|
نی نامه
|
||
|
بشنو از نی چون حکایت می کند ......قصه ی دلگون روایت می کند. |
بنام حضرت دوست که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست
سلام مجدد خدمت دوستان ارجمندم
چند شب پیش در محفلی دوستانه نشسته بودیم . حقیر و چند نفر از دوستان و همکاران فضا هم دوستانه بود و هم رسمی (نسباتا) چون در اون مجلس جناب رئیس هم جضور داشتند .
مکان : جزیره خارگ دفتر روابط عمومی
هرکسی از هر دری سخنی می گفت . نمی دونم چی شد که بحثمون کشیده شد به زمان جنگ . دورانی خطیر با تموم زیباییها / زشتیها / سختیها و راحتی هاش ! بله راحتی هاش آخه اینجوری که من تا حالا شنیدم خیلی ها اون زمان راحت تر بودن و زندگیشون بهتر می گذشت ( در عالم بی خیالی ) ولی حالا ظاهرا براشون یه جورایی سخت شده و توقعات هم که الی ماشاالله .
می دوونید کیارو میگم که ؟ بله درسته خودشونن . همونها !!!
بله جناب رئیس یا همون ( آقای ستایشی ) خاطره های متعددی گفتن که از میون همشون یکیش خییییییلی به دلم نشست . آخه صبح همون روز صنحنه ای از بر خورد حضرات آقا زاده یا بهتر بگم از ما بهترونو با یه گارگر ساده و مظلوم دیده بودم که تا فردای اون روز همینجور خون خونمو می خوردو نمی تونستم کاری بکنم . خوب دیگه دنیاس دیگه ....
وقتی شخص اول ماجرای اون خاطره رو با جناب اسمشو نبر ! ( همون آقا زاده امروزی خودمون ) مقایسه می کنم . برق سه فاز از کله ام می پرد و دوتا شاخ وسط سرم در میاد به بلندای سرو ناز شیراز !
واقعا که چقدر تغییر پذیریم ما آدمهای دوپا . یه زمانی کی بودیم . پدرامون کی بودن و چها که نکردن . و ما انسانهای امروزی که تنها نامی که می شه در تعریفمون بیان کرد و میتونه شناسه خوبی باشه برامون "یه سر و دوگوشه " که قدیما مادر بزرگهای بزرگمون برای ترسوندن بچه های بد ازش استفاده می کردن !
این همه مقدمه چینی که کردم سوزی بود که از ساز شکسته سینم بر اومد .
زود تر برم سروقت خاطره که در عین خلاصه بودن دنیایی از ادب و شرافت و کمال در اون نهفتش و خوب بسیار قابل توجه من نسل امروزی ! ( خودمو جوون کردم هاا
).
سردار شهید بابایی رو اکثرا باید بشناسید . مردی از تبار نادران دوران .
جناب ستایشی (آقای رئیس خودمون) می فرمودند که :
" این مرد بزرگ در زمان جنگ به خاطر وضعیت استراتژیک جزیره تغریبا هر ماه یکی دوبار به خارگ سر می زدند و از وضعیت پایگاه پدافندی خارگ و مسائل مربوطه دیدن می کردند و به حل وفصل مشکلات می پرداختند .
جالب اینکه ایشون بنا بر اقوال وقتی با پرواز به جزیره می آمدند . تنها یک پیکان ۱۳۷ اگر اشتباه نکنم بود که در اختیار داشتن و جالب تر اینکه درجه داری که حالا( به عنوان آجودان ) ایشون خدمت می کرده هیچگاه همراه شهید بابایی پشت فرمان این پیکان قدیمی ننشسته چون همیشه خود شهید بابایی بودن که بلا فاصله بعد از نشستن پرواز می آمدن و پشت فرمان اومبیل می نشستن و اصلا کسی رو به عنوان راننده نمی پذیرفتن .
* ( قابل توجه جنابان آقازاده امروزی و جمع مدیران و ....)
تازه ظاهر ایشون اونقدر ساده بوده که همه این شهید بزرگوار رو بجای راننده اون درجه دار اشتباه می گرفتن . چون ایشون در حالی که خلبانی بی نظیر بودن هیچگاه با درجه و یال و کوپال وارد ماموریت ( حد اقل به خارگ ) نشدن .
