچ کدوم چیزی نداشتیم بگیم . سکوتی سنگین بر محفل سه نفره ی ما سایه افکند . نگاهها خیره شده بود به آخر کوچه و تاریکی کوچه چشمارو به مور مور کردن انداخته بود . همه خدا خدا می کردیم که زود تر نشونی از حسین پیدا بشه و خیالمون راحت بشه . زیر لب همه مشغول ذکر و صلوات بودیم .
-"بچه ها نگاه کننین یه ... یه سایه ازته کوچه داره میاد . یعنی ... یعنی حسینه ؟"
با این خبرِ حمید سه تایی نا خدا گاه نیمه خیز شدیم و چشامونو دوختیم به ته کوچه . صدای باد که در گیسوی درختهای چنار کنار کوچه می پیچید و اونا رو بیش از پیش پریشون می کرد ، سیاهی شب ، کوچه تاریک ، قدمهای یکی در میان و نا هما هنگ سایه ای گنگ که به سمت ما می اومد ، سکوت پر از راز شب ، همه و همه فضایی هیجان انگیز توأم با کنجکاوی و بگی نگی یه کم ترس رو بر جمعمون حکم فرما کرده بود .
- کریم با همون شور ، هیجان و عجله همیشگیش ، با صدایی ذوق زده گفت :" آ...آ...آره خودشه . خودشه "
- حمید دستی پناه چشماش گرفت ، چشما شو تنگتر کرد و مشکوکانه گفت :" نه ... آره ... نه ... ولی چرا لنگ میزنه ، علی دقت کن . داره می لنگه نه ؟ "
من که حالا دیگه واقعاً دل شوره داشت اعصابمو می خورد یکی دو قدم جلو تر رفتم " یا خدا دروغ نگم خودشه آره ... آره خودشه ، حسینه بچه ها ببینید داره دست تکون می ده . و... ولی انگار چوبدستی داره . کریم ، حمید ، شماهم می بینید ، درسته ؟ "
دیگه درنگ جایز نبود ، سه تایی سراسیمه دویدیم سمتش . تصویر حسین با سر و صورت زخمی و پای گچ گرفته ، توی چشمامون نقش بست . با دیدنش دل بی قرارمون تاحدی آروم گرفت و کنجکاویمون تحرک شد . هرکدوم با ولع و حول فراوان یه چیزی می پرسیدیم :
-" یا امام زمان ، چی شده حسین "
-" چیکار کردی با خودت پسر "
-" می دونستم ، بهم الهام شده بود ، حدس می زدم اتفاقی افتاده باشه "
همه با هم کمک کردیم تا باقی راهو بتونه راحت تر طی کنه . می خواستیم سریع تر بریسم به مسجد و ماجرارو بفهمیم .
ادامه دارد .......
بنام حضرت دوست
اول سخنم تویی چو در حرف آیم
اندیشه ی من تویی چو خاموش شوم
( قسمت اول )
بين لحظه ي حال و آينده قوطه ور بودم ، اما سايه سنگين و رنگين گذشته هنوز روي لحظاتمو پوشونده بود و توان حركت و پويايي رو اَزَم گرفته بود . « آروم و قرار شده بود جن و ما بسم الله » ، مثل مرغ سركنده پر پر مي زدم خودمو توي رختخواب جابجا مي كردم . فكر فردا و اون لحظه ديدار يه لحظه راحتم نمي گذاشت . شوخي نبود بعد از چهار پنج سال ديداري تازه مي شد . مدتي گذشت ، نمي دونستم از زمان ورودم به رختخواب چند ساعت در اين حال بودم . تمام مدت ،گذشته با همه ي خاطرات تلخ و شيرين دوران نوجواني و دوستي هاي پاك و بي آلايشش ، فريم فريم از جلو چشمام مي گذشت انگار كه يه فيلم نامه كه شخصيتهاش من و دوستام بوديم در حال اكران باشه .
حسين ، كريم ، حميد .
ميشه گفت توي محل براي خودمون يه تيم كامل شخصيت بوديم .
- حسين : يه آزاد مرد كامل كه عشق دين بود و خوراكش كمك كردن و راهنمايي دادن به اين و اون ،رفتارش خيلي منطقي و با متانت بود ، اصلا به سن و سالش نمي خورد . بزرگتر از سنش به نظر مي اومد يه جورايي اند بچه مثبت گروه و...
- كريم : يه كله شق به تمام معنا معروف به« كريم بي مخ » كه هرچي توي دلش بود سر زبونش خودنمايي مي كرد و در عين حال ساده ترين عضو گروه سه نفري ما . شلوغ ، شوخ و شنگ و شيطون كه هميشه از كلاس و درس فراري بود و دنبال كارهاي مهيج ، از هر نوعي !!!
- حميد : يادمه از همون دوران فكر و ذكرش كار و تلاش بود ، يه روحيه و اخلاق كاملا كارگري . خوب ... تربيت خانواده اينجوري بارش آورده بود كه از همون " ب بسم الله " بايد روي پاهاي خودش مي ايستاد و گليمشو خودش تنهايي از آب بيرون مي كشيد . اهل درس و كار در كنار هم . از شما چه پنهون ، هميشه يه جورايي بهش حسوديم مي شد ؟!.
از بي خوابي سرم داشت درد مي گرفت . اونقدر به تاريكي خيره شده بودم ، كه چشمام سوزن سوزن مي شد . طاقتم طاق شده بود . يا علي گفتم و لحافو كناري زدم و رفتم سمت آشپز خونه .
در يخچالو باز كردم ، يه بسته قرص مسكن برداشتم ويه دونشو بيرون آوردم . صداي چرق و ورق پوشش قرص مثل سوحان ضمختي بود كه روي اعصاب و افكارم كشيده مي شد ... تحملشو نداشتم ، با بي حوصلگي كاغذ قرصو پرت كردم روي كابينت ، در يخچالو محكم به هم كوبيدم و رفتم سراغ كتري برقي . برداشتمش ، مقداري آب ريختم داخلش و دوشاخشو به برق زدم .
" واي خداي من" ...
حس مي كردم سرم شده مثل يه توپ چهل تيكه فوتبال كه زيادي بادش كرده باشن . شقيقه هام از شدت فشار درد داشت منفجر مي شد .
يه ليوان ، يه چاي كيسه اي و قندونو برداشتم و رفتم نشستم پشت ميز نهار خوري . تا آب جوش بياد در قنددونو باز كردم و چند تايي قند برداشتم و شروع كردم به هوا انداختن و يه قل دو قل بازي . مي خواستم خودمو به نوعي سرگرم كنم ، شايد اينجوري از شر گذشته راحت مي شدم . چيز زيادي نمي خواستم ، فقط يه كم آرامش تا بتونم اين دو سه ساعت مونده تا صبحو بخوابم .به قندها كه با حركتهاي سريع دستم به هوا پرت مي شدن خيره شدم و سرم همراهشون بالا پايين مي رفت كه ديگه نفهميدم چي شد .
بنا به رسم معمول و مالوف ، دروازه هاي غروب يه پنج شنبه ي ديگه رو با يه دعاي كميلي دلچسب توي مسجد محل گشوديم و توي حياط مسجد دلامونو سپرديم به آسمون پر ستاره زيبا و منتظر مونديم .
قرارمون اين بود اگه در طول هفته به هر دليلي هم ديگه رو نمي ديديم ( كه خيلي كم اتفاق مي افتاد ) شبهاي پنج شنبه توي مسجد ديدارمون تازه مي شد . محال ممكن بود اون قرار فراموش يا شكسته بشه . اون شب من و كريم زود تر از بقيه رسيديم و از اواسط دعا در مسجد حاضر بوديم . اما ....
اما عجيب بود حسين هنوز نرسيده بود ، ده دقيقه اي از پايان دعا مي گذشت . مردم يكي يكي روبوسي مي كردن ، همديگه رو به خدا مي سپردن سبك بار تر از قبل در متن زندگي رها مي شدن . از حسين عشق دعا بعيد بود . حالا داش حميدو بگي يه چيزي . چون حميد اكثر اوقات بع از كلاس در مي رفت سر كار معمولا سر قرار ها دير حاظر مي شد . رشته ي تحصيليش برق بود واسه همين برق كاري ساختمونهارو شراكتي مي گرفت و همراه با درس انجام مي داد . ولي حسين نه اون فقط بعد از درس يكي دو سا عتي رو توي باغشون همراه با پدر و برادراش كار مي كرد و معمولا از شركت در مراسمهاي دعا و معنويات غافل نمي شد . اين خيلي عجيب بود كه اون شب نتونسته بود بهموقع سر قرار حاظر بشه .
سرم به آسمون بود و دلم در شور دير كردن حسين كه ناگهان با ضربه اي كه به پشتم خورد از روي نرده دور باغچه كه ازش به عنوان مبل استفاده كرده بودم !! پرت شدم وسط باغچه مسجد و كفشهام پر از گل شد .
- " كجايي بابا يه ساعته دارم صدات مي كنم ، سرتو دوختي به آسمونو چشماتو به ستاره ها گره زدي كه چي ؟! اصلا انگار نه انگار ما هم اينجا واستاديم . برگ چقدندر كه نيستيم داداش ."
منو مي گي ؛ انگار پروانه اي كه به صمغ درخت ليل چسبيده باشه ، توي گل و لاي باغچه چپيده بودم و گيج و منگ و عصباني خيره شده بودم توي چماي كريم .
- " مرد حسابي اين چه كاري بود كردي . ببين ... ببين چه به سر م آوردي من بودم و همين يه جفت كفش اينم كه شما زحمتشو كشيدي ، خيلي ...