* ( اصل ماجرا اینجاست )
جناب رئیس تعریف می کردن که : اون زمان ایشون (ریئس ما ) در ستاد جنگ نفت خارگ مشغول بودن و در تماس مستقیم با شهید بابایی .بنا به قول ایشون در این ستاد یک گارگر خدماتی و به قولی ( آبدارچی ) حضور داشت که انسانی بود بسیار ساده و دل پاک .این بنده خدا عادت داشت همیشه غذاشو در اون شرجی تابستون زیر سایه بان (پلیت) پارکینگ ستاد بخوره اونم در حالی که جارو و تجهیزات نظافتش کنار دستش روی زمین بوده . آقای ستایشی می گفتن یه روز ما ظهر برای کاری از ستاد زدیم بیرون . اون روز شهید بابا یی در منطقه بودن و عجیب آنکه از صبح به ستاد نیومده بودن حتی از وقت نهارهم کذشته و ازشون خبری نبود . می گفتن از درب ستاد که بیرون زدم با صحنه ای مواجه شدم که بسیار دلنشین و دیدنی بود .
بله ایشون شهید بزرگوار بابایی رو دیده بودن که با همون لباش خاکی کنار آقای آبدارچی نشسته و همره اون لقمه میزنه و گرم شوخی و خنده با اون مرد سادده هست . چنان شهید بابایی با اون بگو و بخند داشت و زیر گرمای و شرجی جزیره که در زیر پلیت فلزی سایه بان پارکینگ دو برابر می شد دل داده بود که گویی این دو رفیق گرمابه و گلستانی هستند که بعد ار سالها جدایی دوباره به هم رسیدن .
ایشون می گفتن بعد از اون ماجرا که شهید رو در خلوتی گیر آوردم در جواب پرسش من در خوصوص اون روز فقط سکوتی ژرف به همراه یک لبخند پر معنی تحویلم داد که یه دنیا حرف پشتش نهفته بود .
و زیبا تر آنکه اون بنده خدای آبدارچی که شهیدو با یه سرباز اشتباه گرفته بود تازه بعد از شهادت اون شهید بزرگ و دیدن و شنیدن از ایشون در رسانه ها تازه ایشونو شناخته و با یه دنیا گله سروقت رئیس ما اومده که چرا اون بهش نگفته بوده که شخصی که باهاش اون روز نهار خوده کی بوده و سیر دل هر دو به یاد شهید گریسته بودن .
و این ناشناخته بودن به در خواست خود شهید بابایی بوده که از ارادتمندان با ساحت مقدس ائمه خصوصا آقا ابا عبد الله بوده .
می خواستم یه داستان دیکه از ارادت ایشون به مولایش حسین ع رو براتون بنویسم ولی به دلیل کمبود وقت و طولانی شده پست به بعد موکول می کنم . انشا الله .
راستی چی شد اون احساسات پاک و اندیشه های ناب و امروزه ما در کجای این قافله عظیم هستیم .
نزدیک
دور
همراه
عقب مونده
جامونده
کجا
کجاییم .....؟
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
جان در تن زندگان پریدن گیرد
جایی برسد مرد که در هر نفسی
بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد
یا الله
سایه بان لطف حق پناه بی پناهیاتون
یا علی
ایلیا
روزيکه پيامبر صلوات الله عليه مشرکين مکه را به پرستيدن خداوند يگانه و يکتا و معبود بي همتا دعوت کرد ؛ مشرکان در پاسخ به او گفتند : ندع ثلاث مأة و ستين الها و نعبد الها واحدا ؟ [ آيا سيصد و شصت معبود را رها و کنيم و تنها يکي را بپرستيم ؟! ] شايد شما هم مثل من وقتي براي اولين بار با اين جواب مواجه شويد شروع به خنديدن کنيد . اما با کمال تأسف بايد خدمت خودم و دوستان عرض کنم بسياري از ما بسيار بيشتر از 360 معبود براي خود تراشيده ايم . اگر مشرکان قريش در عبادت ، آن تعداد خدا داشتند ؛ ما در طاعت و فرمانبرداري شايد ده برابر آن ، خدا داشته باشيم . چه زيبا گفت ابوسعيد که :
بندۀ آني که در بند آني
و پروردگار جهانيان فرمود : " و ما يؤمن أکثرهم بالله إلا و هم مشرکون - اکثر آنان که مدعي ايمان به خدا هستند مشرکند. - يوسف 106 - "
متن عربي حديث : يا ابن مسعود و إذا تكلمت بلا إله إلا الله و لم تعرف حقها فانه مردود عليك و لا يزال " لا إله إلا الله " يرد غضب الله عن العباد حتى إذا لم يبالوا ما ينقص من دينهم بعد إذ سلمت دنياهم يقول الله تعالى : كذبتم كذبتم لستم بها بصادقين . بحارالأنوار جلد 74 صفحات 106 و 107 .
الهی چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی و ما رستکار
با تشکر از برادر خوبم حسین
یا حق
|
|