مرد مؤمن خوب آروم مي گفتي منم اينجام بهم توجه كن . ما هم يه چيزايي حاليمونه ، مي دونيم بي توجهي به بچه ها چه عواقب خطر ناكي داره . حالا نمي تونستي يه كم آروم تر جلب توجه كني ؟!! "
با اين مزاح عصبانيت هردومون فروكش كرد و به يه نيگاه به هم ديگه ، پكّي زديم زير خنده . ولي طولي نكشيد كه كريم آقا ( معروف به كريم بي مخ ) دوباره ديگ صبرش به جوش اومد و آمپر چسبوند . من كه حالا يه جورايي داشتم توي وضوخانه مسجد دوش مي گرفتم و گِلهارو ار دست و رو و كفشهام پاك مي كردم توي دلم گفتم « يا ابوالفضل » حالا كي بياد اينو آرومش كنه .؟
- " ولا بخدا درست نيست ، ما كه علاّف نيستيم ، هزار جور كار داريم . اونوقت اين آقايون پشيزي براي ما و قول و قرارامون ارزش قائل نيستند ! دوتا بنده خداي مفلوكو سركار گذاشتين كه چي ؟ همه جور ادعايي هم دارن . اون .... اون از آقا حميد كه اونجور لاف خراب رفيق بودن و مردونگي رو مي زد . اينم از داش حسينمون كه به قول خودش اگه سرش بره قولش نمی ره . آخه اين درسته ؟ نه ... نه مي خوام بدونم اين رسمشه ؟ جون من اين تنو خاك كني اين خداییه؟"
ديگه داشت حوصلمو سر مي برد . صابونو از دستام شستمو اخمامو توي هم كردمو از وضو خونه زدم بيرون و با يه لحن تند و كوبنده بهش كفتم :
-" مرد حسابي چي داري برا خودت مي بافي . نا سلامتي با هم رفيقيما ! « اِ ... اِ ... اِ » نيگا كن تورو خدا وايساده اينجا و همين جور يه ريز غُر غُر مي كنه . عين سماور ننجون كه جوش اومده باشه .
آخه انصافم خوب چيزيه حميد كه تا بياد دست از كار بكشه و به زنه به راه اونم با اون مسير طولاني و ترافيكو هزار جور كوفت زهرمار ديگه معمولا دير ميرسه . حسينم كه خداييش اين بار اول كه اينقدر دير كرده . نه ... جون من تا حالا ديدي كه حسين بد قولي كنه ؟ خوب ... خوب شايد كه مشكلي براش پيش اومده . البته خدا نكنه . ولي تو بجاي اينكه دلت فكر اون باشه و دعا كني كه مشكلي نباشه ، وايسادي اينجا و درّ و گوهر از دهان مبارك خارج مي كني ؟! عجيبه والا ، اين رسم رفاقته ؟"
كريم هميشه همين جور بود . پرشور و كم حوصله ، هيچوقت نشد كه يك ساعت يه جا بند بشه . واسه همين هم زياد ازش دلگير نشدم ،چند سالي كه باهم آشنا بوديم باعث شده بود كاملاً بشناسمش ، شايد حتي از خودش هم بهتر. حالا ديگه كريم هم كاملاً دچار دل شوره شده بود ، مسجد خالي شده بود و ما دوتا نشسته بوديم روي سكوي جلو در و ذُل زده بوديم به آخر كوچه و منتظر خورشيد وجودش از اون ته كوچه طلوع كنه و دلمونو از ظلمت دل شوره بيرون بياره .
با صدايي به خودم اومدم و با كريم دوتايي سرمونو به سمت صدا برگردونديم "ببينم جوونا شما هستيد يا ...؟ آخه مي خواستم با اجازه درو قفل كنم . "
تا اومدم بجنبم و جوابشو بدم پير مرد خادم عرق چين روي سرشو جابجا كرد ، با اون كمر خميده يه قدم جلو تر اومد ؛ با انگشت اشاره عينكشو به سمت بالا روند و با اون صداي پخته و دلنشينش گفت :
-" راستي ببينم جوونا ، امشب دونفريد ! بقيه كجاهستن ؟حسين ، حميد ..؟"
نگاهي بهش كردم و گفتم :" آره مشتي حسين و حميد هنوز نيومدن . تا حالا بي سابقه بوده اينقدر دير كنن دعا كن ... دعاكن مشكلي پيش نيومده باشه . ما حالا حالاها هستيم اينجا منتظر مي مونيم ببينيم خدا چي مي خواد ؛ شما برو استراحت كن ، خواستيم خودمون خبرت مي كنيم بياي درو قفل كني ."
مشتي شونه اي بالا انداخت و يه يا علي گفت و توي تاريكي آخر حيات مسجد گم شد . هنوز نگاهم همراه مشتي بود كه كريم با صداي بلند گفت :" نگاه كن ... اينم حميد آقا ، بالا خره تشريف آوردن."
باتشکر از همه شما گرامیان و پوزش از اینکه متن طولانی شد .
ایلیا
ادامه دارد ........
یا حق
|
|